برچسب فخرالدین صدیق شریف

کارناوال مرگ 1387

داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروان‌های شادی عروسی از دست می‌دهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی می‌شود. او به عروس و دامادها دست گل‌هایی هدیه می‌دهد که در آنها بمب‌های قوی جاسازی شده است…

فیلادلفی 1389

گروهي براي رساندن آذوقه و دارو از طريق تونل‌هاي زيرزميني از مرز رفح مصر به مرز رفح غزه اقدام مي‌كنند كه در طول مسير اتفاقاتي برايشان رخ مي‌دهد...

سرزمین خورشید 1375

با شروع جنگ، بيمارستاني در خرمشهر به محاصره دشمن درمي آيد و از هوا و زمين مورد هجوم قرار مي گيرد. محمد جهان آرا، فرمانده جوان سپاه خرمشهر، پيشنهاد مي كند مجروحان و پزشكان با يك آمبولانس و لندرور، به دنبال جيپ به غنيمنت گرفته شده كه در آن رزمندگان راه را باز مي كنند، از بيمارستان خارج شوند. در شهر، نيروهاي عراقي كه در حال تسخير شهر هستند، مقابل آنها ظاهر مي شوند و رزمندگان براي نجات دادن سرنشينان آمبولانس و اندرور، با عراقي ها درگير مي شوند و به شهادت مي رسند و سرنشينان لندرور نيز به اسارت گرفته مي شوند و به شهادت مي رسند و سرنشينان لندرور نيز به اسارت گرفته مي شوند. سرنشينان آمبولانس كه نجات يافته اند، در اطراف شهر سرگردان مي شوند و راه را گم مي كنند. در ميان آنها، راننده آمبولانس، دكتر كسرا، يك ناخدا، يك زن كه شوهرش رييس گمرك خرمشهر بوده و شهيد شده، مردي كه مدام به فكر تسليم شدن و نجات پول‌هايش است و يك امدادگر به نام هانيه كه دو نوزاد را با خود آورده، حضور دارند. افسر عراقي كه در اطراف بيمارستان به اسارت درآمده هم با آنهاست. در كنار رودي، جعبه حامل دو نوزاد به روي آب مي افتد و وقتي راننده براي نجات دادن بچه ها خود را به آب مي زند، نيروهاي عراقي از آن طرف رود او را به شهادت مي رسانند. دو نوزاد نجات مي يابند اما يكي از آنها بين راه مي ميرد. شش همسفر به جاده اي مي رسند و تصميم مي گيرند به دو گروه تقسيم شوند: دكتر كسرا، هانيه و اسير عراقي به همراه نوزاد به يك سمت مي روند و سه نفر باقيمانده به سمتي ديگر. دكتر كسرا و همراهانش به يك ريوي عراقي مي رسند و پشت آن سوار مي شوند. در اين بين آنها شاهد بردن سه همسفر قبلي خود هستند كه توسط عراقي ها به اسارت گرفته شده اند. در كنار رود، اسير عراقي به دكتر كسرا قايقي را نشان مي دهد تا با آن بگريزند. كسرا و هانيه خود را به قايق مي رسانند و پس از ساكت كردن نوزاد، اسير عراقي را بر جا مي گذارند و خود دور مي شوند. صبح فردا قايق آنها هدف گلوله هواپيماي دشمن قرار مي گيرد. كسرا و هانيه ناچار مي شوند قايق را ترك كنند و نوزاد را درون جعبه اي در رودخانه رها كنند. صداي مارش در دوردست، نويد پيروزي را در آينده مي دهد.

شبیخون 1376

اعضا اصلي يك باند بزرگ قاچاق در زمان رژيم شاه وقتي متوجه مي شوند كه كياني سرگرد شهرباني حاضر به همكاري با آن ها نيست، تنها پسر او را طعمه قرار مي دهند تا جايي كه او ابتدا پخش كننده مواد مخدر شده و بعد هم به علت اعتياد شديد دست به خودكشي مي زند. او لحظه ي آخر در نامه اي مي نويسد كه به خاطر پدرش فنا شده، به همين دليل پدرش درصدد برمي آيد كه اعضاي باند قاچاق را شناسايي كند، اما آن ها مي فهمند و كسي را كه قصد دادن اطلاعات به سرگرد را داشت، به همراه همسرش به قتل مي رسانند. زماني كه كياني فرزند مقتولين را نجات مي دهد و مخفي مي شود، در مي يابد كه تحت تعقيب است. او كودك را نزد همسر سابق خود مي برد، اما باز رد او را مي يابند و بالاخره سرگرد كياني با درگيري هاي متعدد، كودك و همسرش را نجات مي دهد.

