برچسب قدرت الله صلح میرزایی

حامی 1373

نوجواني به نام رضا نگران مادر بيمارش است. او براي رساندن مادرش به بيمارستان، مردي را كه در روستايشان صاحب ماشين است، وادار مي كند تا آنها را به شهر برساند. اما در شهر بر اثر عجله و شتاب گرفتار حادثه اي غيرمترقبه مي شوند و راننده به زندان مي افتد. رضا كه خود را در اين حادثه مقصر مي داند، براي فراهم كردن وسايل آزادي اين مرد آرام و قرار ندارد و ...

زندگی شیرین 1387

امير محجوبي بازيگر سينماست كه در راه ازدواج با دختر مورد علاقه اش هستي با مشكلات خانوادگي مواجه مي شود. فريبرز برادر دوقلوي امير پس از سالها وارد ايران شده اما ورود او مشكلات امير را چند برابر مي كند...

دختری در قفس 1381

نادر و دخترعمويش آذر كه به هم علاقه مند هستند، براساس نقشه اي كه كشيده اند، تاج و شمشيري را كه متعلق به جد خانوادگي شان بوده از موزه مي دزدند، اما پدر آذر مي گويد براي تكميل اين مجموعه نياز به حمايل نيز هست. از طرفي محسن كه راننده تاكسي است به طور اتفاقي دختري به نام نرگس را سوار مي كند و پي مي برد او بچه محل قديمي شان است. محسن كه از پيش به نرگس علاقه مند بوده سر صحبت را باز مي كند و به سراغ سهراب و مادرش مي رود. محسن كه سال ها در جنگ شركت داشته، به سهراب مي گويد چون در كار صادرات و واردات ورشكسته شده، احتياج به پول زيادي دارد. سهراب پيشنهاد مي كند با نادر و آذر همكاري كنند. در اولين مأموريت محسن، او بايد همراه سهراب و عزت و يك نفر ديگر به موزه دستبرد بزنند تا حمايل را بدزدند. در ميانه راه عزت و محسن درگير مي شوند و عزت مي گويد او مأمور مخفي پليس است. براثر درگيري؛ عزت كشته مي شود و سهراب نيز با حمايل فرار مي كند، اما نهايتاً در خانه اش دستگير مي شود. نرگس كه ديگر احساسش را به محسن از دست داده، نزد آذر مي رود و مي گويد مي خواهد پول دربياورد و اصلاً هم نمي ترسد كه به زندان بيفتد. از طرفي محسن كه از زندان آزاد شده رد نرگس را مي گيرد و او را از مخمصه اي نجات مي دهد و بين آنها دوباره مهر و علاقه به وجود مي آيد. محسن مي خواهد او و مادربزرگش را به جايي امن ببرد، اما توسط آدم هاي نادر زخمي مي شود و پس از مدتي كه حالش خوب مي شود،‌ دورادور مواظب سهراب است تا اينكه مي فهمد سهراب مخفي گاه حمايل او را لو داده و حالا آدم هاي نادر قصد كشتنش را دارند. او به سهراب كمك مي كند تا خود را نجات دهد و همراه او به مخفي گاه نادر، يعني خانه پدر آذر، مي روند كه نرگس نيز آنجا زنداني شده است. افراد پليس نيز خانه را محاصره مي كند و تبهكاران در درگيري كشته مي شوند. پليس حمايل را دوباره به دست مي آورد.

علف های هرز 1377

يك باند بمب گذار بين المللي كه قصد دارند توطئه اي بزرگ عليه جمهوري اسلامي انجام دهند، تصميم مي گيرند هنگام ورود هيأت هاي كشورهاي مختلف به اصفهان، بمبي را منفجر كنند تا ايران را به عنوان كشوري تروريستي معرفي كنند. ستوان كاظمي از اين ماجرا باخبر شده و در پي دستگيري عوامل اين توطئه برمي آيد و پايگاه اصلي توطئه گران را شناسايي مي كند. اولين بمب گذاري خنثي مي شود و اعضاء اصلي باند كشته مي شوند، در نهايت دو عضو اصلي ديگر كه تحت تعقيب پليس بين المللي هم هستند به دام مي افتند و هر دو بعد از درگيري كشته مي شوند و بمب هاي ديگر نيز خنثي مي گردد.

دلداده 1387

در یک ساختمان بزرگ همسایه‌ها متوجه می‌شنود که دختر ثروتمندی به نام عسل قصد دارد پس از سالها از امریکا به ایران بازگردد و با یک جوان ایرانی ازدواج کند. تمام جوانان مجرد ساختمان به قصد دستیابی به ثروت خانوادگی عسل و همچنین اقامت امریکا تصمیم میگیرند هرطور شده دل عسل را بدست آورده و با او ازدواج کنند. بنابراین رقابت سختی بین جوانان مجرد ساختمان شکل می گیرد. تنها کسی که علاقه‌ای به این بازی ندارد جوان خجالتی و خودساخته‌ای به نام جواد است. اما مجموعه‌ای از اتفاقات باعث می شود که جواد بیشتر از همه درگیر این ماجرا شود...

