برچسب فیروز بهجت محمدی

جنگ نفتکشها 1372

در اوج حملات بي وقفه ي نيروهاي نظامي عراقي به نفت كش ها در خليج فارس ناخداي جواني تصميم مي گيرد يك نفت كش ايراني را از تنگه ي هرمز عبور دهد و محموله ي آن را به بازار جهاني برساند. او براي انجام اين مأموريت، كه اهميت سياسي دارد، به سراغ ناخداي بازنشسته اي مي رود كه سال ها پيش در هدايت كشتي ها نام آور بوده است. ناخداي پير ابتدا از اين مأموريت طفره مي رود، اما بالاخره مي پذيرد و نفت كش غول پيكر را از تنگه ي هرمز عبور مي دهد و محموله ي آن را به رغم موانع و حملات دشمن به مقصد مي رساند.‎‌‌

گزل 1368

صفرجان پيش از رفتن به جبهه، اسب زيبا و تندروي خود گزل را به دوستش آنا، سواركار ماهر تركمن مي دهد. صفرجان در جبهه شهيد مي شود و آنا به مرور علاقه زيادي به گزل پيدا مي كند. آنا نيز چندي بعد راهي جبهه مي شود اما در مراجعت، در حالي كه يك پايش را از دست داده متوجه مي شود كه برادرش ستار گزل را فروخته است. ستار با مشاهده اندوه و ناراحتي آنا، به جستجوي گزل مي پردازد. سرانجام آنها موفق به يافتن صاحب فعلي گزل كه مردي يكدست است مي شوند ولي او ابتدا مخالفت مي كند و پس از آن به شرطي حاضر مي شود گزل را تحويل دهد كه آنا بتواند با پاي معلولش سوار اسب شود و با او مسابقه دهد. آنا تلاش بي وقفه اي با اين هدف آغاز مي كند اما دختر مرد يكدست از آنا مي خواهد كه از مسابقه دادن با پدرش صرف نظر كند تا او در مقابل، گزل را به او بازگرداند. آنا كه كشش عاطفي نسبت به اين دختر پيدا كرده، تقاضايش را مي پذيرد و سپس به اتفاق خانواده اش نزد مرد يكدست مي آيند و از دخترش خواستگاري مي كنند اما مرد به آنها جواب منفي مي دهد و پس از رفتنشان، به اتفاق دخترش از آنجا كوچ مي كند. آنا كه مصمم شده به هر نحو ممكن به دختر دست يابد، به تعقيب مرد يكدست و دخترش مي پردازد. مرد در حين فاصله گرفتن از آنا، كنترل گاري را از دست مي دهد و گاري واژگون مي شود و به روي او مي افتد. آنا خود را به آنها مي رساند. ولي تلاشش براي نجات جان مرد يكدست بي نتيجه مي ماند.

توفان شن 1375

پس از تسخير لانه جاسوسي آمريكا، مقامات آمريكايي تصميم مي گيرند عليه ايران اسلامي و انقلاب نوپاي آن دست به تجاوز نظامي بزنند. يك مأمور مخفي پنتاگون راهي ايران مي شود تا مقدمات اين تجاوز را مهيا كند. حمله نظامي آغاز مي شود، اما توفان شن صحراي طبس حوادث ديگري را رقم مي زند...

مهره 1376

درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.

مادیان 1364

براي رضوانه خبر مي آورند كه گلبوته، دخترش، صاحب فرزندي شده است. رضوانه سوار بر ماديان به اتفاق رحمت، برادرش به طرف رو ستاي محل سكونت دختر مي رود. در طول راه سرگذشت خود را در ذهن مرور مي كند. باران بي موقع محصول سالانه را نابود كرده است. رضوانه همراه چهار فرزند يتيم خود به سختي روزگار مي گذراند. رحمت گلبوته را به قدرت، كه همسري نازا دارد، نشان مي دهد و به او پيشنهاد مي كند كه با گلبوته ازدواج كند. قدرت مي پذيرد كه در ازاي يك ماديان، به عنوان شيربها، با گلبوته ازدواج كند. اما گلبوته ناراضي است. رضوانه پس از مرور اين خاطرات به روستا مي رسد و دخترش را خندان در بستر مي بيند، كه شوهرش كنار او نشسته است.