اخراجیها 1385

مجيد از خلافكارهاي يكي از محله هاي تهران، عاشق دختر ميرزا (يك گيوه‌دوز عارف) است و شرط ازدواج او سربه راه شدن است. مجيد براي رسيدن به نرگس دست به دروغ و كلك مي زند اما نقشه اش افشا مي شود. مجيد در سرراه خود احساس مي كند كه رقيبي وجود دارد كه از بچه هاي جبهه اي است و براي اينكه از او عقب نيفتد، با نوچه هاي خود راهي جبهه مي شود تا اينكه...

اخلاقتو خوب کن 1389

ابراهيم براي شركت در آزمون كارشناسي ارشد، نزد خانواده خاله اش در تهران مي آيد. صبح روزي كه مي خواهد با پسرخاله اش عقيل به جلسه آزمون برود، بشارت ناگهان مقابلش ظاهر مي شود و چند لحظه بعد ابراهيم تصادف مي كند و در بيمارستان مي ميرد. بشارت برگه مرگ او را مهر مي زند اما پس از چند لحظه به او كه فرشته مرگ است دستور مي رسد ابراهيم را به زندگي بازگرداند. او پس از بازگشت به زندگي در پي آن تجربه، نگاه متفاوتي به جهان و آدم ها پيدا مي كند و درمي يابد كه فقط انسان هاي در آستانه مرگ قادر به ديدن بشارت هستند. ابراهيم در بيمارستان، سايه را مي بيند كه نتيجه آزمايشش را نزد دكتر آورده و دكتر بي آنكه بيماري سايه را بگويد، او را به ادامه زندگي دعوت مي كند.

سايه نتيجه آزمايش را در مطب جا مي گذارد و عقيل و ابراهيم با خواندن آن متوجه مي شوند كه سايه به سرطان مبتلاست. بشارت از ابراهيم مي خواهد كه براي كمك به سايه به خيابان ميرداماد برود. ابراهيم آنجا درمي يابد كه سايه زني خياباني است كه با دزديدن پول مردهاي هوس‌بازي كه او را سوار اتومبيل هاي‌شان مي كنند، روزگار مي گذراند. ابراهيم با يكي از اين مردها درگير مي شود. اما سايه هم از دخالت او عصباني مي شود. در ادامه بشارت، قسمت هايي از زندگي دشوار سايه را به ابراهيم نشان مي دهد. تلاش هاي ابراهيم براي گفتن حقيقت به سايه بي نتيجه مي ماند تا اينكه تصميم مي گيرد به همراه عقيل به خواستگاري او برود اما سايه آنها را از خانه بيرون مي اندازد.

ابراهيم منتظر مي ماند و اصل ماجرا را براي سايه شرح مي دهد. در ادامه آن دو با هم نزد دكتر مي روند و دكتر واقعيت را به سايه مي گويد. ابراهيم با بشارت در پارك ديدار مي كند. بشارت و ابراهيم سايه را در حالي پيدا مي كنند كه به قصد خودكشي بالاي برجي ايستاده. ابراهيم با چند مأمور پليس بالا مي رود و بار ديگر از سايه تقاضاي ازدواج مي كند و همراه سايه از بالاي برج به پايين مي پرد. در ميانه راه سقوط، بشارت ابراهيم را سرزنش مي كند. اما ابراهيم با اطمينان از اين كه هنوز زمان مرگ سايه نرسيده به ازدواج با او اميدوار است. آنها روي كيسه نجاتي كه نيروهاي انتظامي پايين برج پهن كرده اند، مي افتند و زنده مي مانند. مدتي بعد دختر ابراهيم و سايه به دنيا مي آيد. سايه كه بر اثر پيشرفت سرطان در همان بيمارستان بستري است، نام مژده را بر دخترش مي گذارد؛ نامي كه بشارت قبلاً يك بار به آن اشاره كرده و آن را نامي زيبا خوانده است.

گام های شیدایی 1391

جوليا به خدمت ارتش ايالات متحده درآمده و تلاش دارد مداركي كه در حين انجام وظيفه در اين كشور به دست آورده به دوست خبرنگار خود برساند. در جريان اين اتفاقات يكي از پرده هاي سناريو آزادسازي عراق به تصوير كشيده مي شود.