هرملین (نمایش) 1398
اين فيلم به مفاهيم معنوي و معجزه اشاره دارد و از رويكردي اجتماعي برخوردار است. داستان آن درباره يكي از رمان نويسان جنگ تحميلي است كه با يكي از موضوع هاي كتاب خود درگير مي شود و همين مسئله اتفاقاتي را به وجود مي آورد.
سال ۲۶۰ هجری قمری است ... پیرمردی در یکی از روستاهای نیشابور آن زمان که از مراکز مهمّ علمی اسلام در بستر احتضار آرام گرفته است و بیتوجّه به آن چه در اطرافش میگذرد تنها به درب چشم دوخته است و منتظر امدن کسی است ... او *فضل بن شاذان نیشابوری*، متکلّم و فقیه نامدار شیعه است که دشمنان به او زبان برّان اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین میگویند. زیرا محضر چهار امام معصوم را درک کرده است و در مقام دفاع از باورهای حقّ خود از هیچ کوشش و مبارزهایی دریغ نمیکند. فضل مدّتی قبل برای امر مهمّی مخفیانه به این روستا آمده است ...
... و سرانجام مأمورین و جاسویسان حکومتی بعد از تلاش زیاد محلّ اختفای او را پیدا کردهاند ...
... سرکرده مأمورین بعد ازکشف محلّ اختفای فضل بن شاذان پیکی به دارالحکومه میفرستد و جابر بن معاذ را از ماجرا با خبر میکند. جابر که مستقیماً از طرف دارالخلافه بغداد مأمور سرکوب مخفیانه شیعیان خراسان است و مهمّترین دشمن *فضل بن شاذان* محسوب میشود. او که در علوم دینی تبحّر ویژهای دارد؛ بعد از آن به خراسان فرستاده شد که دارالحکومه خراسان نتوانست خطر فضل بن شاذان را از بین ببرد. جابر خوشحال از شنیدن خبر دستگیری *فضل بن شاذان* خود را به بالین او میرساند ...
... دو تن از شاگردان فضل، علیّ و محمّد تنها کسانی هستند که اجازه یافتهاند بر بالین او حضور داشته باشند. فضل چشمهایش را باز میکند و مجدّداً سراغ ابراهیم، دیگر شاگرد خود، را میگیرد که مدّتی قبل مخفیانه او را برای امر مهمّی به سامراء، نزد امام حسن عسکری علیه السّلام فرستاده است ... حال نگران است قبل از دیدن ابراهیم و شنیدن خبر مهمّی که حامل آن است ...
یک زندانی به نام احمد که تنها پنج روز فرصت دارد جواب چند معما را پیدا کند تا بتواند زنده بماند، بخشی از اتفاقها در گذشته رخ داده که بدون روشن شدن آنها برای مشکلهای امروز جوابی پیدا نخواهد کرد احمد اگر موفق نشود روز ششم کشته میشود.
داستان این فیلم درباره سفر عدهای از پزشکان به کربلا در ماه محرم است. زینب مشتاقانه قصد حضور در این کاروان را دارد که متوجه میشود باید نذر پدرش را ادا کند و ...
منوچهر جیرفتی در خانه پسر کوچک خود «سهیل» فوت میکند. او وصیت کرده که جنازهاش را در قبرستان خانوادگی واقع در باغی در شهر جیرفت به خاک بسپارند. سهیل مأمور بردن جنازه پدر به جیرفت میشود. در پی حفر در باغ تعدادی اشیاء تاریخی از زیر خاک بیرون میافتد.
ستاره زنی است که دستی در کار خیر دارد؛ هما یکی از دختران کانون اصلاح و تربیت است که به همت ستاره از زندان آزاد می شود. رها(شیطان خواب) در ذهن هما نفوذ کرده و او را وارد زندگی شخصی ستاره می کند و...
داستان این سریال درباره دو پسر به نام «فرامرز» و «سیامک» است. این دو پسر که باهم نسبت فامیلی دارند برای خانوادهشان مدام دردسر درست میکنند. آنها هنگامی که میبینند دوستشان «مازیار» به یکی از شاخهای مجازی تبدیل شدهاست و از آن درآمدزایی میکند، تصمیم میگیرند آنها نیز یک صفحه در فضای مجازی داشته باشند اما آنها به علت تبلیغ یک سایت شرطبندی و قمار توسط پلیس دستگیر میشوند و به زندان میروند. در زندان متوجه میشوند میتوانند با مهاجرت به سوریه به آلمان بروند و زندگی بهتری را شروع کنند. در این بین با یک پزشک آشنا میشوند که او نیز میخواهد به سوریه برود و بجنگد و او مقدمات مهاجرت آنها را به سوریه فراهم میکند ولی این بین اتفاقاتی میافتد که مانع رسیدن آنها به تصمیمشان میشود...