برچسب فاطمه صامتی

تعقیب 1374

مجيد قهرمان رزمي كار كشور است و با مادرش تنها زندگي مي كند. زمانيكه دختر مورد علاقه ي مجيد ازدواج مي كند و او در مسابقه ي ورزشي مهمي بازنده مي شود، دچار افسردگي شديدي مي گردد و با اينكه پوريا و پدرش كه آن ها نيز رزمي كار هستند قصد كمك به او را دارند مجيد ورزش را كنار مي گذارد او با اولين پيشنهاد يكي از دوستانش به نام مازيار براي رسيدن به پول، تحت عنوان معامله ارز و سكه ي طلا، ناخواسته وارد يك باند قاچاق مواد مخدر مي شود. او در يك درگيري به باشگاه پناه مي برد و كيف پر از مواد مخدر را آن جا رها مي كند، پليس مواد را يافته و صاحب باشگاه را با خود مي برد. پوريا و خواهرش براي نجات مجيد وي را تعقيب مي كنند و با اعضاي باند قاچاق در گير شده و آن ها را به هلاكت مي رسانند، از طرفي پليس به محل حادثه مي آيد و مجيد را بازداشت مي كند.

مردی شبیه باران 1375

منصور قاسمي يكي از فرماندهان برون مرزي سپاه در جريان حمله نيروهاي دشمن موجي و دستگير مي شود. عراقي ها براي شناسايي فرمانده اسرا (منصور قاسمي) فردي را به جاسوسي در ميان آن ها اجير مي كنند. جاسوس كه بطور اتفاقي در جريان مكالمه منصور و همسرش او را شناسايي كرده بود توسط منصور كشته مي شود - عراقي ها با كشته شدن نيروي نفوذي خود و همچنين بي نتيجه ماندن شناسايي فرمانده - شكنجه اسرا را تشديد كرده و سهميه آب اردوگاه را قطع مي كنند. برادر همسر منصور در جريان شكنجه عراقي ها به شهادت رسيده و همسر منصور (زينت) كه به اسارت دشمن درآمده بود؛ به منظور شناسايي منصور به ميان اسرا آورده مي شود. زينت پس از جستجوي اسرا منصور را مي يابد، اما وقتي با جنازه برادر شهيدش مواجه مي شود او را منصور قاسمي معرفي مي كند.

روزهای خوب زندگی 1373

«شكوه» دختر يتيمي است كه از دربدري به تنگ آمده است. زن متمولي از او مي‌خواهد تا با پسر جوانش ازدواج كند. «شكوه» بي آنكه تمايلي داشته باشد به عقد عليرضا پسر آن زن در مي‌آيد. «شكوه» در واقع وظيفه دارد تا روزهاي آخر زندگي عليرضا را كه به بيماري سرطان مبتلا است، دلپذير و پر اميد كند. در شب عروسي عليرضا بر اثر سردرد شديدي راهي بيمارستان مي‌شود و در آنجا وقتي پي مي‌برد كه به سرطان مبتلا شده است، از فرط نوميدي، «شكوه» و خانه را ترك مي‌كند و به خانه استادش مي رود. مادر از «شكوه» مي‌خواهد كاري كند تا «عليرضا» به خانه برگردد. شكوه با كمك استاد، عليرضا، را تشويق مي‌كند تا آهنگ ناتمامش را تمام كند و...

دیپلمات 1374

سعيد ناصري كارمند سفارت ايران در تركيه در اولين سفر خود حامل نامه اي محرمانه در رابطه با روابط سياسي ايران و تركيه، براي سفير ايران است كه با نقشه توطئه گران در فرودگاه كيف حاصل مدارك او سرقت مي رود و بعد از استفاده ي آن ها مدارك ظاهراً به ناصري برگردانده مي شود، وليكن ناصري به اين موضوع مشكوك مي شود و بعد از جستجو متوجه مي گردد كه چند ايراني از جمله فردي به نام ميگوئل و خوزه سانيتاگو به كمك توطئه گران خارجي قصد ضربه زدن به نظام ايران را دارند. آن ها طي يك نقشه ي ناموفق تصميم داشتند ناصري را يك تروريست فراري معرفي كنند كه موفق نمي شوند اما به تلافي جستجو هاي ناصري، همسرش را گروگان مي گيرند و زماني كه ناصري به تنهايي به نجات او مي رود پليس نيز وارد عمل مي گردد و توطئه ها برملا مي شود.

