برچسب فرهاد خان محمدی

زندان دوله تو 1363

يك گروه پنج نفره از اعضاي جهاد سازندگي، كه به كردستان اعزام شده اند مشغول ساختن مدرسه هستند. از سوي خوانين محلي و اعضاي حزب دموكرات كردستان ايران مورد آزار قرار مي گيرند. تعدادي از آنان از جمله مهندس گروه و برادرش به دست دموكرات ها گرفتار مي شوند. مدتي بعد اين گروه را به همراه تعدادي ديگراز زندانيان به «دوله تو» منتقل مي كنند. در زندان جديد يك درجه دار ارتش ـ كه مخالف جمهوري اسلامي است و در موقع فرار از مرز دستگير شده ـ با موعظه هاي جهادگران به آنان مي پيوندند و پس از ماجراهايي اعدام مي شود. زندانيان با برگزاري نماز جماعت و جلسه دعاي كميل مخالفت خود را نشان مي دهند. دموكرات ها، كه درگير مشكلات اقتصادي و سياسي هستند، تصميم مي گيرند منطقه را ترك كنند و به آن سوي مرز بروند. براي از بين بردن زندانيان قرار بر اين مي گذارند كه هواپيماهاي عراق زندان دوله تو را بمباران و زندانيان را قتل عام كنند.

ساوالان 1368

گروهي راهزن هر سال اهالي روستاي ساوالان را غارت مي كنند. اهالي روستا به توصيه ي‌ كدخدا عده اي مزدور به رهبري دوربوش خان را به كمك مي طلبند تا با راهزن ها مقابله كنند. جواني به نام سلام نيز به آن ها ملحق مي شود. آن ها با استقبال پرشور اهالي ساوالان رو به رو مي شوند. به زودي دوربوش خان و گروهش كه قصد دارند پيش از راهزن ها اهالي ساوالان را چپاول كنند با مخالفت اهالي رو به رو مي شوند. دو گروه راهزن ها و دوربوش خان در صدد برمي آيند تا اهالي ساوالان را گوشمالي سختي بدهند؛ اما سلام اهالي را بسيج مي كند تا رو در روي غارتگران بايستند.

دلاوران کوچه دلگشا 1371

فيلمساز سالخورده اي، پس از دريافت جايزه جشنواره، زماني كه در خانه اش به آلبوم قديمي فيلم هاي جفتي نگاه مي كند، دوران كودكي را به ياد مي آورد:جمال كودك خردسال بي مادري است كه عاشق سينما است، در حالي كه پدرش سركار سارنگ سانسورچي اداره نظميه است و شب هاي جمعه با گرفتن مبلغي، به سينماي شهر مي رود و فيلم ها را بازبيني مي كند. صاعقه، جوان پرشوري كه شيداي سينما است، خواهر جمال را دوست دارد اما سركار او را قابل دخترش نمي خواند و منتظر بازگشت پسر رئيس نظميه از سفر تركيه است. در عين حال خود سركار سارنگ كه زنش را سال ها پيش از دست داده، به گلدونه خانم مادر صاعقه ارادت دارد و هر روز به بهانه اي به كافه اي كه او اداره مي كند مي رود. گلدونه خانم نيز كه به سارنگ بي توجه نيست، به او توصيه مي كند براي معالجه دل دردش پيش دكتري برود كه در همسايگي سارنگ زندگي مي كند اما از لحاظ سياسي با حكومت «مسأله» دارد. سارنگ با اكراه مي پذيرد. مهري، نوه دكتر، همبازي جمال است و تاكنون سارنگ مخالف رفت و آمد آنها با يكديگر بوده است. از طرف ديگر صاعقه، ازدواج مادرش با سارنگ را منوط به قبول خودش به عنوان داماد او مي داند. بالاخره به رغم مخالفت مادرزن سابق سارنگ كه با آنها در يك خانه زندگي مي كند، هر دو عروسي به طور همزمان، پنهان از مادرزن، شكل مي گيرد. در جريان عروسي، پدر سارنگ دچار سكته مي شود و همه فكر مي كنند كه مرده است. با ورود ناگهاني مادرزن، عروسي به هم مي ريزد اما همين باعث بهبودي پدر سارنگ مي شود كه او نيز به مادرزن سابق سارنگ علاقه مند است. دكتر دستگير و تبعيد مي شود و از اين ميان تنها مهري و جمال از هم دور مي افتند. در پايان به زمان حال باز مي گرديم كه فيلمساز با حسرت به آلبوم فيلم هاي جفتي اش نگاه مي كند.

