عطر قیمه، طعم زندگی
نمیدانستم زندگی هم مثل قیمه باید جا بیفتد! باید خودم را مثل لپهها از مدتی قبل خیس دهم. باید از آن سفتی و سختی دربیایم. وگرنه دندان که هیچ، معده زندگی را هم نابود میکنم.
نمیدانستم زندگی هم مثل قیمه باید جا بیفتد! باید خودم را مثل لپهها از مدتی قبل خیس دهم. باید از آن سفتی و سختی دربیایم. وگرنه دندان که هیچ، معده زندگی را هم نابود میکنم.
پتو را میکشم روی سرم و میگذارم اشکها راحت قُل بخورند توی کاسه چشمانم. مثل تمام آن شبهای ۱۴ خرداد که بابا یک مینیبوس کرایه میکرد و میرفت تهران.