برچسب مجید علیزاده(مجید فری)

دام 1374

بهارلو و احمد پسرش هر دو ماهيگير يك شركت هستند، آن ها به عدم پرداخت حقوقشان اعتراض مي كنند. يكي از رؤساي جديد با اين عدم پرداخت حقوق مخالف است و از بهارلو و پسرش مي خواهد رأس ساعتي براي دريافت حقوق به دفتر او بروند اما رؤساي قديمي با طرح نقشه اي بوسيله ي عوامل خود اسكندري را به قتل مي رسانند و پسر بهارلو را قاتل معرفي مي كنند و احمد از ترس گرفتار شدن به اتفاق همسر و فرزندش از شهرشان به تهران مي آيد. احمد در جستجوي كار با اولين پيشنهاد براي كار بي خبر وارد فعاليت غيرقانوني عده اي تحت عنوان توزيع كننده ي مواد غذايي مي شود و در يك درگيري گروهي با پليس احمد دستگير و راهي زندان مي شود احمد براي يافتن قاتلان اصلي اسكندري شروع به ناسازگاري در زندان مي كند تا او را به زندان ديگري منتقل كنند تا بتواند در بين راه فرار كند، او موفق به فرار مي شود و با كمك دوستي جبار و تيمور را كه در كار قاچاق مواد مخدر هم هستند پيدا مي كند و زماني كه قصد انتقام دارد پليس هم مي رسد و با دستگير شدن قاتلان اصلي، بيگناهي احمد براي پليس روشن مي شود.

مثلث آبی 1378

ممد آبي پسر يك روزنامه فروش كه علاقه زيادي به فوتبال دارد، عليرغم مخالفت هاي شديد پدرش (تيمور خان)، به همراه جواني به نام مسلم كه فروشنده اي دوره گرد است، به ديدن مسابقات فوتبال مي رود. روزي ممد آبي بطور اتفاقي مي فهمد كه حسين شيپورچي كه سالهاست براي تيم خودش شيپور مي زند احتياج به پولي براي پرداخت كرايه خانه عقب افتاده اش دارد. او سعي مي كند كه به جاي مسلم كه دوست صميمي حسين شيپورچي است به او كمك كند، اما پول كافي ندارد. تا اينكه با جواد زرينچه برخورد مي كند و جواد پول كافي براي حسين شيپورچي به او مي دهد. پدر هم وقتي از فداكاري پسرش خبردار مي شود، سعي مي كند مسلم را كه چندي ست گرفتار شده، از زندان نجات دهد.

دو روی سکه 1371

«امير» پس از سه سال از زندان آزاد و به توصيه عمويش مشغول به كار در يك مبل فروشي مي‌شود. به زودي آشنايي‌اش با «هما» (كه كارمند بانك است) و قرار ازدواج با او، سبب مي‌شود تا با روحيه و جديت بيشتري كارش را پيگيري كند. يك روز، وي به هنگام حمل يك ميليون تومان پول، مورد سرقت قرار مي‌گيرد. سابقه او سبب مي‌شود كه حقيقت امر پذيرفته نشود. لذا «امير» خود به جستجوي دزدها برآمده و پس از ماجرا و درگيري‌ها، سرانجام موفق به ثبوت بي‌گناهي خود مي‌شود.

عطش 1381

نادر پس از پنج سال از زندان آزاد مي شود و همسرش سودابه كسي است كه به استقبال او مي آيد. يكي از دوستان قديمي نادر به او پيشنهاد سرقت از يك جواهرفروشي را مي دهد و تأكيد مي كند اين كار بايد انجام شود چون جواهرفروشي متعلق به سعيد زبل است؛ همان كسي كه باعث زنداني شدن نادر شده. نادر پيشنهاد را مي پذيرد و براي تشكيل گروه سراغ اشكان مي رود. اشكان پسري آس و پاس است كه براي خريد خانه و ازدواج نياز به پول دارد و نهايتاً راضي به اين كار مي شود. نفر بعدي گروه، كوروش دوست اشكان است كه در زمينه كارهاي الكترونيكي تخصص دارد. آنها براي طرح ريزي نقشه به بررسي محل جواهرفروشي مي پردازند. جواهرفروشي زير هتل بزرگ تهران قرار دارد. آنها با ترفندي در هتل آتش سوزي ايجاد مي كنند و بعد به اتاقي مي روند كه به جواهرفروشي راه دارد. آنها با استفاده از اغتشاش به وجود آمده، نقشه سرقت را با موفقيت انجام مي دهند. پس از گريز از محل سرقت، اشكان وانمود مي كند حالش بد است تا نادر براي تهيه اسپري آسم به داروخانه برود. اشكان و كوروش، نادر را جا مي گذارند و با ساك طلا و پول مي گريزند. بعد اشكان با كوروش هم درگير مي شود، او را با دستبند به فرمان اتومبيل مي بندد و با ساك پول به سراغ همسرش مي رود. نادر و كوروش كه هر دو به دنبال اشكان مي گردند، همديگر را مي بينند. بعد نادر را هم پيدا مي كنند و همه با هم درگير مي شوند. طي درگيري نادر در حالي كه گمان مي كند اشكان مرده به سراغ كوروش مي رود. كوروش نيز در حال فرار با ساك پول از ساختمان پرت مي شود و مي ميرد. نادر با همسرش در ايستگاه راه آهن قرار گذاشته، اما در لحظه آخر با شليك گلوله توسط دست نشانده همان دوست قديمي كه پيشنهاد اين سرقت را به او كرده، كشته مي شود. در واقع اشكان هنوز زنده است و او نادر را لو داده، اما در لحظه آخر كه اشكان لبخند پيروزي مي زند توسط همان مرد كشته مي شود و پول ها به رئيس باند، دوست قديمي نادر، مي رسد.

