برچسب محمدرضا اعلامی

ساقی 1380

رضا تهراني جواني كه توزيع كننده فيلم هاي ويدئويي قاچاق است، كم كم توسط يك دندانپزشك به نام باقري به توزيع مواد مخدر روي مي آورد. يكي از مشتريان رضا به نام فرخ او را مورد توجه قرار داده و در عين حال خواهر فرخ (آرزو) و رضا به يكديگر علاقمند مي شوند. رضا بعداً مي فهمد كه آرزو و اعضاي خانواده اش اعضاي يك باند سارق قديمي هستند و از او مي خواهند كه در سرقت هاي آن ها شركت كند و رضا به اين كار تن در مي دهد، ولي در جريان سرقت مسلحانه يك جواهر فروشي رضا و آرزو فرار مي كنند و بعد از اينكه با هم ازدواج مي كنند مخفي مي شوند. اعضاء خانواده آرزو كه معتقدند جواهرات را آن ها برده اند، رضا و آرزو را پيدا مي كنند و آن ها را به سختي مجروح مي كنند، اما بعد مي فهمند كه جواهرات را برادر آرزو برداشته و بين سارقين درگيري شديدي در مي گيرد.

رازها 1383

زن جوانی بنام شیوا به همراه شوهرش پیام که یک مجری معروف تلویزیون بوده است زندگی خیلی مرفهی دارند. پیام فرد خیلی پولداری است که صاحب کارخانه و ویلا و برج است. شیوا از آن دسته از زنانی است که ازدواجی اجباری داشته است و

شناسایی 1366

براي جمشيد تهماسبي،متخصص كامپيوتر و تحصيل كرده غرب، نامه هايي مي رسد كه نويسنده آنها مدعي است پسرعموي او است.مضمون نامه ها، كه او را به گذشته هاي دور و نزديك مي برد، با زندگي جاري او كه رنگ و لعاب غربي دارد، تعارض ايجاد مي كند. او از طريق اين نامه ها و آدمهايي كه در زندگي روزمره با آنها محشور است هويت از دست رفته خود را بازمي يابد.

افعی 1371

شش نفر هنگام خروج غيرقانوني از كشور، در آن سوي مرز توسط يك گروه شبه نظامي كه نام «افعي» بر خود نهاده اند و شخصي به نام بكتاش رئيس آنهاست، گرفتار مي شوند. از اين شش نفر، پدري مي خواهد پسرش را براي تحصيل به آمريكا بفرستد. ضياءالدين نوري (روزنامه نگار و نويسنده)، همسرش، جواد اسدي (كه خود را استاد الهيات و فلسفه معرفي مي كند) و برادرزاده اش شاهين اسدي (كه خود را فرمانده گردان تكاور گارد جاويدان معرفي مي كند) بقيه افراد گروه هستند. بكتاش از آنها مي خواهد كه مدتي در اردوگاه افعي بمانند و به آنها كمك كنند. شاهين به دليل سوابقش، به دستور بكتاش مأمور آموزش افراد مي شود و خشن و حسادت اتسز ـ معاون بكتاش ـ برانگيخته مي شود. افراد گروه شبه نظامي ديگري كه خود را «سازمان ايران آزاد» مي نامند،‌ به دليل تكروي و عدم قبول همكاري از سوي بكتاش، به اردوگاه افعي حمله مي كنند و علاوه بر وارد كردن خساراتي، مقداري سلاح و مهمات را مي ربايند و مامك ـ دختر جوان بكتاش ـ را نيز گروگان مي گيرند. به دستور بكتاش، شاهين به همراه گروهي از افراد افعي به اردوگاه سازمان ايران آزاد حمله مي كنند و پس از انهدام اردوگاه و كشتن تعدادي از افراد، مامك را نجات مي دهند. در همين عمليات، اتسز به سوي شاهين تيراندازي مي كند و او زخمي و مدتي بستري مي شود. شاهين كه معلوم مي شود يك نفوذي دولت ايران است، به وسيله بي سيم با داخل كشور در ارتباط است. او درمي يابد كه گروه افعي، هروئين به ايران حمل مي كند و اين موضوع را به مامك مي گويد، مامك هروئين ها را مي بيند و به پدرش اعتراض مي كند. نفوذي بودن شاهين هم لو مي رود و او در يك جنگ و گريز با افراد افعي، عده اي از آنها را مي كشد، اما سرانجام به دام مي افتد و هنگامي كه قرار است مجازات شود، توسط مامك نجات مي يابد. ميان افراد گروه هم دودستگي ايجاد مي شود و در آخر كار، در نبرد ميان شاهين و طرفدارانش با گروه افعي، بكتاش و افرادش نابود مي شوند و اردوگاه او دود مي شود و به هوا مي رود.

آن سوی آینه 1376

نادر مهندس شركت نفت است و براي مأموريتي بايد به يك شهر جنوبي برود كه خانواده اش با او همراه مي شوند. در نزديكي شهر همسر نادر زهره پيرزني را مشغول كار مي بيند كه برايش آشنا است، او به روستا مي رود تا پيرزن را پيدا كند اما غافلگير مي شود چرا كه مردم روستا او را به نام صدف مي شناسند دختري كه با پدر و مادر پير و فقير با توهمات بسيار زندگي مي كند و زهره هر چه هويتش را توضيح مي دهد كسي قبول نمي كند. زهره در مي يابد كه وارد زماني در گذشته شده و زندگي جديدي در انتظار اوست. او در زندگي جديد با سختي ها و مصائب زيادي روبروي مي شود اما آن ها را قبول مي كند. زمان مي گذرد و او بعد از طي سال هاي سخت در آستانه ي سالخوردگي است كه كنار جاده در حال كار همان صحنه ي گذر زهره را مي بيند. در همين زمان زهره توسط همسر و فرزندانش بيهوش پيدا مي شود، زهره با ديگر به خانه ي صدف بر مي گردد اما اين بار او را در آستانه ي مرگ مي بيند و نزد همسرش نادر و بچه هايش برمي گردد و با ديدي جديد نسبت به زندگي مردم به شهرش باز مي گردد.

ترنج 1365

احمد استادكار و طراح فرش است. دلالي به نام يعقوب با او دشمن است. موقعي كه ايادي يعقوب مي خواهند دار قالي را بشكنند همسر او را ناخواسته به قتل مي رسانند. احمد در پي انتقام برمي آيد، اما عوامل يعقوب انگشتان دست او را مي شكنند. سالها مي گذرد و دختر احمد كه در كارگاه هاي تاريك و نمور قالي بافي كار مي كند به پادرد مزمن دچار مي شود. احمد مي كوشد با احياي طرح هاي قديمي و بكار گرفتن نيرو و تجربه ترنج با دلال ها مقابله كند. عوامل يعقوب نيز بيكار نمي نشينند و راه او را سد مي كنند. بالاخره احمد از تيرهاي سقف انبار خانه اش داري به پا مي كند. يعقوب و عواملش در ژاندارمري با او مخالفت مي كنند اما با مقاومت احمد و مردم روبرو مي شوند.