شور شیرین 1388
این فيلم مقاطعي از زندگي شهيد کاوه، يکي از فرماندهان کردستان را به تصوير ميکشد.
این فيلم مقاطعي از زندگي شهيد کاوه، يکي از فرماندهان کردستان را به تصوير ميکشد.
حوريه كه سالهاست از اسارت پدرش، اميرحسين، به دست عراقي ها مي گذرد، نسبت به خروج هاي بي موقع مادرش، مريم، از منزل مشكوك است و اين شك با تلفن هاي ناشناسي كه به او مي شود و در آنها از تصميم مريم براي ارتباط با يك مرد ديگر صحبت مي شود افزايش مي يابد. اما طولي نمي كشد حوريه متوجه مي شود مادرش در اين مدت به عيادت اميرحسين كه به تازگي آزاد شده و در بيمارستان به سر مي برد مي رفته است. اميرحسين كه مبتلا به موجگرفتگي است به خانه بازمي گردد ولي ازدحام هاي پيراموني و آلودگي هاي صوتي حالش را متشنج مي كند، ضمن آن كه تلفن هاي ناشناس اين بار به او هم مي شود و سلامتش را به مخاطره مي اندازد. با پيشنهاد حوريه، همه تصميم مي گيرند مدتي از تهران دور باشند و به شمال بروند. در سفر عده اي از همرزمان سابق اميرحسين نيز به او ملحق مي شوند. مزاحمت هاي تلفني همچنان ادامه دارد و در يكي از آنها، به حوريه اعلام مي شود كه فيلم حاوي ارتباط غيراخلاقي مادرش با يك غريبه را از يك زن داخل رستوراني در شهر بگيرد. حوريه نزد زن جوان كه معتاد است مي رود و با او درگير مي شود و طي درگيري، شخصي ناشناس به زن معتاد چاقو مي زند و او را مي كشد و قتل به گردن حوريه مي افتد و حكم اعدامش صادر مي شود. اميرحسين از طريق همرزمانش متوجه مي شود همه اين ماجراها نقشه اي بود از طرف پدر يكي از بسيجي هايي كه تحت تأثير او به جبهه آمده و شهيد شده و حالا پدر او درصدد انتقام جويي از اميرحسين است و با اين نقشه انتقام خود را گرفته و اكنون نيز به خارج گريخته است. اميرحسين كه از تعقيب اين فرد توطئهگر نااميد شده، نزد سنجري، پدر دختر مقتول، مي رود و از او مي خواهد از قصاص حوريه صرف نظر كند، اما سنجري كه يك معتاد الكلي از خدا بريده است، پس از رفت و آمدهاي مكرر اميرحسين، سرانجام به اين شرط كه او بتواند شفاي پسر بيمارش را از امام حسين (ع) بگيرد، حاضر به گذشت مي شود. اميرحسين يك شبانه روز دعا مي كند و سرانجام معجزه رخ مي دهد و پسر حالش خوب مي شود.
«حجت » كه تنها برادرش را در جنگ از دست داده است از اينكه در سال هاي آخر در كنارش نبوده رنج مي برد و براي تسلي خاطر خود تابلويي را به ياد او سفارش مي دهد. به زودي شركتي كه حجت با موفقيت اداره اش مي كرد، دچار مشكل مالي مي شود. تلاش او براي رفع اين مشكل فرصتي فراهم مي آورد تا به گذشته برگردد و زندگي خود و برادرش را مرور كند.