کلید ازدواج 1376

مرد جواني به نام صادق كه قرار است جنس قاچاقي را با خود به تهران بياورد و تحويل يك باند بدهد، كيف خالي را كه قبلاً محتوي جنس قاچاق بوده، در يكي از صندوق هاي امانات راه‌آهن مي گذارد و كليد آن را با خود مي برد. رييس باند، ادريسي حرف هاي او را مبني بر ربوده شدن جنس، باور نمي كند و به دو مأمورش عبدل و يادگار، دستور مي دهد صادقي را كتك بزنند و با خود ببرند، از طرفي كليدساز جواني به نام تقي، كه دوازده بار به خواستگاري دختري به نام غوغا رفته و هربار جواب رد شنيده، سوار بر وانتش كه ترمز آن بريده است، پس از برخورد با دكه اكبر برادر غوغا با اتومبيل حامل عبدل، يادگار و صادقي تصادف مي كند. تقي، اكبر و سه خلافكار را سوار آمبولانس مي كند، ولي آن سه مي گريزند و تنها اكبر در بيمارستان بستري مي شود. غوغا ابتدا مي پندارد تقي به خاطر گرفتن انتقام، برادرش اكبر را مجروح كرده، اما با مراقبت هاي مداوم تقي كه صورتحساب هزينه هاي بيمارستان را نيز مي پرازد، نظر مثبتي نسبت به تقي پيدا مي كند. عبدل و يادگار كه صادقي را مرده مي پندارند او را خارج از شهر رها مي كنند و به دنبال كليد صندوق امانات راه‌آهن به سراغ تقي و اكبر مي آيند. آنها اكبر را كتك مي زنند و تقي را با خود نزد ادريسي مي برند. تقي بين راه مي گريزد و به هتل ادريسي مي رود كه در آن غوغا به عنوان حسابدار به كار مشغول است. در آنجا تقي از چنگ عبدل و يادگار مي گريزد، اما ندانسته در چنگ ادريسي مي افتد كه او را تحويل يادگار، عبدل و ديگر دستيار قوي هيكل مي دهد. غوغا آنها را تعقيب مي كند. بين راه، دختري به نام پرستو كه به ادريسي در ازاي كارهاي خلافش قول ازدواج داده همه سرنشينان را به خانه اي مي برد كه ادريسي در آن در انتظار آنهاست. تقي كه خاله اش و غوغا را در چنگ ادريسي مي بيند، كليد را به او مي دهد. اما عبدل و يادگار هنگام بازكردن در صندوق در راه‌آهن هستند كه نيروي انتظامي با هماهنگي صادقي، آنها را تعقيب مي كند تا به خانه ادريسي مي رسد. آنها هنگامي به خانه ادريسي مي رسند كه پرستو به روي ادريسي اسلحه كشيده و خواهان محتويات صندوق است. در صندوق و كيف داخل آن باز مي شود و همه آن را خالي مي يابند. تقي با غوغا ازدواج مي كند و صاحب بچه هاي سه قلو مي شوند.

ارابه مرگ 1375

سروان ياوري به دنبال طرحي فوري مأمور مي شود تا محموله هاي نظامي به جبهه برساند، اما عبور كاميون ها از منطقه ي كُرد نشين توسط عوامل نفوذي دشمن لو مي رود و عبور كاميون ها با اشكال مواجه مي شود. سروان ياوري و نيروهايش با نيروهاي نفوذي در منطقه ي غرب كشور درگير مي شود و تعدادي از آن ها را هم به هلاكت مي رساند، اما نيروهاي نفوذي دشمن دوباره به تعقيب كاميون ها مي پردازند كه در اين بين كاميون ها به محل استقرار نيروهاي عراقي و انبار مهمات دشمن مي رسند و با از خودگذشتگي راننده ي يكي از كاميون ها كه يك كُرد است مهمات دشمن را از بين مي رود، سروان ياوري نيز صدمه زيادي مي بيند اما محموله هاي نظامي مورد نياز گردان ياسر به سلامت بدست رزمندگان مي رسد.

شیرهای جوان 1378

صدرا فاطمي كه دانشجوست، همراه تيم ملي كاراته ايران براي يك مسابقه جهاني به شهر كيف، مركز اوكراين مي رود. او پيش از مسافرت همراه خانواده اش به خانه نامزدش ليلا مي رود. آقاي خوشمرام، پدر ليلا عقيده دارد كه براي شروع يك زندگي مشترك، داشتن پول و ثروت مهم است. صدرا به نامزدش مي گويد كه به زودي با پول فراوان به سراغ او خواهد آمد. او در سفر به اوكراين، با قهرمانان ديگر تكواندو، شاهين ملكي و حسين فلاح و دو همراه ايراني ديگر همسفر مي شود. وقتي تورج صفايي، قهرمان سابق تكواندو كه مدتي است مقيم كيف است تصوير صدرا را در روزنامه هاي كيف مي بيند تصميم مي گيرد او را ببيند. تورج، صدرا را به رستوراني مي برد كه گلي، زني كه مدت ها با او زندگي مي كند، به عنوان پيشخدمت در آنجا كار مي كند. او همچنين به صدرا، كوروش، يك ايراني ديگر مقيم كيف را كه او نيز پيش از اين در ايران قهرمان تكواندو بوده معرفي مي كند. تورج به صدرا مي گويد كه او در كار مسابقه هاي شرط بندي است و از صدرا دعوت به همكاري مي كند. صدرا كه مي بايست با گروهش در مسابقه شركت مي كند، محل اقامت خود را ترك مي كند و به نزد تورج مي آيد و در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند. ليلا به محل اقامت تيم ايراني تلفن مي كند، حسين به او مي گويد كه صدرا از تيم ملي ايران جدا شده و براي كسب درآمد بيشتر در مسابقه هاي شرط بندي شركت مي كند و در ضمن شماره تلفن تورج را كه صدرا همچنان در خانه او زندگي مي كند به او مي دهد. ليلا در يك تماس تلفني با صدرا به تندي با او برخورد مي كند و از اين كه از دوستانش جدا شده او را شماتت مي كند. پس از مدتي صدرا پشيمان مي شود و به نزد دوستانش برمي گردد و در مسابقه تكواندو موفق مي شود حريف روسي خود را شكست دهد. تورج و گلي توسط خلافكاراني كه مسابقه هاي شرط بندي را مي گردانند به قتل مي رسند. آنها همچنين يك بمب دستي را در اتاق خواب صدرا در هتل كار مي گذارند. پس از انفجار بمب، صدرا كه به شدت مجروح شده به بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان، صدرا كه همه صورتش باندپيچي شده شاهد پيروزي نهايي تيم ملي تكواندوي ايران است.