برچسب مجید کاشی فروشان

شب برفی 1395

«نیلوفر» در مسیر تكمیل تحقیق درسی خود درباره‌ی وقایع انقلاب با زنی به نام «هنگامه صبوری» مصاحبه می‌كند كه خاطراتی ویژه از آن دوران دارد! از طرفی «مسعود» كه در آن‌زمان خواستگار «هنگامه» بود وارده ماجرا شده و «نیلوفر» با او نیز كه اكنون از بیماری رنج می‌برد و در بیمارستان بستری است گفت‌وگو می‌كند. «نیلوفر» با نقل خاطرات موازی این دو درمی‌یابد كه «هنگامه» زاده‌ی خانواده‌ای مذهبی و انقلابی و «مسعود» فرزند یكی از فرماندهان نظامی شهر بوده است. «مسعود» در مواجهه‌ی عاطفی و اتفاقی دلبسته‌ «هنگامه» شده و این دلبستگی به همكاری او با انقلابیون می‌انجامد....

جلباب 1393

‌فیلم«جلباب» درباره خانواده های دو دختر دانشجوی همکلاسی به نامهای سمیه و میترا است. خانواده سمیه از طبقه متوسط و مذهبی و پدری متعصب و تندخو و خانواده میترا از طبقه مرفه با پدری بی تفاوت که در خارج از کشور به سر می برد.
در دانشگاه تحقیقی با عنوان حجاب بر عهده سمیه و میترا است که در طول انجام این تحقیق حوادث مختلفی برای هر دو خانواده اتفاق می افتد که به نوعی باعث شناخت بیشتر آنها از مقوله حجاب و مسائل تربیتی و همچنین آشنایی آنها با نوع برخورد صحیح خانواده ها با نیازهای اجتماعی و فردی فرزندان خود می‌شود.

رشید حرفه ای 1393

رشید و کیهان دو برادرند که به خاطر تامین هزینه درمان برادر معلولشان و پاره ای از مشکلات که برای آنها پیش می آید، تصمیم می گیرند دزدی کنند و وارد یک باند خلافکار قاچاق عتیقه شوند، و طی ماجراهایی آنها با یک گروه خلافکار به ریاست تخشا آشنا می شوند و با تلاش زیادی خودشان را به رئیس تخشا معرفی می کنند .
رئیس تخشا به خاطر مسائل مافیایی خودش را از دید همه پنهان کرده و با گریم های مختلف در جمع ظاهر می شود و به جز یکی دو نفر کسی تا کنون شکل اصلی او را ندیده است ،درست روزی که رشید قرار است به باند تخشا ورود کند رئیس تخشا توسط یک گروه خلافکار رقیب به ریاست کیومرث خان ربوده می شود و از آنجا که رشید شبیه رئیس تخشا است چند نفر بزرگان گروه که چهره ی تخشا را دیده اند رشید را با تخشا اشتباهی می گیرند وبه این ترتیب رشید رئیس باند مافیای قاچاق می شود.

بازگشت لوک خوش شانس 1393

شهردار شهر بعد از دستگیر شدن دالتون‌ها، لوک خوش شانس را به یک ایالات دیگر می‌فرستد، تا تبهکارها را دستگیر کند. اما بعد از آن زلزله شدیدی رخ می‌دهد که همه مردم شهر می‌میرند. اما لوک چهل سال بعد که به آن شهر بر می‌گردد؛ همه چیز تغییر کرده‌است و می‌فهمد تاریخ آن شهر غلط است. او می‌خواهد حقیقت را روشن کند؛ وقتی به رستوران لورل و هاردی می‌رود دو تا دزد (دزد عروسک‌ها) و (رشید) به آنجا حمله می‌کنند. آنها عکس دالتون‌ها را در لباس لوک پیدا می‌کنند. او می‌گوید از بازمانده‌های زلزله است. او هم همه چیز را می‌گوید اول داستان دالتون‌ها را تعریف می‌کند: که دالتون‌ها داخل یک درخت می‌روند و خود را درخت آرزو جا می‌زنند، بعد داستان المپیک را تعریف می‌کند، که دالتون‌ها مشعل المپیک را می‌دزدند؛ و در آخر معلوم می‌شود که آن دو دزد پسرهای جو دالتون، دالتون قد کوتاه هستند؛ که وقتی هویت لوک معلوم می‌شود آن هم برای آن‌ها داستان عشق جو و منشی شهردار را تعریف می‌کنند.