برچسب لادن مستوفی

چهل و هفت 1397

یک زن از دست کتک‌های شوهرش در حال فرار است که در این حین دخترش وارد منزل می‌شود. دختر به محض ورود به خانه متوجه دعوای مادر و پدرش شده و بعد از بگو مگو با پدرش (با بازی حمیدرضا آذرنگ) به همراه او به سطح شهر رفته تا مادر گریخته را بیابند. در همین حین متوجه می‌شویم که مادر (با بازی شقایق فراهانی) با زن پرستار و پولداري به نام کتی(با بازی لادن مستوفی) تصادف کرده و با او همسفر خیابان‌های شهر تهران در شب یلدا می‌شود. از آنسو مادر دیگری (با بازی ریما رامین فر) را داریم که به دستفروشی مشغول است و شوهر معتاد دخترش به زندان افتاده. او و دخترش بعد از اینکه پی به حاملگی دختر می‌برند، تصمیم می‌گیرند بچه را سقط كند و... .

وقتی برگشتم 1394

قصه این فیلم از زبان بهرام است. بهرامی که در کما به سر می برد و شخصیت های زندگی اش را به ما معرفی می کند. شخصیت هایی که هر کدام در جایی از دنیا زندگی می کنند و هر کدام شخصیت منحصر به فرد خود را دارند. و همه دست به دست هم می دهند تا بهرام برگشتی با شکوه از کما داشته باشد.

به من نگاه کن 1381

آيتكين در سن 9 سالگي به علت فقر خانواده به شخصي كه دو همسر و چند فرزند دارد فروخته مي شود و با او ازدواج مي كند. او به علت ضرب و شتم شوهر از منزل فرار مي كند و تحت سرپرستي خانم دكتر يوسفي كه طرح پزشكي خود را در منطقه تركمن صحرا سپري مي كند قرار مي گيرد و توسط او وارد عرصه فعاليت هاي اجتماعي شده و قهرمان دو و ميداني كشور مي شود. در حين برگزاري مراسم افتتاحيه المپيك بانوان، دقايقي پيش از روشن شدن مشعل بازي ها، به اتهام قتل همسرش دستگير مي شود. از اين لحظه به بعد در حالي كه همه كوشش ها در جهت رفع اتهام از اوست، موضع آيتكين، تنها سكوت است.

تارا و تب توت فرنگی 1382

تارا به اصرار همسر رزمنده اش فرهاد، به مناسبت انتشار اولين كتابش «تب توت فرنگي» از همه كساني كه نامشان در اين كتاب برگرفته از خاطرات واقعي تارا آمده، دعوت مي كند تا با هم جشن بگيرند. همان شب در جريان جشن، پس از ورود ناشناسي به خانه آنها صداي شليك مي آيد، فرهاد كشته و تارا نيز به شدت زخمي مي شود. پليس بهترين سرنخ را همان كتاب تارا مي داند و از همه كساني كه نامشان در كتاب آمده تحقيق مي كند.
سيمين، ترانه دوست صميمي تارا را پيدا مي كند و پيشنهاد مي كند تا كتاب را بخواند. تارا كتاب را تقديم به دوستش روژين كرده است. ترانه با خواندن كتاب گذشته را به خاطر مي آورد. اين كه آنها ـ تارا و روژين و او ـ دوستان صميمي همديگرند، اما روژين كه مجبور است تن به ازدواجي ناخواسته بدهد درست در روز ازدواجش توسط عوامل پسرخاله اش جلال دزديده مي شود.
از آن سو ترانه، تورج برادرش را به ياد مي آورد كه خواستگار سمج تارا است، اما تارا به فرهاد، رزمنده اي كه دوست برادر شهيدش محمود است، علاقه دارد. در زمان حال و در مراسم تدفين فرهاد، امير شوهر ترانه به ديدن او مي آيد و معلوم مي شود آنها با داشتن يك دختر پنج ساله به نام غزاله، متاركه كرده اند و امير اصرار دارد كه آنها دوباره با هم زندگي كنند. از سوي ديگر پليس به تورج مشكوك است، زيرا سال ها قبل تارا به خواستگاري تورج جواب منفي داده، اما خودش به خواستگاري فرهاد رفته و نهايتاً با او ازدواج كرده است.
نسرين گذشته را به خاطر مي آورد كه تورج چگونه در يكي از روزها به مقر زنان رزمنده آمده تا از تارا انتقام بگيرد، اما نهايتاً دست به خودزني مي زند و باز در زمان حال وقتي ترانه و سيمين به محل كار تورج مي روند متوجه مي شوند كه او توسط پليس دستگير شده است. همكارش مي گويد حيف كه تورج در زمان جنگ و در اسارت توانايي حرف زدنش را از دست داده و گرنه تعريف مي كرد كه او سردار را نكشته است.
چند شب بعد غزاله توسط شخصي از ماشين پدرش امير دزديده مي شود و رباينده، امير را تهديد مي كند كه مي تواند انتخاب كند كه يا چشم هاي او كور شود يا چشم هاي دخترش غزاله. از طرفي رباينده به ترانه زنگ مي زند و به او مي گويد حالا زماني است كه او بايد به ماهيت واقعي امير كه نام مستعار شهاب را دارد پي ببرد. ترانه كه به امير معترض است و به ترانه مي گويد كه شوهر روژان كسي است كه چشمان فرهاد را كور كرده و حالا هم قصد كشتن او را دارد.
نسرين كه از زبان ترانه نام روژان را مي شنود، باز گذشته و روز دستگيري روژان به جرم جاسوسي براي عراقي ها را به ياد مي آورد و اين كه چگونه چند روز بعد عوامل جلال به قرارگاه حمله مي كنند تا روژان را نجات دهند، اما او كه در مواجهه با تارا معناي زندگي را فهميده از رفتن امتناع مي كند و نهايتاً كشته مي شود. جلال با اين تصور كه زنش در قرارگاه و توسط فرهاد كشته شده چشمان او را كور مي كند ولي بعد براساس كتاب تارا پي مي برد كه قاتل روژان شهاب بوده است.
در زماني كه قرار مي گذارد غزاله را به او تحويل دهد و چشمانش را كور كند، امير باز او را گول مي زند و تأكيد مي كند روژان زنده است و جلال مي تواند با موبايل با او صحبت كند. اما موبايل در دست جلال منفجر و او كشته مي شود. ترانه كه در جريان همه وقايع قرار گرفته، با نفرت مي گويد كه ديگر نمي تواند امير را تحمل كند. امير هم كه نمي تواند او را بكشد نهايتاً خودش را از بالاي برج پرتاب مي كند. از طرفي ديگر تارا با به ياد آوردن فرهاد در بيمارستان مي ميرد.

