برچسب فریبا مرتضوی (زهرا مرتضوی)

زن زیادی 1383

سيما معلم است و همراه با فعاليت هاي جانبي ديگر با همكاري زنان محلي چرخ زندگي را به تنهايي مي چرخاند.شوهرش احمد كار درست و حسابي ندارد و در عوض مدام در حال ولخرجي و عياشي است. روزي احمد به سيما مي گويد كه يكي از دوستانش فوت كرده و او بايد همسرش را به روستاي زادگاهش ببرد. سيما سعي مي كند همراه احمد برود اما احمد نمي پذيرد. تا اين كه وسط راه پليس احمد و صبا را مي گيرد و سيما براي رهاشدن آنها مجبور مي شود ادعا كند كه صبا خواهرزاده اش است. هر سه به مسير ادامه مي دهند تا آنكه جاده به دليل بارندگي بسته مي شود و همه مجبورند در هتلي بين راه، شب را سر كنند. در اين ميان معلوم مي شود رحيم، معلم مدرسه شهر كوچك مجاور، همسرش را كشته. سيما نيمه شب سري به ماشين شان مي زند كه با رحيم مواجه مي شود. چون با او كه زنش را به خاطر خيانت كشته احساس همدلي مي كند او را از دست پليس نجات مي دهد و قول مي دهد كه فردا دوباره سري به او بزند. فردا همراه با احمد و صبا به دنبال رحيم مي آيند و بحثي بين همه شان درمي گيرد كه معلوم مي شود صبا زندگي بسيار سختي داشته و شوهرش او را مي فروخته و او با دزدي و سركيسه كردن مردها روزگار مي گذرانده، احمد به او در مورد سيما دروغ گفته و مي خواسته اغفالش كند. رحيم هم پيش از شنيدن حرف هاي زنش، او و پسرخاله اش را كشته، در حالي كه واقعاً گناهكار نبوده اند. رحيم عصباني مي شود و از احمد مي خواهد او را بكشد. با هم درگير مي شوند و رحيم با اسلحه خودش كشته مي شود. دست آخر سيما و صبا بدون توجه به فريادهاي احمد، با هم دور مي شوند.

هم نفس 1382

بهروز كه سابقه بيماري رواني دارد، همراه با خانواده برادرش زندگي مي كند. او به طور اتفاقي با زني به نام شيرين آشنا مي شود كه از همسرش جدا شده و با دو كودكش زندگي مي كند. بين آنها علاقه به وجود مي آيد و تصميم به ازدواج مي گيرند و قرار مي گذارند شيرين بيرون از خانه كار كند و بهروز هم كارهاي خانه را انجام دهد. برادر بهروز با اين تصور كه او گم شده، اطلاعيه اي در روزنامه منتشر مي كند. با برملاشدن راز بهروز اطرافيان آنها در زندگي‌شان ايجاد مشكل مي كنند. از طرفي همسر سابق شيرين با اين ادعا كه شيرين و بهروز آدم هاي خطرناكي هستند مدعي نگه داشتن بچه ها مي شود و از طرفي هم همسايه ها براي آنها ايجاد مزاحمت مي كنند. شيرين را از محل كارش اخراج مي كنند. شيرين به تدريج تعادل رواني‌اش به هم مي ريزد و نهايتاً تصادف مي كند و بهروز او را در بيمارستان رواني بستري مي كند. از طرفي نيز بهروز همسر شيرين را مي بيند كه قصد گرفتن بچه ها را دارد و با آنها فرار مي كند و به منزل برادرش مي رود؛ ولي نهايتاً به حكم دادگاه نگهداري بچه ها به همسر شيرين واگذار مي شود. بهروز كه از همه جا نااميد شده به همان آسايشگاهي كه همسرش در آن بستري است مي رود. دكتر معتمدي رئيس بيمارستان هم قصد كمك به آنها را دارد و آنها را تا حدي به زندگي اميدوار مي كند. در پايان به نظر مي رسد كه بهروز و شيرين از بيمارستان فرار كرده اند و همراه با بچه هايش به آسمان پرواز مي كنند، اما اين يك روياست و آنها در همان بيمارستان مي مانند.

جوانی 1377

امير به همراه دوستان خود نويد و عظيم به كارهاي خلاف اشتغال دارد. او در پي ربودن كيف الهام كه دانشجوي رشته فيلمسازي است با او آشنا مي شود. شهاب از دوستان امير كه رئيس يكي از باندهاي قاچاق است بدنبال عدم همكاري امير، در پي يك توطئه او را به پليس معرفي مي كند. امير پس از دستگيري بدنبال همكاري اش با پليس در شناسايي عوامل پخش مواد مخدر از جمله شهاب از زندان آزاد مي شود. الهام به دنبال ساخت فيلم خود و در پي يافتن شخصيت اصلي فيلم كه شباهت زيادي به امير دارد با او رابطه برقرار كرده و سرانجام با او ازدواج مي كند.

بادیگارد 1394

«باديگارد» درباره محافظي شخصي است که از جان يکي از شخصيت‌هاي مهم نظام محافظت مي‌کند اما در جايي و براساس حوادثي متوجه مي‌شود که او بيش از آن که به فکر نظام باشد به فکر منافع شخصي است. محافظ شخصي دچار تشکيک مي‌شود و همين امر باعث مي‌شود که محافظت از آن فرد را کنار بگذارد. اما به دليل خدمات و خلوصي که در وي وجود دارد او را به محافظت از فرد ديگري مي‌گمارند که يکي از فعالان هسته‌اي کشور است.