اكبر منافي كه سابقه بستري شدن در آسايشگاه جانبازان موج گرفته را دارد، اكنون فروشنده بليت اتوبوس هاي شركت واحد است. يك شب با ديدن چهره همرزم شهيدش (يحيي) در تلويزيون حالش بد مي شود و به سراغ پدر او مي رود و ادعا مي كند يحيي را نه عراقي ها، كه او كشته، اما جزييات آن را به ياد ندارد. آن دو به اتفاق هم به سراغ كساني مي روند كه در جبهه همرزم يحيي و اكبر بوده اند و از نحوه شهادت يحيي آگاه هستند. اولين نفر محمد سليمي است كه در يك كارگاه تراشكاري كار مي كند و ادعاي اكبر را رد مي كند. دومين نفر عبداله مشكاتي است كه اكنون مديريت كاروان هاي زيارتي به عراق را به عهده دارد و تبديل به يك سرمايه دار شده است. او نيز ادعاي اكبر را رد مي كند و به او پيشنهاد مي كند كه او را رايگان به زيارت كربلا مي برد. اكبر با دلخوري از او جدا مي شود و سراغ دفتر نشريه اي مي رود كه سال ها پيش درباره جبهه منتشر مي شد، اما سردبير آن كه زماني رزمنده بود، اكنون به خارج رفته و نشريه نيز كه حالا همسرش آن را اداره مي كند تبديل به مجله اي زرد شده است. در زيرزمين دفتر نشريه، انباري است كه نشاني برخي ديگر از همرزمان آنجا ثبت شده است. اكبر و پدر يحيي سراغ يكي از آنها مي روند كه اكنون يك مدير عاليرتبه است، اما منشي به آنها وقت نمي دهد و برخوردي تحقيرآميز در پيش مي گيرد. اكبر و پدر يحيي در ادامه جستجويشان به منزل همرزمي ديگر (كمال اطاعت) مي روند ولي همسرش خبر شهادت او را بر اثر جراحات شيميايي به آنها مي دهد. در نهايت اكبر، فرمانده گردانشان احمد ايرواني را كه حالا در آسايشگاه جانبازان بستري است پيدا مي كند و با الهام از او به ياد مي آورد كه ماجراي يحيي چه بوده و چگونه فرمانده به دليل اصابت تير دشمن به گلوي او و ايجاد سروصدا در پاتكي شبانه، به اكبر دستور داده بود كه يحيي را به زير آب ببرد تا صداي ناله اش دشمن را متوجه پاتك نكند. در پايان پدر يحيي، اكبر را مي بخشد و اكبر در كارگاه او مشغول خواندن نماز مي شود.
داستان اين انيميشن که در سال 1500 هجري شمسي مي گذرد، درباره زندگي گذشته و حال شخصي به نام اکبر آقا مي باشد که به مسائل اجتماعي فرهنگي و شهرنشيني مي پردازد.
دكتر عالم متخصص برجسته ي مغز و اعصاب كه غرق در روابط كاري و اجتماعي است، فرزندش سامان را فراموش كرده. آسمان بي انتهاي كوير، انبوهي از ستارگان را در آغوش خود جاي داده و سامان در دل كوير به رصد كردن ستاره ها مشغول است. بر اثر حادثه اي دكتر موقعيت هاي حرفه اي خود را رها مي كند و از ميان كوير مي گذرد تا به فرزندش نزديك شود.
جنگ تمام شده، اخراجي ها و ديگر همرزمانش به شهر برگشتند و هر كس در پي كسب و كاري است، يك برنامه زنده تلويزيوني در تلاش است تا تعدادي از رزمندگان را براي حضور در يك برنامه دعوت كند، شرايط نامساعد حال يكي از همرزمان او را راهي بيمارستان مي كند، اما بر اثر حوادثي در سطح شهر دير به بيمارستان مي رسد و تا پاي شهادت پيش مي رود و اين بهانه اي براي حضور همرزمان سابق در بيمارستان مي شود كه حالا هر يكشان و شخصيتي جديد دارند و...
پدر سياوش روزبهان بر اثر حادثه اي مرده و عموي او مقدرات ثروت خود و برادر را به دست گرفته است. سياوش عاشق مهتاب دخترعمه اش است. انوري پدر مهتاب، مباشر روزبهان است. سرگشتگي سياوش از مرگ پدر تمام نشده كه خبر ازدواج قريب الوقوع عمو با مادرش را مي شنود. سياوش طي ماجراهايي مي فهمد كه پدرش كشته شده و به سراغ دوست قديمي اش كارو مي رود.