برچسب علی قائم مقامی

رنگ خدا 1376

محمد رمضاني فرزند نابيناي هاشم كه در مدرسه نابينايان تحصيل مي كند براي گذراندن تعطيلات به خانه بازمي گردد. هاشم كه پس از مرگ همسر خود با مادرش زندگي مي كند، تصميم به ازدواج مجدد مي گيرد. او به همين منظور محمد را به كارگاه نجاري مي فرستد. مادر هاشم كه به نشان اعتراض در مقابل اين اقدام خانه را ترك كرده بود بعلت بيماري مجبور به بازگشت مي شود و سرانجام در بستر بيماري از دنيا مي رود. هاشم كه با مرگ مادر خود و شنيدن جواب منفي از نامزدش بيش از هميشه احساس تنهايي مي كند به سراغ محمد رفته و او را به خانه بازمي گرداند ولي محمد در ميانه راه بر اثر شكسته شدن پل به داخل رودخانه افتاده و هاشم نيز براي نجات محمد خود را به داخل رودخانه مي اندازد. اما خود نيز گرفتار مي شود. پس از بهوش آمدن با پيكر بي جان فرزندش مواجه مي شود. هاشم كه پس از مرگ همسر و مادرش فرزند كوچك خود را نيز از دست رفته مي بيند او را در آغوش مي گيرد و محمد نيز در آغوش پدر جاني دوباره مي يابد.

روبان قرمز 1377

محبوبه دختر جنگ زده ي جنوبي كه خانواده اش را در جنگ از دست داده، پس از مدت ها به خانه ي پدري كه اكنون بيش تر به ويرانه اي شبيه است بازمي گردد تا آنجا زندگي كند. او در بدو ورودش به منطقه، با مردي به نام داوود روبرو مي شود كه از پايان جنگ تاكنون مشغول پاكسازي منطقه از مين هاي زمين است. محبوبه به طور تصادفي در خانه اش تانكي را زير آوار پيدا مي كند و تصميم مي گيرد آن را بفروشد. او به مردي افغاني و تنها به نام جمعه كه نگهبان گورستان تانك است پيشنهاد فروش تانك خود را مي دهد. جمعه به او علاقمند مي شود و داوود هم همينطور، اما داوود عشق خود را بروز نمي دهد. روزي بر اثر انفجار مين داوود زخمي مي شود و جمعه او را به بيمارستان مي برد و در برگشت محبوبه به عشق او نسبت به خودش پي مي برد و زماني كه محبوبه و جمعه درگير مي شوند و تانك بدون سرنشين با خيمه ي داوود برخورد مي كند، ناگهان چشمه از زمين مي جوشد.

آژانس شیشه ای 1376

عباس، بسيجي شهرستاني كه تركش خمپاره اي را كنار شاهرگ گردنش از دوران حضورش در جبهه به يادگار دارد، به اصرار همسرش نرگس براي معاينه به تهران مي آيد و در خيابان با همرزم سابقش كاظم روبه رو مي شود كه با اتومبيلش مشغول مسافركشي است. پزشك وضعيت عباس را بحراني تشخيص مي دهد و توصيه مي كند هرچه زودتر براي درآوردن تركش به لندن برود. كاظم براي تأمين هزينه سفر عباس، حاضر مي شود اتومبيلش را بفروشد. در آژانس هواپيمايي، خريدار اتومبيل پول را به موقع به كاظم نمي رساند و او به ناچار به رييس آژانس پيشنهاد مي كند تا رسيدن پول، سوييچ و مدارك اتومبيل را به گرو بردارد، اما رئيس آژانس نمي پذيرد. كاظم كه عصباني شده، شيشه دفتر آژانس را مي شكند و پس از خلغ سلاح يك مأمور نيروي انتظامي، مشتريان آژانس را گروگان نگه مي دارد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس به لندن را بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره مي شود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس مي پيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس مي شوند و از كاظم مي خواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. كاظم نمي پذيرد و پس از آزاد كردن چند گروگان به احمد و سلحشور تا شش صبح مهلت مي دهد تا اتومبيلي را براي بردن او و عباس به فرودگاه به آژانس بفرستند. در اين بين، كاظم با پسرش كه پشت در آژانس به ديدنش آمده و عباس با همسرش به گفت و گو مي نشينند و هر يك موقعيت خود را توضيح مي دهند. كاظم تا صبح بيدار مي ماند و در يادداشت هايش براي همسرش فاطمه وضعيت خاص خود را شرح مي دهد. ساعت شش صبح، اتومبيل به آژانس نمي آيد و كاظم رييس آژانس را به عنوان قرباني اول انتخاب و كشتن او را صحنه سازي مي كند. سرانجام خودرو مي رسد، مأموران با نقشه قبلي وارد آژانس مي شوند و در حالي كه راننده اتومبيل سوييچ آن را در اختيار ندارد، افراد داخل آژانس آزاد مي شوند و از دست اصغر با اسلحه خالي از فشنگش نيز كاري برنمي آيد. سلحشور، شادمان، همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند، اما احمد با يك چرخ بال سرمي رسد و با حكمي از مسئولان رده بالا، عباس و كاظم را به فرودگاه مي رساند. هنوز هواپيما از مرز هوايي كشور خارج نشده كه درست هنگام تحويل سال نو، عباس براي هميشه آرام مي شود.

