برچسب مجید قاری زاده

پدربزرگ 1364

حسين عطاردي با همسرش، فخري و پسرش، در خانه ي قديمي پدر زندگي مي كند. او و همسرش كارمند بانك اند. فخري با تهيه ي وام مسكن به اصرار به حسين مي قبولاند كه خانه ي‌ پدري را بفروشند و در يك مجتمع آپارتماني، در حومه ي شهر ساكن شوند. پدربزرگ مخالف است. آن ها به منظور فروش خانه، پدربزرگ را به آسايشگاه سالمندان مي سپارند. محمد، فرزند خانواده، كه به پدربزرگ علاقه مند است‌، او را در آسايشگاه مي يابد و به ديدارش مي رود. حسين با ديدن رفتار پسربچه پشيمان مي شود و به رغم تصميم همسرش درخانه ي قديمي پدر مي ماند. فخري نيز به خانه و زندگي باز مي گردد.

دخترم سحر 1368

زن و شوهر جواني براي معالجه ي دختر افليج خود، سحر، كش مكش دارند. مرد كه در مضيقه ي مالي است اميدي به بهبودي دختر ندارد. در همين گير و دار يكي از دوستان مرد ‌كه كارگردان تئاتر است او را ترغيب مي كند كه در نمايشي كه در دست اجرا دارند نقش مهمي را به عهده بگيرد. مرد جوان كه مدتي است خانه را به قهر ترك كرده در شب افتتاح نمايش از همسر و دخترش دعوت مي كند تا در سالن نمايش حاضر شوند.

سرزمین آرزوها 1366

سعيد قاسمي برخلاف ميل همسرش، مينا، اسباب و اثاثيه ي خانه را حراج كرده تا به سرزمين آرزوهايش آمريكا برود. همسر و فرزندش خانه را ترك مي كنند. برادر او، كه با خانواده اش در تبريز زندگي مي كند، براي چاپ كتابش به نام «سرزمين آرزوها» عازم تهران است. او قبل از عزيمت نامه اي از برادر ديگرشان بهروز ،‌كه مقيم آمريكا است، دريافت مي كند كه در آن از وضع خود شكوه مي كند. حميد سعي مي كند با نصيحت برادر را از اجراي تصميم خود باز دارد. سعيد به دنبال فوت پيرزن همسايه، ‌كه سعيد او را به بيمارستان رسانده، ‌اندوهگين به خانه مراجعه مي كند و پس از مطالعه ي نامه ي بهروز از تصميم خود براي رفتن به آمريكا منصرف مي شود. روز بعد به محل كار همسرش مي رود و مي گويد كه مي خواهد به تبريز و ديدار مادرش برود.

شقایق 1370

احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.

بیقرار 1373

حسين در آستانه ازدواج دومش ـ با فرشته دختر دايي اش ـ از طريق يكي از همسايه ها درمي يابد پسرش رضا برخلاف تصور او، زنده است و نزد دوست صميمي اش احمد و همسرش مريم، زندگي مي كند. حسين خود را به خانه آنها مي رساند و رضا را مي ربايد و به خانه خودش مي آورد. رضا پس از دريافتن حقيقت، سعي مي كند مادر واقعي اش را پيدا كند و با جستجوهاي فراوان، او را مي يابد و ترتيبي مي دهد كه حسين با همسر سابقش در يك مجلس عروسي روبرو شوند. زن و شوهر كه بار ديگر يكديگر را يافته اند، از پسر نوجوانشان قدرداني مي كنند. از طرفي با موافقت آنها، به دليل وابستگي رضا به احمد و مريم كه نمي توانند صاحب فرزند شوند، رضا به آغوش خانواده قبلي برمي گردد. فرشته نيز با نصيحت هاي پدرش، سعادت خود را در خوشبختي ديگران مي يابد.

پسران آجری 1385

اميد و محسن و صفا پسران سرراهي هستند كه در محله اي به نام آجري و با حمايت آقاي اتابكي بزرگ شده اند. اميد به ماهور، دختري كه به او درس زبان فرانسه مي داد، دل مي بازد. پس از مدتي كه از رابطه اين دو مي گذرد، اميد براي خواستگاري نزد خانواده ماهور مي رود و با مخالفت پدر ماهور، مهندس اعتمادي، روبرو مي شود. اعتمادي مخالف است، چون اميد پدر و مادر مشخصي ندارد و در عين حال قول ازدواج ماهور را به مهندس يكتا كه در كانادا زندگي مي كند داده است. ماهور و اميد در حال كشمكش با مهندس اعتمادي اند كه محسن به قصد فرار از كشور، دست به دزدي از نمايشگاهي مي زند كه در آنجا كار مي كند، اما توسط صاحب كارش دستگير و زخمي مي شود. صفا هم با دختري به نام مريم نامزد كرده و در حال تلاش براي گرفتن مجوز برگزاري كنسرت و انتشار آلبومش است. اميد و ماهور تصميم مي گيرند كه به تنهايي به محضر بروند و ازدواج كنند، ولي ماهور در آخرين لحظه به دليل اين كه خانواده اش او را طرد كرده اند، پشيمان مي شود. كنسرت صفا در بم برگزار مي شود كه اميد هم در آنجا حضور دارد. در پايان ماهور با هواپيما مي آيد و به اميد مي پيوندد.

زن امروز 1375

ليلا به همراه سه دخترش در سفر است. مادرش طي يك تماس تلفني به او اطلاع مي دهد كه همسر ليلا مهرداد مقامي دستگير شده و تمام اموالشان نيز ضبط گرديده است. ليلا به تهران برمي گردد و ضمن ملاقات با آقاي مقدم بازپرس پرونده ي مهرداد درمي يابد كه او به اتهام اختلاس و كلاهبرداري به همراه ساير همكارانش دستگير شده، اما حاضر به همكاري و اعتراف نيست. ليلا در خانه ي پدرش ساكن مي شود و روزهاي سختي را مي گذراند و با اينكه از طرف طلبكاران مهرداد مورد آزار و اذيت قرار مي گيرد، اما مهرداد حاضر به اعتراف نيست و از ليلا مي خواهد كه مدارك دال بر اموال او را مخفي كند، وليكن ليلا بعد از مدتي طاقت نمي آورد و مدارك را به بازپرس تحويل مي دهد و بدين ترتيب محكوميت همسرش مشخص مي گردد.

جوانی 1377

امير به همراه دوستان خود نويد و عظيم به كارهاي خلاف اشتغال دارد. او در پي ربودن كيف الهام كه دانشجوي رشته فيلمسازي است با او آشنا مي شود. شهاب از دوستان امير كه رئيس يكي از باندهاي قاچاق است بدنبال عدم همكاري امير، در پي يك توطئه او را به پليس معرفي مي كند. امير پس از دستگيري بدنبال همكاري اش با پليس در شناسايي عوامل پخش مواد مخدر از جمله شهاب از زندان آزاد مي شود. الهام به دنبال ساخت فيلم خود و در پي يافتن شخصيت اصلي فيلم كه شباهت زيادي به امير دارد با او رابطه برقرار كرده و سرانجام با او ازدواج مي كند.