برچسب محسن مخملباف

توبه نصوح 1361

لطف علي خان كارمند با سابقه بانك ناگهان سكته مي كند و مي ميرد. اما هنگام دفن وي اطرافيان مطلع مي شوند كه او زنده است و از جا بر مي خيزد . اطرافيان شگفت زده مي شوند، اما اين بازگشت از مرگ لطف علي خان را به تفكر وا مي دارد و او تصميم مي گيرد كه از تمام افرادي كه او را مي شناسند حلاليت بطلبد. اما غافل از اينكه توبه را نمي تواند به راحتي بدست بياورد.

استعاذه 1362

پنج انسان سرگشته در يك سفر رويائي و بدون شروع و پايان با وسوسه هاي شيطان روبرو مي شوند. در گذر از اين سفر، يكي از آن ها از جمع مي گريزد و در دريا جان خود را از دست مي دهد. نفر دوم خودكشي كرده و سومين نفر نيز كه قصد كشتن ديگري را داشت خود كشته مي شود. نفر چهارم خود را به دريا زده و غرق مي شود و بالاخره نفر آخر گروه با تلاش فراوان توان مقابله با وسوسه هاي شيطاني را بدست مي آورد و بدين ترتيب به رستگاري مي رسد.

بایکوت 1364

"واله" بیشتر اوقاتش را به فعالیت‌های ضد رژیم و پیگیری عملیات گروه سیاسی خود اختصاص داده و زمان چندانی را برای پرداختن به خانواده و زندگیش ندارد. او برای اینکه همسر پا به ماهش را در بیمارستان بستری کند، چون پول لازم را ندارد ناچار ساعتش را به عنوان ودیعه به صندوق می‌دهد. و بعد هم همسرش که انتظار برای بازگشت واله را جهت بردن او و نوزادش به خانه، بیهوده می‌داند، از بیمارستان می‌گریزد و سپس درمی‌یابد که همسرش در جریان یک درگیری با ماموران امنیتی گرفتار شده است. زن شدائد را بدور از وسوسه‌های اطرافیان تحمل می‌کند و واله نیز در زندان علیرغم تحمل شکنجه مشکلات، نسبت به جهان‌بینی و گرایش‌های سیاسی‌اش به تردید می‌رسد. ولی همفکرانش برای تبلیغ افکارشان به یک قربانی نیاز دارند و از او می‌خواهند که بر تردیدش فائق آمده و در طریق راهی که دارند، مرگ را پذیرا شود، واله در زندان بحث و گفتگوهایش با دوست مبارز و ضد رژیم خود را که در یک گروه مذهبی فعالیت دارد، بخاطر می‌آورد و در پایان به سوی مرگ می‌رود بی‌آنکه به خواسته‌های همفکرانش عنایتی داشته باشد.

کلوزآپ 1368

حسين سبزيان، به دليل شباهتش به محسن مخملباف خود را به خانواده آهنخواه به عنوان مخملباف معرفي مي كند، و به بهانه ساختن فيلم به خانة آن ها راه مي يابد. آن ها گاهي صحنه هاي فيلم را، كه بايد ساخته شود، تمرين هم مي كنند. پدر خانواده كه به سبزيان مشكوك است به كمك يكي از دوستانش كه آهنگساز تلويزيون است از طريق حسن فرازمند، خبرنگار مجله سروش، هويت سبزيان را برملا مي كنند و پس از دستگيري او را به دادگاه مي كشانند. در دادگاه پس از بررسي ماجرا و گرفتن تعهد از سبزيان و رضايت خانواده آهنخواه پرونده بسته مي شود. روز آزادي سبزيان محسن مخملباف به ديدار او مي رود و هر دو، براي رفع كدورت، به خانه آهنخواه مي روند.