نسل سوخته 1378

قسمت اول:
دختر جواني به نام ستاره اسدي در عمارت يكي از آخرين شاهزادگان قاجار به عنوان پرستار اميربهادر، پسر معلول شاهزاده، مشغول به كار مي شود. طي چند روز شاهزاده پير و خواجه خانه مجذوب ستاره مي شوند و عفت، كلفت خانه كه فقط سه روز صيغه شاهزاده بوده، با حضور ستاره دچار حسادت مي شود. اميربهادر، به مرور سلامتي خود را بازمي يابد و اسرار شاهزاده را به صورت مكتوب فاش مي كند. عفت به جرم خيانت و بازگو كردن حقايق به اميربهادر، توسط شاهزاده پير از بالاي عمارت به پايين پرتاب مي شود. اميربهادر كه در واقع پسرخوانده شاهزاده است مورد غضب شاهزاده قرار مي گيرد و شاهزاده در تلافي جواب منفي ستاره در مقابل عشق او، دستور مي دهد چشم هاي اميربهادر توسط خواجه كور شود.
قسمت دوم:
چند سال بعد ستاره كه دختر خردسالي از اميربهادر دارد، شبي ديروقت تصميم مي گيرد به دليل مشكلات مالي و براي درمان دخترش نسيم كه در بيمارستان بستري است دست به دزدي بزند. او به عنوان مسافر سوار يك تاكسي مي شود و در تاكسي زندگي گذشته خود با شوهر نابينايش و سپس ناپديد شدن ناگهاني او را مرور مي كند و زماني كه به ياد دختر بيمارش مي افتد با كارد موكت بري راننده را مجبور مي كند پول هاي دخلش را به او بدهد. احمد، راننده تاكسي كه خود دچار مشكلات فراوان است با بيان دردهاي خود، ستاره را افسرده مي كند. ستاره به راننده مي گويد كه او تنها به خاطر دخترش كه بايد عمل جراحي شود دست به اين كار زده و پس از آنكه مي گويد دخترش در بخش جراحي كودكان بيمارستان مدائن بستري است، ناپديد مي شود ولي صبحدم جسد او را در بزرگراه مي بينيم.
قسمت سوم:
چند سال بعد نسيم، دختر ستاره، به اتفاق سه تن ديگر تصميم به سرقت از يك مغازه جواهرفروشي مي گيرند. سرقت جواهرات زماني صورت مي گيرد كه تظاهرات خياباني به خاطر لزوم آزادي مطبوعات شروع شده است. در شروع سرقت پس از آنكه يكي از فروشندگان جواهرفروشي توسط سارقان كشته مي شود، آژير خطر توسط يكي ديگر از فروشندگان به صدا درمي آيد. در حالي كه نيروهاي پليس براي متفرق كردن تظاهركنندگان وارد عمل شده، تعدادي ديگر از مأموران انتظامي متوجه آژير خطر مي شوند و درگيري خونيني بين آنها و دزدان شروع مي شود. جسد خونين سارقان به كلانتري برده مي شود. سرهنگ رئوف مظفرپور كه فرمانده حوزه انتظامي است متوجه زنده بودن نسيم در ميان اجساد مي شود. نسيم از زندگي نكبت بار خود سخن مي گويد و سرهنگ نيز كه با ديدن نسيم به ياد دخترش افتاده، با او ابراز همدردي مي كند.

جشن دلتنگی 1396

روایت از تنهایی انسان معاصر. جهان، مردی 32 ساله که سودای شهرت دارد. افسانه و رضا در میانسالی مشکلات تازه ای تجربه می کنند. کاوه و لاله در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند و سارا، دختر جوانی است که تصمیم دارد با هویت جدیدی به زندگی خود ادامه دهد.

چ 1392

همزمان با بحران شهر پاوه در مرداد ماه 1358،دکتر مصطفي چمران به عنوان معاون دولت موقت در امور انقلاب به همراه سرتيپ فلاحي فرمانده وقت نيروي زميني ارتش وارد شهر پاوه مي شوند تا به اوضاع و امور سرکشي نمايند.در اين ميان گروه اصغر وصالي به عنوان فرمانده نيروهاي مردمي تنها مدافعين شهر پاوه محسوب مي شوند. "چ" روايت 48ساعت از زندگي دکتر مصطفي چمران در قائله محاصره شهر پاوه توسط نيروهاي ضدانقلاب است.

رستاخیز 1392

داستان روز رستاخيز درباره واقعه عاشوراست که با همراهي بکير(فرزند حر ابن يزيد رياحي) به قيام امام حسين (ع) و متن حوادث واقعه عاشورا مي پردازد. اين فيلم مقطع زماني مرگ معاويه تا قيام امام حسين (ع) و شهادت آن حضرت را در بر مي گيرد.

تیغ و ترمه 1397

ترمه دختر جوانی است که در کودکی پدرش را از دست داده‌است و پس از مرگ پدر، مادرش (لی‌لی) او را رها کرده و به آمریکا رفته‌است؛ بنابراین در این مدت جهان (دوست پدر ترمه) از ترمه نگهداری کرده‌است. اکنون پس از سال‌ها لی‌لی به ایران بازگشته است تا ترمه را با خود به آمریکا ببرد. در این میان رازهای گذشته برای ترمه آشکار می‌شود…