برچسب محبوبه آخریان

طوبی 1403

طوبی پیرزنی شیعه و ایرانی الاصل و اهل بصره، که بعد از سال‌ها بی‌خبری از فرزند مفقودالاثرش حسن، تصمیم می‌گیرد پای پیاده به کربلا برود و از امام‌حسین (ع) کسب تکلیف کند.

فرشته نزدیک است 1388

عاطفه تنها در خانه ای قدیمی زندگی می کند. دو پسر او هر کدام ازدواج کرده و به زندگی خود مشغولند. روزی عاطفه زنی را در خانه خود می یابد. وی حاضر نیست آنجا را ترک کند. عاطفه پلیس را خبر می کند. هیچ کس به جز عاطفه قادر به دیدن زن نیست زن که خود را شایسته معرفی می کند قدرت های عجیبی دارد از جمله این که می تواند پیشگوئی کند، با کمک شایسته عاطفه به پسر کوچکش که مشکل مالی دارد کمک می کند تا در چند شرکت سرمایه گذاری کند و از این طریق سود خوبی نصیبش شود. پسر بزرگتر که پیشرفت مالی برادر کوچک را می بیند، تصور می کند مادرش بخشی از میراث پدر را پنهان کرده و اکنون پنهانی به پسر کوچکش می دهد. پسر بزرگتر آشفته به منزل مادر می رود و طی دعوایی سند خانه را از مادر به زور گرفته و قصد فروش خانه را می کند. شایسته به عاطفه می گوید که حاضر است یکبار هم به پسر بزرگ کمک کند. اما دل مادر از پسر بزرگ شکسته، و بر خلاف پسر کوچکش که همیشه هنگام معاملات او را دعا می کرد اکنون برای پسر بزرگش دعا نمی کند. با رفتن پسر بزرگ شایسته به عاطفه می گوید که نام شرکت را اشتباهی به پسر داده اما مادر علیرغم دلخوری که از پسر دارد سعی در نجات او دارد. این کوشش با تصادفی که برای پسر اتفاق می افتد به سرانجام می رسد در همین بین عاطفه از خواب می پرد و متوجه می شود تمام اتفاقات را در خواب دیده است.

ماه وش 1386

مهوش بازيگر و ستاره فرضي سينماي قبل از انقلاب پس از سالها فرار و دوري از كشور به وطن بازمي گردد. بعضي از آدمهاي ديروز و امروز از مهوش باوري را در ذهن دارند كه همواره او را آنگونه مي خواهند اما مهوش...

ورود آقایان ممنوع 1389

مدیر یک دبیرستان دخترانه خصوصی با ورود آقایان به مدرسه خود شدیداً مخالف است. اما وقتی دبیر شیمی دانش آموزان المپیادی به علت زایمان شش ماه مرخصی می‌گیرد، مجبور می‌شود تا یک دبیر جایگزین به دبیرستان بیاورد؛ ولی تلاش وی برای یافتن دبیر المپیاد زن در میانه سال تحصیلی بی‌فایده است و وی مجبور است یک مرد را به عنوان تنها گزینه بپذیرد تا از رقابت المپیاد جا نماند اما …

آژانس ازدواج 1389

عزيز و بلابس دو دوست صميمي هستند كه با هم زندگي مي كنند و در مرده شور خانه روستايي همكارند. شبي بلابس در خواب تعداد زيادي كفش و سندل زنانه مي بيند و به محض بيدار شدن تعبيرش را در كتاب مي خواند كه كفش نماد زن گرفتن است. با ديدن اين خواب غصه اش مي گيرد؛ چرا كه از قرار بلابس نمي تواند زن بگيرد. بلابس ناراحت و غمگين است ولي عزيز اين را يك لطف الهي مي داند كه هرگاه بلابس تصميم به ازدواج با دختري را مي گيرد، همان دختر ظرف يك هفته يا زودتر ازدواج مي كند به طوري كه ديگر هيچ دختر و پيردختر و بيوه زني در روستا باقي نمانده است!

يك روز كه بلابس مشغول تعمير سقف مرده شور خانه است خانمي به سراغش مي آيد و از او تقاضاي كمك در پخش نذري مي كند. بلابس با شناختن نورا، دختري كه سال ها قبل از او خواستگاري كرده بود بي هوش مي شود. نورا براي بلابس تعريف مي كند كه پس از خواستگاري او، خواستگاري در خارج از كشور پيدا مي كند و براي ازدواج با او به تركيه مي رود ولي طرف حقه باز از آب درمي آيد و نورا پس از بازگشت از تركيه روي برگشتن به آبادي را پيدا نمي كند و با مادر بيمارش در تهران زندگي مي كند. پس از بازگشت نورا به تهران بلابس با عزيز صحبت مي كند و تصميم مي گيرد بار ديگر به خواستگاري نورا برود ولي اين بار با احتياط بيشتر.

براي تأمين مخارج ازدواجش تصميم مي گيرد به تهران، سراغ پسردايي اش سليمان برود و پنج ميليون توماني را كه سال ها پيش براي كمك هزينه ازدواجش به او قرض داده بود پس بگيرد. سليمان معروف به «ساسي مانكن»، صاحب مغازه كفش فروشي و آدم زبان بازي است كه به محض اطلاع از قصد ورود بلابس به تهران سعي مي كند او را دست به سر كند ولي بلابس جدي تر و مصمم تر از اين حرف هاست. او در منزل دايي خدابيامرزش، با دوستان سليمان كه گروهي از خوانندگان رپ هستند آشنا مي شود ولي تمايل به دوستي با آنها از خودش نشان نمي دهد. فرداي آن روز بلابس براي ديدار نورا و يافتن كار به محل كار نورا مي رود ولي...