برچسب علی وفادار

سرنخ 1375

سریال سرنخ، به تعریف ۱۲ داستان می‌پردازد که از عزیمت پلیس اصفهانی (جهانبخش سلطانی) به تهران در اثر اتفاقی ناخوشایند و آشنایی او با پلیس جوانی به عنوان دستیارش (مصطفی) آغاز می‌شود و با برگشت او به زادگاهش و حل معمای آن رویداد ناخوشایند به اتمام می‌رسد.

انفجار 1359

در كوران انقلاب يك گروه مبارز مسلمان مي‌كوشد انبار اسلحه خود را در شمال كشور تخليه كند و به دست مردم برساند. زني جزو اعضاي گروه است كه شوهرش در زندان به سر مي‌برد و محل انبار اسلحه را به گروه اطلاع مي دهد. برادرزن از زندان مي گريزد و به جمع آن‌ها ملحق مي‌شود. مأموران امنيتي كه با خبر شده‌اند، دو مأمور را - به عنوان زنداني سياسي فراري، كه دستبند به دست دارند- وارد گروه مي‌كنند تا با زير نظر داشتن افراد گروه ضربه‌اي مهلك بر آن‌ها وارد آورند. مأموران موفق مي‌شوند پس از تعقيب و گريز، همه اعضاي گروه، به جز برادر زن، را به هلاكت برسانند.

دادا 1361

خان هر تازه عروسي را شب اول ازدواجش تصاحب مي كند. دادا به هنگام ازدواج به خان قطعه زميني هديه مي دهد تا از تصاحب نامزدش چشم بپوشد. خان مي پذيرد، اماشب عروسي پسرش را سراغ او مي فرستد. پسر خان به عنف شرافت نوعروس را مي آلايد. دادا خشم گرفته درصدد انتقام برمي آيد و به كوه مي زند. عده اي از مردم روستا به او ملحق مي شوند. دادا به تلافي پسر خان را درشب عروسي اش به قتل مي رساند. چندي بعد او و تعدادي از يارانش دستگير مي شوند . مردم بر خان مي شورند و او را از پا در مي آورند.

لانه عقابها 1378

هفت كماندوي ايراني با فرمانده خود سرهنگ موسوي مأموريت مي يابند كه سرهنگ محمدي را از اردوگاه عراقي ها نجات دهند چرا كه او اسرار نظامي زيادي را مي داند، اما كماندوهاي ايراني اسير مي شوند و به همان اردوگاهي انتقال مي يابند كه سرهنگ محمدي زنداني است. يكي از فرماندهان عراقي به نام فرهنگ جاسم از وجود سرهنگ محمدي و اينكه او حاوي اطلاعات نظامي است باخبر مي شود و تلاش مي كند تا او را بيابد و بالاخره موفق مي شود اما هفت نفر كماندوي ايراني از اردوگاه عراقي ها فرار مي كنند و بعد از فرار با حمله به چند اردوگاه ديگر، با آزاد كردن اسراي ايراني و بدست آوردن اسلحه سعي بر نجات سرهنگ محمدي مي كنند. سرهنگ جاسم وقتي از قصد فراري ها مطلع مي شود سرهنگ محمدي را مخفي مي كند اما هفت كماندوي ايراني با از خود گذشتگي اسيري به نام سلمان، سرهنگ محمدي را آزاد مي كنند.

کفشهای میرزانوروز 1364

ميرزا نوروز عطار، حاضر نيست كفش هاي خود را كه هفت لايه وصله خورده و مدت ها است غير قابل استفاده شده دور بيندازد و كفشهاي نو بخرد. مردم شهر ميرزا رابه دليل كفش هاي مندرسش مسخره مي كنند و زن و فرزندان و عروس و دامادش به دليل اين لجاجت او را ترك مي كنند. اما ميرزا كه خود را يكه و طرد شده مي بيند با اكراه به خريدن كفش هاي نو رضايت مي دهد؛ اما اين بار كفش هاي كهنه هستند كه او را رها نمي كنند: زمين، آسمان، درياچه، چاه آب و خرابه هاي شهر كفش هاي ميرزا را نمي پذيرند و هر بار به شكلي جنجال آفرين كفش ها به او باز گردانده مي شوند و مشكل ها و دردسرهايي برايش پديد مي آورند. در آخرين مشكلي كه كفش ها براي ميرزا فراهم مي آورند حاكم شهر حكم به قصاص او مي دهد، اما در واپسين لحظه از مرگ خلاصي مي يابد و به خواست خودش و حكم حاكم كفش ها در آتش سوزانده مي شوند و ميرزا نزد همسر و فرزندان خود باز مي گردد.

سهراب 1378

سهراب و ترانه كه يكديگر را دوست دارند به دليل مخالفت والدين، هر كدام به تنهايي تصميم به خودكشي مي گيرند. سهراب از مرگ نجات پيدا مي كند و زماني كه درمي يابد ترانه اقدام به خودكشي نكرده از او مي رنجد. چندي بعد سهراب از خانه فرار مي كند و به خانه يكي از دوستانش كه همراه با تعدادي جوان بيكاره در آن زندگي مي كنند، مي رود. روابط صادق (پدر سهراب) و عباس (پدر ترانه) كه سال ها پيش با يكديگر در جبهه هاي جنگ مي جنگيدند و دوستي صميمانه اي داشتند از مدت ها قبل و به ويژه پس از ماجراي دلدادگي فرزندانشان به سردي گراييده است. پس از آن كه ترانه در يك ديدار پنهاني با سهراب به او مي گويد كه يك خواستگار جواهرفروش دارد، سهراب با همكاري دوستانش تصميم به سرقت جواهرات مغازه جواهرفروشي مي گيرد. سهراب مصمم است با فروش جواهرات دزديده شده همراه با ترانه به خرمشهر برود. سهراب نقشه فرار را اجرا مي كند. صادق و عباس تصميم مي گيرند كدورت ها را فراموش كنند و هر دو براي برگردانيدن سهراب و ترانه به خرمشهر بروند، ولي در آنجا گرفتار چند آدم خلافكار مي شوند و پس از شكنجه هاي فراوان به قتل مي رسند. در حالي كه عكس قاب شده صادق و عباس بر سنگ قبر آنها گذاشته شده، دو دلداده جوان در بالاي سنگ مزار پدرانشان سوگواري مي كنند.