چشمهایش 1378

دو زنداني به نام محمد و منصور بعد از تحمل سال ها حبس به خانه برمي گردند اما دختري كه منصور قصد ازدواج با او را داشت، ازدواج كرده و محمد هم دختر كوچكش حالا 20 ساله شده. منصور به خانه خواهرش مي رود و باخبر مي شود كه پدرش وصيت كرده تا زورخانه قديمي او را راه اندازي كند. اما محمد و منصور هر دو مي خواهند از فردي به نام رحيم كه مسبب به زندان افتادن آن هاست انتقام بگيرند. محمد حمل يك بار قاچاق را از طرف رحيم قبول مي كند، اما با پيش آمدن درگيري محمد، همه ي جنس ها به سرقت مي رود. رحيم از موضوع باخبر شده و به سراغ محمد مي رود. وقتي محمد خانواده اش را در خطر مي بيند به سراغ رحيم مي رود كه دام براي او گسترده است و منصور هم براي كمك به محمد وارد درگيري آن دو مي شود. بالاخره منصور و رحيم هدف گلوله قرار مي گيرند و محمد تير خلاص را به رحيم مي زند و فرار مي كند.

سایه به سایه 1374

سروان پوريا فرمانده يك پاسگاه ساحلي است. او در آستانه ازدواج و آغاز زندگي مشترك با يك مسئله جنايي درگير مي شود. يك از همكارانش به قتل مي رسد. او با تلاش و همفكري همسرش موفق به كشف راز اين جنايت مي شود ولي ضمن پيگيري راز بزرگتري را در مقابل خود مي بيند...

بوی کافور عطر یاس 1378

بهمن فرجامي فيلمسازي است كه پس از سال ها دوري از فيلمسازي مي خواهد به سفارش تلويزيون ژاپن فيلم مستندي درباره آداب و رسوم پس از مرگ در ايران بسازد. او در سالروز مرگ همسرش به بهشت زهرا مي رود و در راه زن جواني را سوار مي كند و زن جنين بچه اي مرده را در ماشين جا مي گذارد. در بهشت زهرا معلوم مي شود كه در گور كناري قبر زنش (كه متعلق به اوست) كس ديگري را خاك كرده اند. او به سراغ وكيلش مي رود تا اين امور را رفع و رجوع كند. بعد باخبر مي شود كه دوست نويسنده اش ـ امير ـ به طرز مشكوكي گم شده و براي يافتنش به سردخانه بيمارستاني مي رود. اين دوست بعدتر پيدا مي شود و موقتاً خيال فرجامي راحت مي شود. مقدمات فيلم مستند ـ كه حالا عملاً تبديل به فيلمي درباره مرگ خودش شده ـ ادامه مي يابد؛ خريدن ترمه، سفارش حجله، و انتخاب بازيگران. فرجامي به مادرش نيز كه دچار آلزايمر شده سرمي زند و برايش قصه مي خواند. در اين ميان خبر مرگ دوست نويسنده اش باعث ايست قلبي او مي شود. پس از آن تصميم مي گيرد قرار فيلمبرداري را لغو كند. فردا صبح فرجامي از خواب برمي خيزد و درمي يابد كه مرده و همه بستگان و گروه فيلمبرداري براي اجراي مراسمي (به قول او) بدسليقه آمده اند. تلفن زنگ مي زند؛ پسر فرجامي كه خبر تولد نوه اش را مي دهد. مرگي در كار نيست، همه چيز كابوسي بيش نبوده است.