برچسب متین عزیزپور

ورثه آقای نیکبخت 1378

داستان مجموعه تلویزیونی ورثه آقای نیکبخت ماجراهایی است که در پی یک ارثیه که قرار است از آقای نیکبخت به وراثش برسد اتفاق می‌افتد اما در این بین اتفاقات زیادی رخ می‌دهد

روشن تر از خاموشی 1382

در زمانی که کشور از لحاظ سیاسی و اجتماعی، در شرایطی نابه‌سامان قرار گرفته و علاوه بر تهدیدات و دست‌اندازی مستعمران به خاک ایران، عده‌ای نیز در داخل داعیه حکومت دارند؛ صدرالدین محمد قوام شیرازی متخلص به ملاصدرا، در راه کسب علم و دانش قدم می‌گذارد. این فیلسوف برجسته، که روحی تشنه و مشتاق یادگیری دارد؛ در محضر دانشمندان و عالمان بزرگ اسلامی چون شیخ بهایی و میرداماد و میرفندرسکی درس می‌آموزد . . .

روز کارنامه 1381

آراد در روز گرفتن كارنامه اش متوجه مي شود باز هم در ديكته تجديد آورده، ناظم مدرسه او را شماتت مي كند كه چرا وضعيت درسي شاگردي كه پدرش دكتر و مادرش كارشناس باستان شناسي است، بايد اينگونه باشد. آراد پريشان به خانه مي رود و در پي يافتن راه حلي براي فرار از شماتت پدر و مادرش، با نوشتن نامه اي خطاب به آنها مي گويد كه قصد دارد خود را از بالاي برج سياه به پايين پرتاب كند. او زماني به برج مي رسد كه هم زمان است با حمله مسلحانه شخصي به نام امير كه براي انتقام به سراغ باجناقش فريدون آمده، كه در همان برج كار مي كند. امير براي فرار از دست پليس به پشت بام مي گريزد. آراد نيز كه قصد دارد خود را از آن بالا به پايين پرت كند، او را مي بيند. امير آراد را سپر بلا مي كند تا از ساختمان بگريزد. آراد كه حالا مشكل خودش را فراموش كرده، كارها و زندگي امير برايش كنجكاوي برانگيز مي شود و تصميم مي گيرد او را همراهي كند. از طرفي نيز خانواده آراد در جستجوي او هستند. امير كه در كشتن باجناقش ناكام مانده همراه با آراد به خانه او مي رود و زن و تنها فرزندش را به گروگان مي گيرد. فريدون كه پي برده جانش در خطر است زماني كه به خانه مي رسد تا براي گريز همراه با زن و بچه اش به مسافرت برود، خود را با امير رو در رو مي بيند. امير او را به جايي خارج از شهر مي برد و مي گويد براي انتقام گرفتن و به خاطر اين كه امير باعث شده زن و زندگي اش را از دست بدهد و شش سال زنداني شود، قصد كشتن او را دارد. آراد كه آشفته شده به امير اعتراض مي كند و از فريدون قول مي گيرد تا دل امير را به گونه اي به دست آورد. از آن طرف هم آراد كه ديگر با امير رفيق صميمي شده و خيالش از جانب او راحت است تصميم به برگشت به خانه مي گيرد. خواهر آراد كه به طور اتفاقي كارنامه او را پيدا كرده آن را به مادرش نشان مي دهد و حالا باز همه چيز تازه شروع مي شود.