آقای شانس 1373

عباس كه به حرفه ي سلماني مشغول است هنوز جواز كسب دريافت نكرده، چراكه هر بار در امتحان اتحاديه ي صنف آرايشگران مردود شده است. او قصد دارد با دختر آميرز محمود ازدواج كند اما پدر و مادر دختر، جواز كسب گرفتن عباس را شرط جواب مثبت دادن به او اعلام مي كنند، اما عباس موقع تهيه ي جواز كسب شناسنامه ي خود را گم مي كند و مجبور مي شود براي تهيه شناسنامه چند نفر از آشنايان را به عنوان شاهد خود معرفي كند اما كسي از كسبه و اقوام حاضر به همكاري با او نيستند. با اينكه عباس با تقي آقا برخورد مي كند و هر چند كه آشنائي با تقي آقا براي عباس دردسرهائي به همراه دارد، اما با كمك هاي او و رفقاي سابقش عباس شناسنامه ي المثني مي گيرد و با پيشنهاد تقي آقا و به علت آشنائي عباس با داروهاي گياهي مغازه ي سلماني او به عطاري تبديل مي شود و ازدواج او با دختر آميرز محمود انجام مي شود.

پسران آجری 1385

اميد و محسن و صفا پسران سرراهي هستند كه در محله اي به نام آجري و با حمايت آقاي اتابكي بزرگ شده اند. اميد به ماهور، دختري كه به او درس زبان فرانسه مي داد، دل مي بازد. پس از مدتي كه از رابطه اين دو مي گذرد، اميد براي خواستگاري نزد خانواده ماهور مي رود و با مخالفت پدر ماهور، مهندس اعتمادي، روبرو مي شود. اعتمادي مخالف است، چون اميد پدر و مادر مشخصي ندارد و در عين حال قول ازدواج ماهور را به مهندس يكتا كه در كانادا زندگي مي كند داده است. ماهور و اميد در حال كشمكش با مهندس اعتمادي اند كه محسن به قصد فرار از كشور، دست به دزدي از نمايشگاهي مي زند كه در آنجا كار مي كند، اما توسط صاحب كارش دستگير و زخمي مي شود. صفا هم با دختري به نام مريم نامزد كرده و در حال تلاش براي گرفتن مجوز برگزاري كنسرت و انتشار آلبومش است. اميد و ماهور تصميم مي گيرند كه به تنهايي به محضر بروند و ازدواج كنند، ولي ماهور در آخرين لحظه به دليل اين كه خانواده اش او را طرد كرده اند، پشيمان مي شود. كنسرت صفا در بم برگزار مي شود كه اميد هم در آنجا حضور دارد. در پايان ماهور با هواپيما مي آيد و به اميد مي پيوندد.

چند می گیری گریه کنی 1384

قصه پيرمردي است كه مقيم آمريكاست و زماني كه مي فهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران مي آيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدم هايي را مي گيرد تا پس از مرگش برايش گريه و زاري كنند.

غلامرضا تختی 1397

غلامرضا تختي پس از کسب چندين مدال در کشتي، به دليل حمايتش از مردم و مصدق و شرکت در سخنرانيها و تجمعات سياسي مورد غضب حکومت قرار ميگيرد. اما پيشنهادات متعدد حکومت را مبني بر تباني با آنان نميپذيرد و روز به روز منزوي تر و فقير‌تر ميشود. از طرفي هرآنچخپه در توانش است خواسته هاي ريز و درشت مردم را برآورده ميکند و به همين دليل محبوبيت شگرفتي نزد آنان دارد. حکومت اين جايگاه تختي در ميان مردم را برنمي تابد و زندگي‌را چنان به او سخت ميکند‌ که وي سرانجام در هتلي در تهران خودکشي‌ميکند...