پیر پسر 1400
به قول اون خدا بیامرز: مردی که قانون نداشته باشه همیشه پسره؛ اگه پیر هم بشه؛ پیرپسره.
به قول اون خدا بیامرز: مردی که قانون نداشته باشه همیشه پسره؛ اگه پیر هم بشه؛ پیرپسره.
اردلان از همسر خود جدا شده و پسر و دختر خود را سرپرستی می کند اما در می یابد که فاصله زیادی از لحاظ اجتماعی با دخترش رها پیدا کرده و…
درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.
ازدواج سعيد و زمانه كه در همسايگي هم زندگي مي كنند، به رغم قول و قرارهاي قبلي، با مخالفت خانواده دختر و به خصوص پدر او روبرو مي شود كه به دليل جانبازي سعيد به اين ازدواج راضي نيست. زمانه كه از سخت گيري هاي خانواده اش به تنگ آمده، به سعيد پيشنهاد فرار و بعد ازدواج مي دهد ولي سعيد قبول نمي كند. خانواده زمانه براي اين كار به اين ارتباط پايان دهند، زمانه را روانه خانه خاله اش مي كنند. اختلاف ميان سعيد و پدر زمانه بالا مي گيرد و سعيد براي اين كه به خواسته اش برسد، ابتدا چاقو و بعد فشنگ هايي را كه از زمان جنگ نگه داشته برمي دارد و با تهديد چاقو، اسلحه دوستش قاسم را كه نامزد خواهرش زري نيز هست پس از زخمي كردن او مي گيرد. سعيد به خانه پدر زمانه مي رود و دختر و پسر كوچك خانواده را كه در خانه تنها هستند گروگان مي گيرد و پدر زمانه را تهديد مي كند كه تا وقتي زمانه به خانه بازنگردد، بچه ها را نگه خواهد داشت. به زودي خانه به محاصره نيروي انتظامي درمي آيد و سرانجام پدر زمانه كه متحول شده و به اشتباهاتش پي برده، به زمانه زنگ مي زند تا به خانه برگردد. با رسيدن زمانه، بچه ها آزاد مي شوند و عاقد دعوت مي شود تا خطبه عقد را بخواند ولي همان موقع قاسم در بيمارستان بر اثر شدت جراحات مي ميرد.
مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.
محمود نويسنده اي است كه براي نوشتن باقيمانده ي كتاب جديد خود در پي يك كم كاري طولاني، به باغ پدري خود در دماوند پناه آورده است. اما در باغ درخت گلابي قديمي كه براي محمود سرشار از خاطره است ميوه نداده و باغبانان از او مي خواهند كه در مراسمي آييني براي ترساندن درخت و به بار نشستن دوباره ي آن شركت كند و محمود مي پذيرد و در اين بين او به مرور خاطرات نوجواني خود مي پردازد، زماني كه شيفته ي دختر عمه اش بوده و با اينكه دختر از او بزرگتر است به او ابراز عشق مي كند و برايش اشعار عاشقانه مي گويد و با او ساعت ها در باغ به اجراي نمايشنامه هاي مختلف مي پردازد، چرا كه هر دو به ادبيات علاقه مندند اما روزي دختر براي خداحافظي مي آيد چون قصد دارد نزد پدرش كه خارج از كشور است برود و محمود از او مي خواهد كه صبر كند و دختر مي پذيرد، اما سال ها بعد كه محمود وارد جريانات سياسي مي شود نامه هاي دختر را پاسخ نمي دهد و رفتنش را به تاريخي بعد موكول مي كند تا اينكه بر اثر فعاليت هاي سياسي به زندان مي افتد و آن جا با ديدن يكي از اقوام دختر خبر فوت او را دريافت مي كند. محمود در بازگشت از خاطرات خود به زمان حال، خود را در كنار درخت گلابي مي بيند كه چشم به محمود نوجوان كه بالاي درخت گلابي نشسته است دوخته و احساس نزديكي عجيبي با درخت گلابي دارد.
درباره زندگي دختري به نام ژان است. او كه دختري مسيحي است درصدد ازدواج با آندره است، اما با پدرش بر سر هويت خود درگيري دارد. تصادف ژان با دختري جوان او را به هويت اصلي خود نزديك مي كند.