یک روز بخصوص 1395
حامد یک روزنامه نگار متعهد است که قصد افشای یک فساد دارویی بزرگ را دارد اما مشکل قلبی خواهرش و بستری شدن در بیمارستان باعث می شود تا او برای درمان خواهرش دست به کاری غیرقانونی بزند و...
حامد یک روزنامه نگار متعهد است که قصد افشای یک فساد دارویی بزرگ را دارد اما مشکل قلبی خواهرش و بستری شدن در بیمارستان باعث می شود تا او برای درمان خواهرش دست به کاری غیرقانونی بزند و...
ایرج، همسر مهری، بعد از حادثهای که برایش پیش میآید، فلج میشود و حتی قدرت تکلمش را هم از دست میدهد. مهری مسئولیت رفع و رجوع کارهایش را برعهده میگیرد اما وقتی میفهمد همسرش پول هنگفتی بدهکار است و او از این موضوع خبر نداشته، دچار مشکلی ظاهراً حلناشدنی میشود. او حالا باید به شکلی پول را جور کند …
سه روز تعطيل است و چند خانواده جوان براي تفريح راهي شمال اند. آنها دانشجويان سابق دانشكده حقوق هستند. سپيده و همسرش امير يك دختر خردسال دارند. شهره و همسرش با دو فرزند خردسال شان هستند كه يكي از آنها آرش است. نازي و منوچهر نيز تازه ازدواج كرده اند. احمد نيز كه سالها در آلمان اقامت داشته و به تازگي از همسر آلماني اش جدا شده همراه آنهاست؛ به اضافه دختري به نام الي كه به دعوت سپيده همسفر اين گروه شده است. الي مربي مهد كودك دختر سپيده است و قصد سپيده از اين دعوت، آشنا كردن او با احمد به نيت ازدواج احتمالي آنهاست. آنها به ويلايي مي رسند كه سپيده از تهران رزرو كرده اما زن روستايي متولي آنجا مي گويد كه فقط يك شب مي توانند در ويلا بمانند، چون صاحب ويلا خواهد آمد و اين را پيشاپيش به سپيده نيز گفته بوده اما سپيده راستش را به جمع نگفته تا سفر به هم نخورد. در نهايت پيرزن ويلايي نيمه متروك را در ساحل در اختيار آنان مي گذارد كه فاقد بسياري امكانات از جمله تلفن است و به دليل آنتن ندادن موبايل آنها مجبورند چند بار براي تماس تلفني به خانه همان زن روستايي بروند. سپيده به دروغ به آن زن مي گويد كه احمد و الي تازه ازدواج كرده اند و به ماه عسل آمده اند. سرانجام و به اجبار، آنان با سرخوشي همان ويلا را آماده اقامت چند روزه شان مي كنند. الي هم به رغم حضور در ميان جمع،كم حرف تر است و در عين حال شاهد نگاه عاطفي احمد به او هستيم و الي هم بي ميل نيست. الي در تماس با مادر بيمار و پيرش در تهران اصرار دارد كه كسي نفهمد او به شمال آمده و قول مي دهد كه فردا برگردد. ضمن اينكه به مادرش هم مي گويد با همكارانش است. صبح فردا، الي قصد بازگشت به تهران را دارد اما...
دانش در يک سلماني مشغول به کار است و روياي بازيگري دارد، او براي نزديک شدن به يک گريمور تئاتر شبها زنان گدا را به سلماني ميکشاند و پس از چيدن موهايشان آنها را به قتل ميرساند و روز بعد موهاي زنانه را به گريمور مي فروشد. بخش قابل توجهي از داستان در ذهن دانش ميگذرد و جهان فانتزي او را براي مخاطب ترسيم ميکند.
در "خاك آشنا" نامدار (رضا كيانيان) نقاش و هنرمندي است كه در گريز از هياهوي مركز به روستايي در كردستان پناه برده و سالها است به خلق آثار خود مشغول است. ورود خواهرزاده جوان او به محيط روستا در كنار وقايعي كه در محيط روستا رخ ميدهد، باعث تغييري شگرف در زندگي نامدار ميشود و او را وا ميدارد كه در شيوه زندگي خود بازنگري كند.
کسری (علی قربان زاده) قصد دارد با صحنهسازی مرگش، پول بیمه عمر خود را دریافت کند و با توصیه یک دوست نزد محسن (حمید فرخ نژاد) میآید و به پیشنهاد محسن، هر دو، راهی مراکز رواندرمانی و جلوگیری از خودکشی میشوند و در آنجا با رضا (صابر ابر) که معتقد است تاکنون بارها مرده و دوباره به زندگی برگشته و آرزویش یک مرگ رؤیایی مثل زندهزنده سوخته شدن است، آشنا میشوند تا با کمک او نقشهشان را عملی کنند؛ اما طبیعی است که در چنین شرایطی، قرار نیست همهچیز راحت و بیدردسر پیش برود و ماجراهای این گروه عجیب از همینجا شروع میشود.