حریر 1393
این فیلم درباره مشکلات اجتماعی و مصائب دختری است که اضافه وزن دارد و برای یافتن راهی برای رهایی از این معضل، همه جور چارهاندیشی میکند.
این فیلم درباره مشکلات اجتماعی و مصائب دختری است که اضافه وزن دارد و برای یافتن راهی برای رهایی از این معضل، همه جور چارهاندیشی میکند.
این مجموعه داستان زندگی هنرمند برجستهای است که در شش سالگی پدرش را که از هنرمندان به نام قلمزنی است از دست میدهد، وی که حشمت الله نام دارد همراه با مادر و خواهرش زندگی را با مشقت و سختی میگذرانند. خانواده برای امرار معاش، حشمت را برای فراگیری حرفه قلمزنی راهی کارگاه شاگرد سابق پدری میکنند اما او که جای خالی پدر را در کارگاه تاب نمیآورد از آنجا فرار میکند.
داستان فیلم درمورد ۵۰ سال از زندگی یک فیلمساز در مقطع سالهای ۱۳۳۵، ۱۳۵۰ تا زمان معاصر در اصفهان اتفاق می افتد.
منصور و بيژن دو دوست هستند كه با هم زندگي مي كنند. غزال نام موتورسيكلت شريكيشان است كه تنها دارايي اين دو شاگرد تعميرگاه را تشكيل مي دهد و در واقع نقش تعميرگاه سيار را برايشان بازي مي كند. منصور پسر عاشق پيشه اي كه هر دقيقه عاشق يك دختر مي شود. او غير از مكانيكي، شغل ديگر هم دارد؛ شرط بندي. با يك عده از رفقايش كه بيشتر به اوباش شبيهاند، سر مسائل مهيج و محيرالعقولي شرط بندي مي كند و از اين راه درآمد به دست مي آورد. منصور در يك دقيقه دل مي بازد و در دقيقه بعد دلش از دست مي رود. يك روز رو به روي يك گل فروشي، چشمش به دختري پولدار با ماشين مدل بالا مي افتد به نام سارا كه فوري عاشقش مي شود و به بهانه گل گذاشتن در ماشينش، گوشي موبايلش را در ماشين جا مي گذارد.
سپس با سارا تماس مي گيرد و او را براي تولدش به رستوران يك هتل دعوت مي كند. سارا هيجان زده دعوتش را مي پذيرد و همه چيز عاشقانه پيش مي رود. دوست سارا، افسانه به شدت با عاشقي هاي سارا مخالف است و عشق را يك بسته طلايي توخالي تصور مي كند و از منصور خوش اش نمي آيد. يك روز سارا منصور را به خانه شان دعوت مي كند. منصور با دسته گلي وارد منزل مي شود و با تعجب مي بيند كه همه مهمان ها گريان اند. سخت يكه مي خورد و بهت زده متوجه مي شود كه سارا در حال ترك ايران است و از اين بابت سخت عصباني مي شود و باز شكست خورده به خانه باز مي گردد.
اين بار كه در خانه محقرش روي صندلي عشقش مي نشيند، به خودش قول مي دهد كه راه ورود و فرود هر عشقي را به فرودگاه دلش ببندد و به جايش باغ وحش افتتاح كند! فرداي آن روز با عصبانيت به خانه افسانه مي رود و داد و بيداد راه مي اندازد كه پيغامش را به سارا برساند كه آن كه بازي را باخته سارا بوده نه خودش؛ چون همه چيزش، از ماشين گرفته تا لباس و كادوها، قلابي بوده است. افسانه هم بعد از شنيدن حرف هاي منصور، با لبخند تحقيرآميزي آنجا را ترك مي كند. بعد از چند دقيقه خانمي از در خارج مي شود و از منصور مي خواهد كه كيف افسانه را به او بدهد و بگويد كه اخراج است! او پس از صحبت با افسانه متوجه مي شود كه افسانه تنها معلم فرانسه سارا بوده است نه دوستش.
