برچسب محمدحسین زوارکعبه

شب آفتابی 1380

لیلا، منصور،مهناز و بهنام دست به یک سرقت کلان از جواهرفروشی می‌زنند.لیلا جهت کمک به بهنام که زخمی شده به داروخانه می‌رود تا باند تهیه کند،که توسط پلیس دستگیر شده و به مدت ده سال روانه زندان می‌شود. بهنام که قصد ازدواج با او را داشته،بعد از چهار سال او را فراموش کرده و با بهناز ازدواج می‌کند.لیلا در زندان در ایام محرم خواب فاطمه زهرا را می‌بیند که به او می‌گوید مادرش را پیدا می‌کند.رئیس زندان ۲۴ ساعت به او مرخصی می‌دهد،تا مادرش را پیدا کند. او با بی بی که در ایام محرم مجلس عزا بر پا می‌کند آشنا می‌شود لیلا،بهنام را که حالا رئیس یک باند بزرگ مواد مخدر است،پیدا می‌کند و آنها را به پلیس لو می‌دهد و خود دوباره به زندان بازمی‌گردد و پس از ۶ سال دوباره به نزد بی بی بازمی‌گردد.

بچه های ابری 1385

داستان فیلم شامل سه داستان است که در سه شب از دهه اول محرم اتفاق می افتد. درباره دختر و پسری خردسال است که در دوره قبل از انقلاب همراه پدران خود در مراسم سوگواری سیدالشهداء (ع) شرکت می کنند. این دو با حضور ساواک برای دستگیری پخش کنندگان اعلامیه درگیر ماجراهایی می شوند که تا سالها بعد نیز از آن رهایی ندارند.

مریم مقدس 1379

شانزده سال پیش از میلاد مسیح زمانی که مردم منتظرند تا مسیحای موعود متولد شود، فرزند عمران دختر می‌شود و مادرش نام کودک را مریم انتخاب می‌کند و چون پیش از تولد عهد بسته که او را تا زمان بلوغ به خدمت در معبد مقدس بگمارد، به معبد می‌رود، اما تا به حال پای دختری به معبد باز نشده. زکریا تلاش می‌کند که با تمامی مخالفت‌های روحانیان یهودی مریم در معبد بماند و کم‌کم با وجود الهامات به مریم، مردم به سوی او جلب می‌شوند. اما بعد از یک اتفاق مریم از معبد رانده می‌شود. در همان موقع با خواست خداوندی مریم باردار می‌شود و همین موضوع سوء ظن مردم را برمی‌انگیزد. هرود که از تولد کودک احساس ناامنی می‌کند دستور قتل نوزاد را می‌دهد، اما نوزاد به دنیا می‌آید و با صحبت کردن در گهواره همه را مبهوت می‌کند.

در امتداد شهر 1389

حامد و شيرين به دليل نياز مالي و راه انداختن بساط ازدواج‌شان درصدد سرقت يك جواهرفروشي هستند كه صاحبش، علي فرمانيان، مدتي قبل حامد را به اتهام دزدي اخراج كرده و حقوقش را نداده است. حامد به يك پرنده فروشي مي رود تا از صاحبش يك سلاح كمري بخرد. او به اسلحه فروش قول مي دهد كه در هر صورت او را لو ندهد اما ناگهان نيروي انتظامي سر مي رسد و حامد و شيرين موفق به فرار مي شوند. خود فرمانيان هم دور از چشم همسرش سارا، با يك پرستار يك بيمارستان به نام فريبا ارتباط دارد اما به دنيا آمدن فرزندش بعد از پانزده سال انتظار باعث شده به فكر اصلاح رابطه هايشان بيفتد. از طرف ديگر محمدرضا گلزار كه بازيگر محبوب و معروفي است به كمك مدير برنامه هايش رضا رشيدپور درصدد قرارداد بستن با شركت هاي خارجي و بازي در فيلم هاي آن ور آب است كه شان پن به ايران مي آيد و اين دو بلافاصله با او قرار مي گذارند. اما مشكل اصلي گلزار طلاق دادن همسرش است كه عاشقانه دوستش دارد و تا آخرين لحظه ها هم مايل به اين كار نيست. بنابراين با او در كافي شاپي قرار مي گذارد تا آخرين حرف هايشان را با هم بزنند. فرزاد حسني هم مجري متفاوتي است كه به خاطر بر زبان آوردن يك كلمه خودماني ممنوع از كار شده و با جنگيدن با مسئولان دارد دوباره راهش را باز مي كند. اين سه در پاساژي كه طلافروشي قرار دارد به هم مي رسند. حامد با سر رسيدن پليس، در حركتي ناخودآگاه، گلزار را گروگان مي گيرد و حسني هم با شنيدن اين ماجرا به سرعت خودش را به پاساژ مي رساند تا خبرها را پوشش بدهد. علي كه حين درگيري با دزدان بر سر تلفن زدن به همسر حامله اش مجروح شده رو به مرگ است. اما گلزار با مهرباني موفق مي شود دو دزد را به تسليم شدن راضي كند. او همچنين حين صحبت تلفني با همسرش رضايت او را براي تجديد نظر كردن در طلاق جلب مي كند. در نهايت حامد كه بدون توجه به هشدارهاي پليس در حال صحبت كردن با شيرين است، تير مي خورد و...

عروسک 1388

زن جواني به نام فرشته كه در جستجوي پيدا كردن شغل مناسبي است، با راهنمايي هاي دختر خاله اش،‌ مگي براي مصاحبه به يك شركت خصوصي مي رود و در آنجا به شكلي غيرمنتظره با پيشنهاد ازدواج خسرو خسروي رييس متمول و عاشق پيشه شركت، روبرو مي شود. فرشته چند سال پيشتر يك بار ازدواج كرده و همسرش در همان روزهاي آغاز زندگي مشتركشان بر اثر تصادف كشته شده است. ثروت چشم گير خسرو، فرشته و خانواده اش را كه وضع مالي چندان مساعدي ندارند. مجاب مي كند، اين تقاضا را بپذيرند و اين ازدواج شكل مي گيرد. اما با كنجكاوي هاي مگي كه به خسرو شك كرده،‌ چهره واقعي او و ماهيت شركتش افشا مي شود. خسرو كه يك خلافكار با سابقه و هفت خط است با تغيير نام و چهره، دو شركت خصوصي مشابه راه انداخته و در زمان هاي مرخصي اش از زندان خلاف كاري هايش را مديريت مي كند. او با دادن وعده هاي واهي به مراجعه كنندگان شركت اول كه حالا فرشته پس از ازدواج با خسرو، مديرعاملش شده سيم كارت هايشان را مي گيرد و با قيمتي نازل به گروهي ديگر از متقاضيان در شركت دوم مي فروشد و از اين راه سود بسياري به جيب مي زند. در شركت دوم، زني به نام شيرين هست كه او هم موقعيتي مشابه فرشته دارد و فريب خورده است. مگي و فرشته و شيرين، پول هاي مراجعه كنندگان اغفال شده را به جاي امن منتقل مي كنند و پدر مگي كه يك نظامي بازنشسته است، با اطلاع رساني به موقع به پليس، موجب دستگيري خسرو و وردستش عزت مي شود. در پايان خانواده فرشته به همراه شيرين و با همكاري هم، پيتزافروشي به راه مي اندازند.