ضربه طوفان 1372

اكبر طوفان، كه در مسابقات اتومبيل راني رالي برنده شده، به روال هميشه به پرورشگاه مي رود تا پسر بچه اي به نام حامد را ببيند. او كه همسر و فرزندش را در جنگ از دست داده، دايم براي بچه هاي پرروشگاهي هديه مي برد. حامد، بدون اطلاع طوفان، سوار تريلي او مي شود. در اين اثنا پرويز، كه به دليل خبرچيني براي دشمن با شهادت طوفان به هشت سال زندان محكوم شده، آزاد مي شود و سراغ جهان، رقيب طوفان، و دستيارش حميد مي رود. در تعميرگاه حميد قصد دارد تريلي را دستكاري كند كه حامد مانع مي شود. پرويز به خانه ي تعميركار مي رود و او و همسر باردارش را، كه خواهر طوفان است، مجروح مي كند. طوفان از شنيدن خبر سقط جنين خواهرش با تريلي در تعقيب پرويز به اصفهان مي رود. حامد به چنگ پرويز مي افتد و طوفان با توضيح سابقه ي جاسوسي پرويز، جهان و حميد را از همكاري با او منع مي كند. طوفان در تعقيب و گريزهايش حامد را تنها مي يابد و تصميم دارد او را به خواهرش ليلا بسپارد. ليلا به دست پرويز اسير مي شود. طوفان و حامد پرويز را مجروح مي كنند و با ليلا از محل حادثه دور مي شوند.

رنو تهران 29 1369

افشار مردي است كه به حد افراط تابع نظم و مقررات است. همسرش از اين لحاظ با او اختلاف دارد. اتومبيل رنوي آنها، موقعي كه به ميهماني رفته اند ربوده مي شود و كش مكش زن و شوهر موجب مي شود كه مرد خانه را ترك كند و چند روزي را در ميهمان خانه اي كه در دوره ي دانشجويي در آن ساكن بوده به سر برد. او به توصيه ي يكي از همكارانش براي يافتن اتومبيل مسروقه از جوان آس و پاسي كمك مي گيرد. در روزهايي كه افشار با جوان آس و پاس همراه است روحيه اش دگرگون مي شود و پس از يافتن اتاقك اتومبيل همراه همسر و فرزندانش به خانه بازمي گردد.

پرده آخر 1369

تاج الملوك و كامران ميرزا، تنها بازماندگان دودمان رفيع الملك،‌ براي تصاحب مجدد خانه موروثي خانواده كه پس از غرق شدن برادرشان حسام ميرزا در رودخانه به همسرش فروغ الزمان به ارث رسيده، دست به توطئه مي زنند. نقشه توطئه اين است كه با اجراي نمايشي كه كامران ميرزا نوشته، ثابت كنند كه فروغ الزمان مجنون است و احتمالاً بعداً او را از سر راه بردارند. يك گروه دوره‌گرد تئاتري را استخدام مي كنند تا در نقش خدمه خانه، در اجراي توطئه كمك كنند. گروه نمايشي كه از نيت نهايي اين خواهر و برادر بي خبرند، وارد اين بازي مي شوند. فروغ الزمان كه در شهرستان ساكن بوده، بي خبر از همه جا براي اولين بار وارد اين خانه مي شود و از همان ابتدا بازي شروع مي شود و به او وانمود مي كنند كه شوهرش را كشته اند. فروغ الزمان از شهرباني كمك مي خواهد و بازرس ركني و مأمورانش وارد ماجرا مي شوند، اما در بازرسيها مدركي به دست نمي آورند و تاج الملوك به طور ضمني به بازرس ركني مي فهماند كه فروغ دچار پريشان حالي است. با رفتن ركني و مأمورانش، بازيها ادامه پيدا مي كند و فروغ كه ندانسته خود يكي از بازيگران اصلي نمايش است، هر بار فريب مي خورد و كارش به بيماري مي كشد. در ادامه نمايش، او را در موقعيتي قرار مي دهند كه دست به قتل بزند و طبيعتاً پاي بازرس ركني و همكارانش دوباره به ميان كشيده مي شوند. اما اين بار ركني به ماجرا مشكوك شده، دستور پيگيري و تحقيق مي دهد. اما بازي همچنان ادامه دارد. فروغ كه متوجه شده جانش در خطر است، قصد گريز مي كند، اما راهش بسته است. او كم كم واقعاً دچار پريشان حالي مي شود. تاج الملوك كه گرداننده اصلي ماجراست، موقعيت را براي از ميان برداشتن او مناسب مي يابد، اما گروه بازيگران كه به نيت واقعي او پي برده اند، خانه را ترك مي كنند. كامران ميرزا هم كه دلباخته فروغ شده، حاضر به قتل او نمي شود و در مقابل خواهرش مي ايستد. از سوي ديگر ركني كه در پيگيري هايش اصل ماجرا را كشف كرده، به كمك فروغ مي آيد و او را در جريان همه قضايا قرار مي دهد و همچنين، بازيگران را وامي دارد كه به خانه برگردند و در «پرده آخر» نمايش، از راز توطئه پرده برداري كنند. در خاتمه، تاج الملوك كه كارش به جنون مي كشد و فروغ خانه را مي بخشد تا به بيمارستاني براي مستمندان تبديل شود.

