برچسب فاضل فاضلی پارسا

آقای گرفتار 1383

مردی در انتظار تولد اولین فرزند خود است، اما همسرش ۹ فرزندِ همزمان به دنیا می‌آورد. گرفتاری‌های ناشی از نگه‌داری ۹ قلوها، ماجراهای زیادی را به دنبال دارد.

پشت کوه های بلند 1391

سامشا که حالا پادشاه شده، همراه با ملک خاتون، شمس وزیر، قشون سالار و دیگر خدم و حشم معمول پادشاهان از جمله تلخک دربار، برای تفرج، شکار و خوشگذرانی به اصفهان می‌آید.

حاکم دست نشانده سامشا در اصفهان که دور از چشمان سامشا می‌خواهد پادشاهی را از آن خود کند، با طراحی پیشکار خواجه نعمان تاجر بزرگ اصفهان و کدخدای کولیباد را به دارالحکومه دعوت کرده تا با جلب حمایت آنها طرح خود را عملی کنند. معلوم می‌شود که خواجه نعمان با غرق شدن کشتی‌هایش در مسیر هند ورشکسته شده و کدخدای کولیباد هم آن سلحشور و جنگجویی که تصور می‌کردند نیست.

قاصد پادشاه سر می‌رسد که سامشا در انتظار پیشواز حاکم در نزدیکی اصفهان اردو زده است و بنا به خلقیت خاصش و عادت دوران راهزنی هنوز بیابان نشینی و چادرنشینی را به کاخ‌نشینی ترجیح می‌دهد و به این جهت کنار رودخانه زاینده رود اردوگاهی برایش علم می‌شود، حاضر نیست وارد شهر اصفهان شود. حاکم و پیشکار عاجز و درمانده که نقشه پادشاهی را چه کنند و…

محیا 1386

جاويد دانشجوي پزشكي كه از ديدن مردگان هراس دارد، به طور اتفاقي در يك مراسم ختم در گورستان با محيا، دختري كه بعداً درمي يابد همكار او در بيمارستان است آشنا مي شود و پس از مدتي از او خواستگاري مي كند اما جواب رد مي شنود. اين در حالي است كه شهره، دخترخاله جاويد كه به او علاقه مند است، از شيراز به منزل جاويد آمده، اما جاويد به شهره مي گويد كه مايل به ازدواج با او نيست. جاويد پس از اصرار فراوان براي خواستگاري از محيا متوجه مي شود پدر و مادر او غسال هستند و گاهي خودش هم در شستن مرده ها به والدينش كمك مي كند. كرم، پسردايي و عاشق محيا كه متوجه علاقه جاويد مي شود، او را تهديد مي كند. محيا به دليل شغل خانواده اش و نيز تهديدهاي كرم، نمي خواهد جاويد دچار مشكل شود، پس شرط سختي را براي ازدواج مي گذارد: اين كه جاويد بايد هفت مرده را غسل دهد. جاويد به اين منظور شهر را ترك مي كند و در يك روستا با نظارت پيرمردي عارف به اين كار مشغول مي شود و شرط را با موفقيت انجام مي دهد و هفتمين مرده را كه در واقع خود ميرطاهر است غسل مي دهد. پس از بازگشت در حالي كه در يك پارك با محيا صحبت مي كند به دست كرم چاقو مي خورد، اما زنده مي ماند. محيا به ملاقات او در بيمارستان مي آيد و به نظر مي رسد مشكلات وصال شان به پايان رسيده است.