ناجورها 1404
فیلم در مورد دو فارغ التحصیل بیکار رشته شیمی است که با فشار اقتصادی در خانه ای به تولید مواد روی می آورند.
فیلم در مورد دو فارغ التحصیل بیکار رشته شیمی است که با فشار اقتصادی در خانه ای به تولید مواد روی می آورند.
این فیلم داستان یک دزدی کلان را روایت میکند که در آن، به مسئله اجتماعی اختلاس و پولشویی میپردازد. هومن که مدیر شرکت چای دبش است، با لو رفتن فسادهای مالی، جایش را با کامران عوض میکند تا فرصت بیشتری برای فرار از کشور داشته باشد، غافل از اینکه این تغییر نقش، نمادین بوده و زندگی شخصیاش را نیز دچار اختلال میکند.
این فیلم داستان یک خواهر و برادر به نامهای «پرویز» و «پرستو» را روایت میکند که خرج خود را از راه سرکیسه کردن خانوادههای پولدار درمیآورند. پرویز با کرایه کردن یک ماشین نعشکش به خانه مردههای پولدار میرود و با دادن آدرس آنها به خواهرش پرستو شرایط کلاهبرداری را مهیا میکند. پرستو بهعنوان همسر دوم متوفی و با یک صیغهنامه جعلی وارد مراسم میشود و با معرفی کردن خود به عنوان همسر مبلغی حقالسکوت دریافت میکند.
پرستو که ۴۴ ساله است و نامزدش در زندان به سر میبرد تلاش میکند او را آزاد کند. اما در یکی از کلاهبرداریهای مشترکشان با پرویز اسیر باند خطرناک و مافیاییِ «سالار» میشوند که به تازگی مقدار زیادی دلار اختلاس کرده و با جا زدن خود به عنوان مرده قصد فرار از ایران را دارد. پرستو متوجه این اقدام سالار میشود و تلاش میکند از این اطلاعات جدید برای تَلَکه کردن بیشتر او استفاده کند. غافل از اینکه سرنوشت شرایط دیگری را برای او و پرویز رقم زده
مرتضی از زندان آزاد میشود و متوجه میشود که دختری که موردعلاقه اش بوده با رفیقش افشین ازدواج کرده است. عمو یحیی که رفیق پدرش بوده در کارش ورشکست شده و افشین که وضع مالی خوبی داشته و مرد شیادی میباشد به قصد چشم داشت به غزل که دختر یحیی میباشد به یحیی کمک مالی میکند.
مسعود با اینکه زن و دو فرزند دارد در تکاپوی ازدواج دوم میباشد. از قضا دختری که قصد ازدواج با او را دارد با همسر اول مسعود دوست صمیمی میباشد. این دو بطور اتفاقی از ابن موضوع مطلع میشوند....
«كوپر» سياستمدار آمريكايي با ازدواج دخترش نرجس (كه قبلا مليكا نام داشته) با يك جوان دانشجوي ايراني «عليرضا» مخالف است، اما دخترش به رغم مخالفتهاي پدر با «عليرضا» ازدواج ميكند. «كوپر» كه موقعيت و پست خود را در خطر ميبيند، غريبهاي آدمكش را اجير ميكند تا عليرضا را بكشد. آدمكش جواني به نام «خسرو» است كه با همسرش «ياسمين» كه مبتلا به ايدز است در پاريس زندگي ميكند. «خسرو» قرار ميگذارد تا در برابر دريافت ويزاي آمريكا «عليرضا» را بكشد اما پس از آشنايي با او از قصد خود منصرف ميشود و در حالي كه خود دچار تحولات روحي شده است به «عليرضا» و «نرجس» كمك ميكند تا به ايران فرار كنند...
امير مراديان تنها پسر يك خانواده ثروتمند در روابط اجتماعي و خانوادگي با مشكل روبه روست. پدرش يك مدير دولتي است با اعتقادهاي سفت و سخت، كه با مادرش كه علاقه اي به اين زندگي ندارد متاركه كرده و مادر امير هم همراه با دخترش در خارج زندگي مي كند. او هم از زندگي در ايران خسته شده و از سويي نيز مادرش مقدمات تحصيل او را در آمريكا فراهم كرده و سعي دارد همراه با نامزدش سارا ايران را ترك كند. او از يك سو با مخالت پدرش روبه روست و از طرفي هم در روزهاي آخر بر اثر يك اتفاق با پيرمردي تصادف مي كند. پيرمرد به كما مي رود و امير براي خروج از كشور مجبور است رضايت تنها پسر او حسن را به دست آورد. اما حسن كه بيماري قلبي هم دارد، با تندخويي برخورد مي كند و رضايت نمي دهد. كم كم ميان آن دو دوستي به وجود مي آيد و امير پي مي برد كه حسن به دختري دانشجو به نام مريم علاقه مند است اما نحوه ارتباط برقرار كردن با او را نمي داند. امير سعي مي كند به حسن كمك كند؛ لباس هايش را به او قرض مي دهد و مي گويد او خود را دكتر و آدمي ثروتمند جا بزند. بر اثر يك حادثه شخصيت ساختگي حسن لو مي رود و مريم با حالت قهر او را ترك مي كند. پيرمرد مي ميرد و امير به رغم مخالفت پدرش، كشور را ترك مي كند. مريم نيز كه پي به صداقت حسن برده، براي ديدار او به بيمارستان مي رود و به او پيشنهاد مي كند كه در مغازه پدرش به كسب و كار بپردازد. پس از مسافرت امير، پدرش يك نوار صوتي در اتومبيلش پيدا مي كند كه حاوي پيام حسن است و در آن به او مي گويد كه او هيچ گاه سعي نكرده پسرش را درك كند و از اين نظر او هم مثل آدم هايي است كه با اين كه زنده اند، اما بود و نبودشان هيچ فرقي نمي كند و انگار در كما هستند، و حالا او براي هميشه مي تواند تنها در آن خانه بزرگ زندگي كند.