تهاجم 1375

تعدادي از عناصر فرصت طلب و سرسپرده ي گروه هاي خارجي، نقشه اي را جهت انجام مقاصد خود و اجراي تهاجم فرهنگي طرح مي كنند آنان با تكثير و توزيع فيلم هاي مبتذل و فروش مواد مخدر قصد به انحراف كشيدن جوانان دانش آموز و دانشجو را دارند و براي اين منظور هر روز به دنبال جلب نيروهاي جديد و جوان هستند. در اين ميان سعيد از اعضاي باند،پسر عموي خود كمال را كه دانشجو است و شب ها كار مي كند به دام مي اندازد. سعيد نوارهاي مبتذل و مقداري مواد مخدر را تحت عنوان نوارهاي درسي به كمال مي سپارد كمال ناخواسته در جريان درگيري پليس با چند عامل پخش مواد مخدر و نوارهاي مبتذل تحت تعقيب قرار مي گيرد. پدر كمال به شهر مي آيد تا از احوال پسر جويا شود او با تعقيب سعيد، از توطئه او نسبت به پسرش آگاه مي شود، اما اعضاي باند وقتي كمال براي رفتن نزد پليس آماده مي شود او را به قصد كشتن در تصادف ساختگي مورد حمله قرار مي دهند، كمال در بيمارستان بستري است و پليس با دستگيري فردي كه براي كشتن كمال آمده به اطلاعاتي در خصوص تشكيلات مذكور مي رسد، پدر كمال براي نجات پسرش به شناسايي افرادي كه كمال را زخمي كرده اند به محل اصلي اختفاي اعضاي باند مي رسد و با كمك نيروي انتظامي بعد از يك درگيري طولاني عاملان باند قاچاق دستگير مي شوند و تعدادي هم به هلاكت مي رسند و پليس با اعتراف افراد باند به بيگناهي كمال هم پي مي برد.

شاخه گلی برای عروس 1383

سلطان علي دل در گرو دختري به نام آزيتا دارد و هدفش ازدواج با او است. سلطان علي در توافقي با منوچهر دايي او، قول داده اگر اين ازدواج سر بگيرد، در عوض زمين هايش را در روستا به منوچهر مي فروشد. از طرفي آزيتا كه دختري ثروتمند است، مردي به نام سعيد را دوست دارد. وقتي كه سلطان علي پي به اين مسأله مي برد به منوچهر اصرار مي كند تا درباره سعيد تحقيق كند و مراسم خواستگاري را به هم بزند. منوچهر پي مي برد كه سعيد قبلاً ازدواج كرده و باعث مرگ فرزندش شده و به لحاظ اخلاقي هم آدم درستي نيست. اصرار منوچهر به خواهرش و آزيتا درباره هويت سعيد سودي ندارد. التبه او به واسطه پول هايي كه سعيد به او مي دهد از او حمايت مي كند. سلطان علي كه پي به اهداف منوچهر برده تصميم مي گيرد خود راز سعيد را پيش آزيتا برملا كند. او به ترفندي پي به زندگي گذشته سعيد مي برد و روزي كه سعيد و همسر قبلي اش در پارك پيش هم نشسته اند و صحبت مي كنند به هواي مصاحبه با خبرنگاري غربي از آن ها فيلم تهيه مي كند. سعيد نيز كه سماجت هاي سلطان علي را مي بيند در صدد است هرچه زودتر آزيتا را به عقد خود درآورد و زمين هاي او را به نام خود كند. سلطان علي فيلم سعيد و همسرش را به آزيتا نشان مي دهد اما منوچهر مي گويد كه اين فيلم ساختگي است و زن از سلطان علي پول گرفته تا نقش بازي كند. آزيتا كه دچار عذاب وجدان شده قبول مي كند تا به عقد سعيد دربيايد و زمين ها را به اسم او كند، اما در لحظه آخر منوچهر و سلطان علي و همسر سابق سعيد مي رسند. آن ها راز سعيد را برملا مي كنند و مراسم عقد به هم مي خورد. سرانجام آزيتا رضايت مي دهد كه با سلطان علي ازدواج كند، در حالي كه منوچهر هم رضايت سلطان علي را براي فروش زمين هايش به او جلب كرده است.

گریز از مرگ 1374

شاهين، پسر مرد ثروتمندي به نام صفاري كه مبتلا به سرطان است، با شيرين، دختر جباري ـ كه او نيز وضع مالي خوبي دارد و در چند معامله با صفاري شريك بوده ـ ازدواج مي كند. صفاري قصد دارد با كمك جباري و برادر او ناصر، زميني را در شمال ـ كه در آن مدرسه اي ساخته ـ خراب كند و ويلايي بسازد. او متوجه مرگ زودهنگام خود در آينده اي نه چندان دور مي شود و از همه دوري مي كند، جز پيرمردي به نام فرزانه، كه در ساخت مدرسه با اهالي خير شريك بوده است. صفاري به تشويق فرزانه، زمين را به آموزش و پرورش مي بخشد. اما ناصر به تحريك برادرش، پس از آن كه نمي تواند صفاري را از اين كار منصرف كند، با اتومبيل صفاري را مجروح مي كند و در بيمارستان نيز قصد خفه كردنش را دارد، كه فرزانه سرمي رسد و مانعش مي شود. در اين بين، جباري و ناصر تصميم مي گيرند براي خراب كردن مدرسه، شخصاً اقدام كنند. آنها به شمال مي روند و راننده بولدوزري را مأمور اين كار مي كنند. اما شاهين سرمي رسد و مانع آنها مي شود. فرزانه نيز با نيروي انتظامي به كمك شاهين مي آيد و جباري و ناصر دستگير مي شوند.