خانواده رضایت 1375
در جنگ ایران و عراق، حامد که پدر و مادر خود را در بمباران و اشغال بستان گم کردهاست، به اردوگاه مهاجران جنگی در شمال کشور منتقل میشود. جنگلبان پیری، که سالها پیش همسرش را از دست دادهاست، عهدهدار مراقبت از او میشود. به زودی رابطهای عاطفی میان آن دو برقرار میشود و کودک پیرمرد را در کارهایش یاری میدهد و هنگامی که خبر آزاد سازی بستان را از رادیو میشنود شاد و خندان از بستر برمیخیزد.
چهار خبرنگار ايراني كه با آوارگان و رزمندگان فلسطيني ارتباط دارند پس از پيروزي انقلاب با انتشار اطلاعيه اي اعلام مي كنند كه در صددند كتابي را به نام «سرمار»، كه شامل اسامي صهيونيست هاي ايراني است ،منتشر سازند. مردي به نام نيك پور، كه در دايره صدور مجوز انتشار كتاب نفوذ كرده و با عوامل صهيونيسم ارتباط دارد، كتاب را با دريافت رشوه در اختيار صهيونيست ها مي گذارد. گروهي از صهيونيست ها براي نابود كردن خبرنگاران و نسخة دوم كتاب وارد كارزار مي شوند. سرگروه خبرنگاران، به نام ابوجاسم، با همكاري يكي از دوستانش، كه كاراته باز است، به مقابله با صهيونيست ها مي شتابد و با همكاري پليس عوامل صهيونيسم را به دام مي اندازند و كتاب را به چاپ مي رسانند.
در يك شهر بندري ايوب و عبدل به دليل فقر مادي با چند قاچاقچي خبره كار مي كنند. در موقع حمل محموله مأموران به قاچاقچي ها، كه عبدل و ايوب نيز همراه آنها هستند، حمله مي كنند. آن دو با استفاده از فرصت محموله را مي ربايند و چون نمي توانند اجناس قاچاق را بفروشند به اين نتيجه مي رسند كه اجناس را نابود كنند و خود را از مهلكه برهانند.
در سال 1357 نوجوان روزنامه فروشي به نام حامد زادراه به دليل پخش اعلاميه بر ضد نظام سلطنتي دستگير و روانه دارالتأديب مي شود. او به مرور خود را با نوجوانان بزهكار و رفتار خشن مسئولان دارالتأديب وفق مي دهد، اما در عين حال مسبب اعتراض به وضع بد بهداري، غذا و بلاتكليفي خود نيز هست.
يك كارگردان بعد از سال ها از آمريكا برگشته تا نخستين فيلم خود را بسازد. هنرپيشه اول مرد فيلم بر اثر سانحه اي نمي تواند به كارش ادامه دهد. فيلم بايد به موقع به جشنواره برسد و كارگردان بعد از جستجوي بسيار، فروشنده دوره گردي را پيدا مي كند كه شباهت زيادي به هنر پيشه فيلم دارد. كارگردان تصميم ميگيرد از وجود فروشنده دوره گرد در فيلم استفاده كند. از سوي ديگر هنرپيشه اول زن درگير مسائل خانوادگي است و قصد سفر به آمريكا را دارد. كارگردان، هنرپيشه بدل و هنرپيشه زن هركدام با تجربه تازه اي روبرو مي شوند... «دو فيلم با يك بليط» فيلمي است درباره سينما و آدم هايش...
مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.
قسمت اول:
دختر جواني به نام ستاره اسدي در عمارت يكي از آخرين شاهزادگان قاجار به عنوان پرستار اميربهادر، پسر معلول شاهزاده، مشغول به كار مي شود. طي چند روز شاهزاده پير و خواجه خانه مجذوب ستاره مي شوند و عفت، كلفت خانه كه فقط سه روز صيغه شاهزاده بوده، با حضور ستاره دچار حسادت مي شود. اميربهادر، به مرور سلامتي خود را بازمي يابد و اسرار شاهزاده را به صورت مكتوب فاش مي كند. عفت به جرم خيانت و بازگو كردن حقايق به اميربهادر، توسط شاهزاده پير از بالاي عمارت به پايين پرتاب مي شود. اميربهادر كه در واقع پسرخوانده شاهزاده است مورد غضب شاهزاده قرار مي گيرد و شاهزاده در تلافي جواب منفي ستاره در مقابل عشق او، دستور مي دهد چشم هاي اميربهادر توسط خواجه كور شود.
قسمت دوم:
چند سال بعد ستاره كه دختر خردسالي از اميربهادر دارد، شبي ديروقت تصميم مي گيرد به دليل مشكلات مالي و براي درمان دخترش نسيم كه در بيمارستان بستري است دست به دزدي بزند. او به عنوان مسافر سوار يك تاكسي مي شود و در تاكسي زندگي گذشته خود با شوهر نابينايش و سپس ناپديد شدن ناگهاني او را مرور مي كند و زماني كه به ياد دختر بيمارش مي افتد با كارد موكت بري راننده را مجبور مي كند پول هاي دخلش را به او بدهد. احمد، راننده تاكسي كه خود دچار مشكلات فراوان است با بيان دردهاي خود، ستاره را افسرده مي كند. ستاره به راننده مي گويد كه او تنها به خاطر دخترش كه بايد عمل جراحي شود دست به اين كار زده و پس از آنكه مي گويد دخترش در بخش جراحي كودكان بيمارستان مدائن بستري است، ناپديد مي شود ولي صبحدم جسد او را در بزرگراه مي بينيم.
قسمت سوم:
چند سال بعد نسيم، دختر ستاره، به اتفاق سه تن ديگر تصميم به سرقت از يك مغازه جواهرفروشي مي گيرند. سرقت جواهرات زماني صورت مي گيرد كه تظاهرات خياباني به خاطر لزوم آزادي مطبوعات شروع شده است. در شروع سرقت پس از آنكه يكي از فروشندگان جواهرفروشي توسط سارقان كشته مي شود، آژير خطر توسط يكي ديگر از فروشندگان به صدا درمي آيد. در حالي كه نيروهاي پليس براي متفرق كردن تظاهركنندگان وارد عمل شده، تعدادي ديگر از مأموران انتظامي متوجه آژير خطر مي شوند و درگيري خونيني بين آنها و دزدان شروع مي شود. جسد خونين سارقان به كلانتري برده مي شود. سرهنگ رئوف مظفرپور كه فرمانده حوزه انتظامي است متوجه زنده بودن نسيم در ميان اجساد مي شود. نسيم از زندگي نكبت بار خود سخن مي گويد و سرهنگ نيز كه با ديدن نسيم به ياد دخترش افتاده، با او ابراز همدردي مي كند.