با خواندن محتويات كاغذهاي درون كيف افسانه، منصور متوجه مي شود كه افسانه افكار ضدعشق و سرسختانه اي دارد و خيلي بي احساس است و او را دختر احمقي تصور مي كند. وقتي براي پس دادن كيفش با او قرار مي گذارد تازه مي فهمد كه افسانه نويسنده است و تمام اينها نوشته هايش بوده است. منصور بابت نوشته ها و قصه افسانه او را مسخره مي كند و به او مي گويد كه قصه اش خالي از احساس و شور زندگي است. افسانه تعجب مي كند كه چقدر كلمه ها و نظرهاي منصور با نظرهاي استادش يكي است. ايده اي به ذهنش مي رسد و از منصور مي خواهد كه سوژه داستانش شود تا به قصه اش حالت واقعي و زنده بودن بدهد. منصور ابتدا قبول نمي كند ولي با اصرارهاي مكرر افسانه به سه شرط مي پذيرد: 1. مدت اين همكاري يك هفته بيشتر نباشد. 2. تمام نوشته ها را بايد بخواند و تأييد كند. 3. افسانه بايد ظاهر و لباس هايش را تغيير دهد. ابتدا افسانه مخالفت مي كند ولي چاره اي جز قبول شرط ها ندارد. در هفته اول كارش را با صحبت كردن با منصور و آميختن آنها با تخيلاتش ادامه مي دهد ولي...
مرد مسگري دختري به نام ترمه دارد، كه حوصله ي هيچ كاري ندارد. مسگر به پيشنهاد شاگردش احمد براي ترمه مرغي به نام كاكلي مي خرد تا اسباب سرگرمي او را فراهم كند. ترمه به كاكلي انس مي گيرد، تا اين كه شبي كاكلي از دست گربه مي گريزد و گم مي شود. پرنده فروشي كاكلي را مي گيرد و با خود مي برد. احمد از مسگر مي خواهد تا براي بازپس گرفتن كاكلي چند روزي به او فرصت بدهد. مسگر مي پذيرد و مدتي بعد احمد با كاكلي و يك سبيل سياه قلابي كه پشت لب هايش چسبانده باز مي گردد.
نوجواني به نام يوسف كه در ميان خانواده و مدرسه و جامعه ناديده انگاشته مي شود، بر اثر حادثه اي نامرئي مي شود. يوسف نخست از اين واقعه ي عجيب مي هراسد، اما به تدريج از اين خصوصيت منحصر به فرد خوشحال مي شود. يوسف به زودي درمي يابد كه همه ي نعمات دنيا فقط هنگامي براي او ارزش خواهد داشت كه ديده شوند. يوسف و پدر و مادرش از دو سوي مختلف به كشف و درك يكديگر نايل مي شوند و سرانجام يوسف طي حادثه اي مرئي مي شود و نزد خانواده اش بازمي گردد.
اخترشناس كهن سالي پس از تشخيص دادن تاريخ كسوف سه نوه اش رشيد، جمشيد و خورشيد را به سرزمين عسلي مي فرستد تا طلسم غول سنگي را كه آسايش اهالي را سلب كرده است، بشكنند. كوچك ترين برادر به نام خورشيد شجاعانه با كوه غول سنگي به مبارزه بر مي خيزد و به كمك دختر عمويش ترمه و كودكان پر نشاط سرزمين عسلي و راهنمايي هاي خردمندانه پدربزرگش نشاط و شادماني را به سرزمين اجدادي خود باز مي گرداند.
آقاي دشتبان كه كارمند بوده، بازنشسته مي شود و اين بازنشستگي شروع اختلافات او با همسرش در خانه است. دختر دانشجوي آقاي دشتبان خواستگاري به نام مهران شكوري دارد كه در همسايگي آنهاست و از محبوبه و خانواده اش جواب منفي گرفته است، اما خواستگار ديگر محبوبه كه بهروز نام دارد مورد علاقه ي اوست و خانواده هم موافق هستند. وقتي دايي بهروز براي تحقيق به محل زندگي محبوبه مي رود آقاي شكوري پدر مهران، اطلاعات نادرستي در مورد آقاي دشتبان و خانواده اش به او مي دهد و دايي هم مظنون مي شود. با تحقيقات بيشتر، دايي از بهروز مي شنود كه پسر شكوري قبلاً خواستگار محبوبه بوده و جواب رد شنيده، پس اصل قضيه و توطئه آقاي شكوري براي دايي مشخص مي شود و ازدواج محبوبه و بهروز سر مي گيرد.