نقطه سر خط 1388
داستان فيلم درباره پولادي است كه اسكناس را يگانه حلال مشكلات خود ميشناسد. او در پروژهاي جهت برج سازي و انبوه سازي در اطراف مشهد مشاركت كرده و براي خريد زمين به همراه همسرش عازم مشهد ميگردد در طول مسير با ماجراهايي مواجه ميشود ...
داستان فيلم درباره پولادي است كه اسكناس را يگانه حلال مشكلات خود ميشناسد. او در پروژهاي جهت برج سازي و انبوه سازي در اطراف مشهد مشاركت كرده و براي خريد زمين به همراه همسرش عازم مشهد ميگردد در طول مسير با ماجراهايي مواجه ميشود ...
داستان اصلی بر سر انسان ها و در گیری ها یشان با مسائل مادی و غفلت های آن هاست و فضا ، فضای ماه مبارک رمضان شده است. از یکسو ناصری عتیقه فروش نه چندان واردی است که حرص او برای بدست آوردن یک جفت چراغ لاله های مادر بزرگ کهه نزد خواهرش«هما» است او را به گناه و حتی دزدی از خواهرش می کشاند و از سوی دیگر باعث به وجود آمدن مشکلاتی برای خانواده ی مستأجرش «بهروزی» می شود و موجب می گردد که یک یادگار خانوادگی با ارزش «چشم وچراغ» که نزد بهروزی است به سرقت رود اما ماجرای جالب آن است که«چشم وچراغ» توسط دزد آن به داخل گلدانی انداخته می شود و باورود گلدان به خانه ی ناصری در حقیقت «چشم وچراغ» به خانه برگشته است و از سوی دیگر چراغ لاله های مادر بزرگ هم که ناصری گمان می کند شکسته شده اند چراغ لاله های اصل نبوده،قضیه ی گردش «چشم وچراغ» و دنبال شدن آن توسط دزد و غافلگیری بدل بودن چراغ لاله ها ماجراهایی را به وجود میآورد که دراین گیرودار به ضرر کسانی می شود که در این قضیه به دنبال ریا کاری و سود مادی بوده اند.
موضوع این مجموعه دربارهٔ شخصیت سلیمان از بصره است که به عنوان فرستاده حسین بن علی قرار گرفته و همچنین یک سری حوادثی که در بصره اتفاق میافتد…
نردبام آسمان، زندگی غیاثالدین جمشید کاشانی، اخترشناس و ریاضیدان ایرانی را از زادروزش تا کشتهشدنش را بازگویی میکند. او پسر مسعود طبیب است که به شدت بازیگوش و کنجکاو است در یکی از روزها با شیخ کاشان مجادلهای میکند که سبب میشود اهالی شهر وی را تعقیب کنند. او اتفاقی وارد گاری مالیات میشود و سپس به دست صفدر طرار میافتد و با زندگی واقعی دزدان آشنا میشود چند سال بعد اولین اثرش سلم السما را مینویسد و با قاضی زاده رومی ملاقات میکند همچنین مادرش میمیرد و او به جرم همدستی با دزدان توسط داروغه کاشان دستگیر میشود. در یکی از روزها جادوگری به همراه دخترش آی بانو به کاشان میآید و خواستار دیدار با جمشید میشود حاکم کاشان هم با کلی اصرار راضی به دیدار آن دو میشود سپس آن جادوگر با حیله و کلک جمشید را آزاد میکند جمشید عاشق دختر جادوگر آی بانو میشود ولی در دام نقشههای جادوگر که با داروغه کاشان همدست است میافتد پسر حاکم که مهربان نام دارد طی یک توطئه نزدیک بود کشته شود که با رسیدن حاکم کاشان این توطئه شکست میخورد جمشید با خواهرزاده اش ویس ازدواج میکند و چند سال بعد کسوف را پیشبینی میکند او همراه پسرش، ویس، خواهرزاده اش معین الدین و مهربان راهی سمرقند میشود تا با الغ بیگ دیدار کند او به زودی مورد علاقه الغ بیگ قرار میگیرد و این سبب حسودی همسر الغ بیگ میشود او رصدخانه سمرقند را با همکاری الغ بیگ میسازد یکی از قبایل به الغ بیگ باج نمیپرداخت که با محاسبات جمشید مجبور به پرداخت باج شد یکی از رئیسهای آن قبیله هوشمند کینه جمشید را به دل گرفت و خواست از او انتقام بگیرد. آی بانو برای قتل جمشید راهی میشود ولی جمشید دل او را بدست میآورد و او یکی از یاران جمشید میشود همسر جمشید ویس میمیرد در یکی از روزها کاروانی از یک کشور اروپایی به سمرقند میآید و خانواده ای که در آن است مورد توجه الغ بیگ قرار میگیرند و معلوم میشود آی بانو به زبان آنها آشنایی دارد و الغ بیگ از آی بانو میخواهد زبان آنها را به او یاد بدهد و همسر الغ بیگ با همکاری وزیرش طرخان با هوشمند و قبیله اش متحد میشوند که جمشید را از سر راه بردارند جمشید یک کسوف دیگر را پیشبینی میکند بعد کسوف مورد محاکمه دینی قرار میگیرد او کمکم داشت کافر شمرده میشد که با آمدن صفدر ورق برگشت. هوشمند و طرخان به الغ بیگ میگویند جمشید قصد قتل شما را داشته و از طریق آی بانو میخواسته به این قصد برسد جمشید جیب یک درجه را محاسبه میکند و میخواهد راهی کاخ الغ بیگ شود که برادر زن الغ بیگ و طرخان با سربازها بر سر او میریزند و او را در رمضان سال ۸۳۲ میکُشند.
يك كافي شاپ با مشتري هاي ثابت و هميشگي اش توسط جواني اداره مي شود. ورود يك زن جوان به اين كافي شاپ دنج و آرام همه چيز را دستخوش تغييراتي مي كند كه...
پس از وفات داود نبی، فرزند 9 ساله ی او سلیمان به نبوت برگزیده می شود . سلیمان جوان در طول سلطنت خود عدالت را بر ملک خود حاکم کرده و تشکیل حکومت دینی می دهد. قلمرو سلیمان در امن و امان است، مردم در آرامش کامل به سر می برند،
درباره زندگي دختري به نام ژان است. او كه دختري مسيحي است درصدد ازدواج با آندره است، اما با پدرش بر سر هويت خود درگيري دارد. تصادف ژان با دختري جوان او را به هويت اصلي خود نزديك مي كند.
داستان سرگشتگي و روزمرگي سه دختر نوجوان و در آستانه بلوغ به نام هاي ياسي، مانلي و شوكا را تصوير مي كند.