افعی 1371

شش نفر هنگام خروج غيرقانوني از كشور، در آن سوي مرز توسط يك گروه شبه نظامي كه نام «افعي» بر خود نهاده اند و شخصي به نام بكتاش رئيس آنهاست، گرفتار مي شوند. از اين شش نفر، پدري مي خواهد پسرش را براي تحصيل به آمريكا بفرستد. ضياءالدين نوري (روزنامه نگار و نويسنده)، همسرش، جواد اسدي (كه خود را استاد الهيات و فلسفه معرفي مي كند) و برادرزاده اش شاهين اسدي (كه خود را فرمانده گردان تكاور گارد جاويدان معرفي مي كند) بقيه افراد گروه هستند. بكتاش از آنها مي خواهد كه مدتي در اردوگاه افعي بمانند و به آنها كمك كنند. شاهين به دليل سوابقش، به دستور بكتاش مأمور آموزش افراد مي شود و خشن و حسادت اتسز ـ معاون بكتاش ـ برانگيخته مي شود. افراد گروه شبه نظامي ديگري كه خود را «سازمان ايران آزاد» مي نامند،‌ به دليل تكروي و عدم قبول همكاري از سوي بكتاش، به اردوگاه افعي حمله مي كنند و علاوه بر وارد كردن خساراتي، مقداري سلاح و مهمات را مي ربايند و مامك ـ دختر جوان بكتاش ـ را نيز گروگان مي گيرند. به دستور بكتاش، شاهين به همراه گروهي از افراد افعي به اردوگاه سازمان ايران آزاد حمله مي كنند و پس از انهدام اردوگاه و كشتن تعدادي از افراد، مامك را نجات مي دهند. در همين عمليات، اتسز به سوي شاهين تيراندازي مي كند و او زخمي و مدتي بستري مي شود. شاهين كه معلوم مي شود يك نفوذي دولت ايران است، به وسيله بي سيم با داخل كشور در ارتباط است. او درمي يابد كه گروه افعي، هروئين به ايران حمل مي كند و اين موضوع را به مامك مي گويد، مامك هروئين ها را مي بيند و به پدرش اعتراض مي كند. نفوذي بودن شاهين هم لو مي رود و او در يك جنگ و گريز با افراد افعي، عده اي از آنها را مي كشد، اما سرانجام به دام مي افتد و هنگامي كه قرار است مجازات شود، توسط مامك نجات مي يابد. ميان افراد گروه هم دودستگي ايجاد مي شود و در آخر كار، در نبرد ميان شاهين و طرفدارانش با گروه افعي، بكتاش و افرادش نابود مي شوند و اردوگاه او دود مي شود و به هوا مي رود.

فصل خون 1360

در يك بندر شمال ايران، عده اي ماهيگير از راه صيد قاچاق گذران مي كنند. شيلات و ساواك براي جلوگيري از كار آنها، دست به اقدامات گوناگوني مي زنند. ابتدا «عموتراب» را كه چهره سرشناس و مورد احترام ماهيگيران است دستگير و شكنجه و تهديد مي كنند، به خانواده اش هجوم مي برند. شبانه به هنگام ماهيگيري به ماهيگيران حمله مي كنند اما چون نتيجه اي گرفته نمي شود ساواك با چيدن توطئه اي مي كوشد با بدبين كردن ماهيگيران نسبت به عموتراب و تفرقه افكني بين آنها از كارشان جلوگيري كند. از همين رو ميان آنها چنين وانمود مي كنند كه عموتراب همكار ساواك است. ماهيگيرها عموتراب را مي كشند اما عاقبت به واقعيت پي مي برند.