هنرپیشه 1371

«اكبر عبدي» بازيگر سينما تصميم مي گيرد صرفاً در فيلم هاي هنري بازي كند، اما هميشه به خاطر پاره اي از مشكلات، به خصوص به خاطر مشكلات مالي مجبور به بازي در فيلم هاي تجاري مي شود. اين بار تصميم قطعي گرفته است، اما پي مي برد كه همسرش عزمش را جزم كرده كه فرزندي داشته باشد، اما او نازا است. زندگي آنها دچار مشكل مي شود. سرانجام «سيمين» (همسرش) تصميم خود را مي گيرد و دختري كولي را به عقد اكبر در مي آورد تا صاحب فرزندي شوند. حضور دختر كولي زندگي آنها را آشفته مي كند. توجه فراوان اكبر به دختر كولي، سيمين را به جنون و تيمارستان مي كشاند. اما دختر كولي نمي تواند فرزندي براي اكبر به دنيا بياورد. لذا اكبر به سراغ سيمين رفته و نوزادي از پرورشگاه به فرزندي مي پذيرند.

سلام سینما 1373

به مناسبت صدمين سال سينما، قرار است فيلمي با شركت علاقه‌مندان به كار بازيگري ساخته شود. به همين منظور يك آگهي در روزنامه منتشر مي‌شود . در روز موعود پنج هزار نفر در محل فيلمبرداري حاضر مي‌شوند تا پس از دريافت فرم مخصوص، در آزمون بازيگري شركت كنند. در اين تجمع و مراحل آزمون، حوادثي اتفاق مي‌افتد.

نون و گلدون 1374

محسن مخملباف كارگردان سينماي ايران درصدد ساختن فيلمي در مورد مقطعي از جواني خود است. او در سن هفده سالگي در زمان رژيم پهلوي قصد خلع سلاح كردن يك پاسبان را با استفاده از يك چاقو را دارد و در جريان اين خلع سلاح كردن دختر خاله ي محسن به خاطر اجراي نقشه ي او هر روز به ديدن پاسبان مي رفته و با سؤالات هر روزه ي خود قصد داشته حواس پاسبان را به خود جلب كند تا محسن بتواند با استفاده از فرصت به پاسبان چاقو بزند و اسلحه او را بدزدد. پاسبان سابق كه حالا سني از او گذشته براي بازي در اين فيلم اظهار تمايل مي كند، او براي جواني كه نقش او را در زمان گذشته بازي مي كند تعريف مي كند كه اميدوار است عشق گمشده ي خود را پيدا كند چرا كه او از دروغي بودن سؤالات هر روزه ي دختر اطلاع نداشته و سؤالات دختر را مبتني بر عشق او به خود مي دانسته است اما وقتي داستان اصلي را مي فهمد از جوان نقش خود مي خواهد كه دختر را با اسلحه اش هدف قرار دهد. و پسري كه نقش جواني محسن را بازي مي كند حاضر به چاقو زدن پاسبان نيست او مي خواهد راه مسالمت آميزي را انتخاب كند اما مخملباف از او همان حركتي را كه خود مرتكب شده مي خواهد، فيلم كليد مي خورد اما در حين فيلمبرداري وقتي دختر حواس پاسبان را با سؤال خود پرت مي كند، پسر جوان نقش محسن ناني كه زير آن چاقو را پنهان كرده عوض چاقو به پاسبان تعارف مي كند و پاسبان هم عوض شليك به دختر به او گلداني را پيشكش مي كند.

داستانهای جزیره 1377

اپیزود اول:
دختر دايي به دريا مي رود و گم مي شود، اما مدتي بعد، پروازكنان با دو بال سفيد در ميان ابرها برمي گردد. پسر عمه (علي) كه بازيگر است و براي بازي در فيلمي در جزيره كيش است، بازگشت دختر دايي را باور مي كند و حتي با او در آسمان پرواز مي كند. گروه نگران مي شود ولي علي صحيح و سالم بازمي گردد.
اپیزود دوم:
محسن مخملباف كه در جزيره كيش فيلم در را مي سازد، براي حضور در انتخابات مجلس ششم، به تهران مي آيد.
اپیزود سوم:
دختر نوجواني به نام باران به همراه مادرش براي سفر كوتاهي به كيش مي رود. در گردشي دريايي، با پسري كه خود را «بومي» معرفي مي كند آشنا مي شود و اين آشنايي به يك سفر ذهني و دريايي مي پيوندد. بومي براي مرواريدي كه مي خواهد به باران پيشكش كند به دريا مي رود و در دريا گم مي شود و باران به شهرش بازمي گردد.