برچسب علی صادقی

پیک نیک در میدان جنگ 1383

سهراب جوان ساده دل روستايي است كه در جبهه مسئول نگهداري حيوانات گردان است، اما به خاطر اشتباهي كه صورت مي گيرد از خط مقدم جبهه سر در مي آورد جايي كه برادرش فرمانده آنجاست. او به شدت از حضور سهراب در منطقه عصباني مي شود. از طرفي سهراب دل درگرو دختري از هم ولايتي هايش دارد، اما اخبار غيرمنتظره اي از او مي شنود و تصميم مي گيرد در جبهه بماند.

ورود زنده ها ممنوع 1388

ذبيح و غلام با وانت نعش كشي مي كنند. بر اثر حادثه اي نعش كش و جنازه اي كه در آن بوده دزديده مي شود. بعد از ماجراهايي اين دو جنازه را پيدا مي كنند و متوجه مي شوند علت اين سرقت، الماس گران قيمتي است كه در معده اين جنازه وجود دارد...

ازدواج در وقت اضافه 1388

فرهاد به همراه دوست و نامزدش برای به دست آوردن ثروت ماربزرگ قصد کشتن او را می‌کنند، اما انگار این مادربزرگ را به هیچ طریقی نمی‌شود از سر راه برداشت و تازه او عاشق هم می‌شود و...

۵۰ کیلو آلبالو 1394

داستان از مجلس عروسی مرجان آغاز میشود. در میانه‌های عروسی ماموران برای دستگیری داماد خلافکار وارد می‌شوند و میهمانان هم فرار می‌کنند. در این میان ریختن آب آلبالو روی پیراهن داوود باعث آشنایی ناگهانی او و آیدا می‌شود و اتفاقات ناخواسته‌ای برای آنها می‌افتد.

ورود آقایان ممنوع 1389

مدیر یک دبیرستان دخترانه خصوصی با ورود آقایان به مدرسه خود شدیداً مخالف است. اما وقتی دبیر شیمی دانش آموزان المپیادی به علت زایمان شش ماه مرخصی می‌گیرد، مجبور می‌شود تا یک دبیر جایگزین به دبیرستان بیاورد؛ ولی تلاش وی برای یافتن دبیر المپیاد زن در میانه سال تحصیلی بی‌فایده است و وی مجبور است یک مرد را به عنوان تنها گزینه بپذیرد تا از رقابت المپیاد جا نماند اما …

شیر و عسل 1388

شاهرخ خان جواني 30 ساله و هندي تباري است كه بعد از درگذشت مادرش به همراه مباشرش آميتا به ايران برمي گردد تا طبق وصيت نامه ارثيه اش را از دايي اش تحويل بگيرد...

خالتور 1396

سه جوان که برای گذران زندگی در رستوران آواز می‌خوانند به خاطر اینکه تن به اجرای موسیقی مبتذل و کوچه بازاری (خالتور) نمی‌دهند از کار خود اخراج می‌شوند. آن‌ها که به شدت بی‌پول هستند مجبور می‌شوند برای اجرای در یک مراسم ختنه سوران به اطراف تهران بروند در راه با ماشینی مواجه می‌شوند که تصادف کرده است. آن‌ها برای کمک به سرنشینان ماشین اقدام می‌کنند و جان مرد میانسالی به نام عضدی را نجات می‌دهد. عضدی که سرمایه‌دار و میلیارد است به آن‌ها می‌گوید که احتمالا اشخاصی قصد جان او را داشته اند و از آن‌ها میخواهد که مدتی پیش آن‌ها بماند و وانمود کند که در تصادف کشته شده است تا بفهمد چه کسی قصد کشتن او را داشته است...