خواب و بیدار 1380

توران که به ناتاشا شهرت دارد و یک خلاف‌کار حرفه‌ای می‌باشد، پس از سال‌ها به ایران بازمی‌گردد. او با عبدالله پلنگ که یک خلاف کار سابقه‌دار بوده و سالهاست کار خلاف را کنار گذاشته‌است، شروع به سرقت مسلحانه می‌کنند. پس از مدتی پسر عبدالله دستگیر شده و در یک سرقت مسلحانه، داماد او توسط پلیس زخمی می‌شود و ناتاشا نیز عبدالله را به کشتن داماد زخمی‌اش وادار می‌کند. پس از قتل وی توسط عبدالله، خود او نیز در چاه خانه پدرخوانده ناتاشا به طرز فجیعی کشته می‌شود. پس از قتل عبدالله پلنگ توسط ناتاشا، خود او نیز تحت تعقیب قرار می‌گیرد. اصغر که خیلی ترسیده است و ناتاشا او را تهدید کرده، با همسرش می رود تا خودکشی کنند ولی پسر بچه و دختر جوانی مانع این کار می شوند. اصغر تصمیم می‌گیرد بچه را همراه با خودش بکشد ولی کبری مانع او می‌شود. عیسی و کبری با صحنه‌ای هراس‌انگیز روبرو می‌شوند و به خانه می‌روند و تصمیم می‌گیرند به پلیس خبر دهند. پلیس‌ها در حین جست‌وجو عیسی را پیدا می‌کنند و به قضیه شک می‌کنند ولی عیسی از ترسش دروغ می‌گوید. اصغر که نتوانست خودکشی کند چاره‌ای ندارند جز اینکه پسر را بکشد. به سراغ او می‌رود ولی باز هم کبری جان او را نجات می دهد. اصغر چندی بعد به هوش می‌آید و فرار می‌کند. عیسی پیش مادرش می‌رود و قضیه را به مادرش می‌گوید. آن‌ها پیش پلیس می‌روند و همه چیز را می‌گویند. پلیس اصغر را پیدا می‌کند ولی او همه چیز را انکار می‌کند. پلیس‌ها فردا برای گشتن خانه اصغر می‌روند و چیزی پیدا نمی‌کنند. ناتاشا مشکوک می‌شود و به کمک اصغر فرار می‌کند ولی تحت تعقیب قرار می‌گیرد. وی در حین فرار مجبور می‌شود پلیس‌ها را مجروح کند. معامله در حال انجام است که پلیس‌ها از راه می رسند و همه را دستگیر می‌کنند ولی ناتاشا فرار می‌کند. ناتاشا به سراغ سودابه می‌رود و او را گروگان می‌گیرد. او می‌خواهد فرار کند ولی سودابه او را از هلیکوپتر بیرون می‌اندازد و او توسط پلیس‌ها کشته می شود ولی قبل از کشته شدن اصغر را نیز می‌کشد.

هم نفس 1382

بهروز كه سابقه بيماري رواني دارد، همراه با خانواده برادرش زندگي مي كند. او به طور اتفاقي با زني به نام شيرين آشنا مي شود كه از همسرش جدا شده و با دو كودكش زندگي مي كند. بين آنها علاقه به وجود مي آيد و تصميم به ازدواج مي گيرند و قرار مي گذارند شيرين بيرون از خانه كار كند و بهروز هم كارهاي خانه را انجام دهد. برادر بهروز با اين تصور كه او گم شده، اطلاعيه اي در روزنامه منتشر مي كند. با برملاشدن راز بهروز اطرافيان آنها در زندگي‌شان ايجاد مشكل مي كنند. از طرفي همسر سابق شيرين با اين ادعا كه شيرين و بهروز آدم هاي خطرناكي هستند مدعي نگه داشتن بچه ها مي شود و از طرفي هم همسايه ها براي آنها ايجاد مزاحمت مي كنند. شيرين را از محل كارش اخراج مي كنند. شيرين به تدريج تعادل رواني‌اش به هم مي ريزد و نهايتاً تصادف مي كند و بهروز او را در بيمارستان رواني بستري مي كند. از طرفي نيز بهروز همسر شيرين را مي بيند كه قصد گرفتن بچه ها را دارد و با آنها فرار مي كند و به منزل برادرش مي رود؛ ولي نهايتاً به حكم دادگاه نگهداري بچه ها به همسر شيرين واگذار مي شود. بهروز كه از همه جا نااميد شده به همان آسايشگاهي كه همسرش در آن بستري است مي رود. دكتر معتمدي رئيس بيمارستان هم قصد كمك به آنها را دارد و آنها را تا حدي به زندگي اميدوار مي كند. در پايان به نظر مي رسد كه بهروز و شيرين از بيمارستان فرار كرده اند و همراه با بچه هايش به آسمان پرواز مي كنند، اما اين يك روياست و آنها در همان بيمارستان مي مانند.

مادرزن سلام 1385

دختر يك مرد سنتي، پس از ازدواج زندگي زناشويي ناموفقي دارد. پدرش كه از اين موضوع آگاه است تصميم مي گيرد براي ازدواج دو دختر ديگرش شرايطي قائل شود. به همين منظور شرايط خود را به صورت يك بخش نامه بر روي كاغذ مي آورد و از خواستگارها مي خواهد طبق مفاد مندرج شده، پا پيش بگذارند!