چاقی 1393

يک صدابردار سينما که مشغول صداگذاري پروژه جديد دوست کارگردانش است متوجه مي شود که دوستش رابطه جديدي با دختري که اختلاف سني زيادي با او دارد برقرار کرده و حالا قرار است آن دختر گفتار متن اين فيلم را بگويد.کارگردان به سفر مي رود و دختر براي انجام نريشن فيلم به استوديو مي‌آيد و رابطه عاطفي ميان دختر و صدابردار بوجود مي آيد و در نهايت مرد بخاطر همسر و دختر کوچکش به اين رابطه خاتمه مي‌دهد.

باغ فردوس پنج بعد از ظهر 1384

دریا (لادن مستوفی) دختری جوان و بیست و چند ساله در شب ازدواجش با کوبیدن سرش به آینه، سر و لباسش را خونین می کند و پیامد آن به هم خوردن مراسم ازدواج است.
شیرین مجد (آزیتا حاجیان) مادر او برای مداوای ناراحتی ها و آشفتگی روحی و روانی دختر جوانش به سراغ دکتر روان شناسی به نام بهروز عطار (رضا کیانیان) می رود. عطار برای معالجه دختر از روش های خودش استفاده می کند.
از سویی دیگر آشنایی بهروز عطار و شیرین مجد ریشه در دوران جوانی آنها دارد. عطار دلباخته شیرین بوده، اما شیرین به واسطه وضع بد اقتصادی دکتر از ازدواج با او صرف نظر کرده و به ازدواج با دیگری روی آورده که نتیجه اش ناموفق بوده و به طلاق ختم شده است. دریا هم ثمره این ازدواج است.حالا او بعد از سال ها در ازدواج مجددش با مرد ثروتمند و جوان تری از او یعنی شاه مرادی (جواد یحیوی) دوباره به بن بست برخورده.
عطار طی معالجه دریا پی می برد که یکی از دلایل به هم ریختگی روانی دریا نظر نامساعد پدرخوانده اش شاه مرادی به اوست و مرد پنهانی از همسرش به دریا ابراز علاقه می کند، اما عطار معالجات خود را ادامه می دهد، درمان دریا و ایجاد اعتماد به نفس در او همزمان است با ایجاد عشق و علاقه دریا نسبت به دکتر معالجش. دکتر هم که زندگی تلخ، سرد و ناامیدکننده ای را سپری کرده پس از تردیدهایش به عشق دریا جواب می دهد.

دختری بنام تندر 1379

آذر به بهانه نوشتن پایان نامه مقطع لیسانسش وارد زندگی زن نویسنده ای می شود تا برای کتاب او تصویرسازی نماید. پس از این کل ماجرا در دل این داستان کهن شکل می گیرد و همین افسانه خوش آب و رنگ بهانه ای می شود تا آذر متحول شود.
داستان این نویسنده در باره طایفه ای بی نام و نشان است که وقتی مردان آن دختردار می شوند یک دوک نخ ریسی به سر در چادر می آویزند و وقتی صاحب پسر می شوند تیر و کمانی بر سر در چادر خودنمایی می کند. یکی از مردان ایل که سالها در حسرت داشتن فرزند پسر بوده، با اینکه فرزندش دختر است ولی باز تیر و کمانی بر سر در چادر می آویزد و به همه می گوید که زنش هنگام مرگ پسری به نام «تندر» به دنیا آورده است. او موهای دخترک را می تراشد و به وی تعلیمات مردانه می دهد. تندر را به شکار می برد و کاری می کند تا صدایش چون صدای پسران کلفت شود.
پدر برای حفظ غرور مردانه خویش و فخرفروشی و ارتباط قوی تر با آداب و سنن قبیله، جنسیت دخترش را از همگان مخفی می کند، اما تندر به لحاظ فطرت دخترانه خود به عروسک بازی روی می آورد ولی پدر فورا عروسک را از دست او می گیرد تا مبادا مردان ایل به مکر او پی ببرند.تندر که به اجبار پدر و خواست جامعه مردسالارانه ای که در آن به دنیا آمده است، شخصیتی دوگانه پیدا کرده، همچنان در خلوت خود لباس دخترانه می پوشد و اندیشه و عملش چون زنان می باشد.

قابله ای که او را به دنیا آورده است به اندوه درونی تندر پی می برد و به پدر گوشزد می کند کلاهی را که 20 سال پیش بر سر تندر گذاشته است بردارد، ولی مرد توجهی نمی کند. زن قابله که برای خود یک تنه مرد است و حتی خویشتن را بالاتر از مردان می داند معتقد است آنان اگر می دانستند مادرانشان از جنس خودشان نیستند هرگز به دنیا نمی آمدند.