آفتاب بر همه یکسان می تابد 1385
ژانت در پي درخواست دوست ديرينه اش نگار از اصفهان به تهران مي آيد تا رضا، شوهر مجروح نگار را از بيمارستان بربايند ژانت پزشكي است كه نگار در اين سفر به وي محتاج است.
ژانت در پي درخواست دوست ديرينه اش نگار از اصفهان به تهران مي آيد تا رضا، شوهر مجروح نگار را از بيمارستان بربايند ژانت پزشكي است كه نگار در اين سفر به وي محتاج است.
مردی که به خاطر پرخوری زیاد همه اطرافیان خود را ناراضی کرده، به بهانه ازدواج، با مادر خانواده وارد یک خانواده شلوغ و بی پول جنوب شهری میشود به این امید که با درآمد مستمری که دارد دردی از آنها دوا کند غافل از اینکه…
سینا با دختری هم دانشگاهی ست که زمان دانشجویی خود میخواسنتد با هم ازدواج کنند اما نمیتوانند و بعد 5 سال همدیگر را در فرودگاه میبینند و سینا به زور به خانه ی آن دختر میرود و آن دختر با میله به سر سینا میزند و او را راهی بیمارستان میکند. همسر سینا از داستان با خبر میشود و زندگی آن ها از هم می پاشد و آن دختر نمیخواهد که شوهرش از این قضیه خبر دار شود و به همین دلیل لا پوشونی های زیادی میکند که سرانجام شوهرش میفهمد و تصمیم به طلاق میگیرد اما سینا همه چیز را برای او توضیح میدهد و به زندگی خود ادامه میدهند.
زن و مردی در تصادفی سهمگین در جادههای شمالی کشور، به کما رفتهاند و همسران آنها (با بازی آزاده زارعی و پژمان بازغی) از ارتباط بین همسرانشان با یکدیگر بی خبرند و نمیدانند چرا این دو باهم در یک ماشین بودهاند…
راضيه، اقوامش را با اتوبوسي از گرگان به مشهد مي برد، تا براي قصاص شوهر خواهرش در دادگاه قسم بخورند. همه اهالي اتوبوس شک ندارند که او قاتل است. اما در مسير با اتفاقاتي روبرو مي شوند که به قضاوت خود شک ميکنند.
مرد و زن ميانسالي قصد رفتن به خانه سالمندان را دارند اما دست روزگار آنها را مجبور به ادامه زندگي در کنار يکديگر ميکند
مردي توسط يک زن تبهکار کُشته ميشود و دو غريبه را به جرم قتل بازداشت ميکنند. يکي صحنه قتل را نديده چون نابيناست، آن يکي هم فقط صحنه را ديده چون ناشنواست! آنها يک صبح تا غروب فرصت دارند که از اين مهلکه جان سالم به در ببرند ...
فیلم پرسه در حوالی من داستان دختری به نام سایه (مهراوه شریفینیا) میرود که در آستانه سیسالگی و در میان شلوغی و ازدحام تهران، بیشازاندازه تنهاست. سایه از ابتدای داستان رویای داشتن فرزند پسر دارد و با وجود اینکه از همسرش، بهنام، متارکه کرده ، به بهزیستی میرود و تقاضای نگهداری فرزند میکند. اما موفق نمیشود و از روش دیگری که یکی از دوستانش به او پیشنهاد میکند، برای مدتی لذت نگهداری و زندگی با یک نوزاد ذکور را تجربه میکند.