کنکل 1403
داستان سریال کنکل از یک سرقت آغاز میشود. یک دزدی در یک کارخانه قدیمی باعث میشود پای پلیس به ماجرا باز شود. با تحقیقات اولیه پلیس به یکی از کارگران کارخانه مظنون میشود و او را دستگیر میکند. با دستگیری کارگر کارخانه اتفاقاتی رخ میدهد
داستان سریال کنکل از یک سرقت آغاز میشود. یک دزدی در یک کارخانه قدیمی باعث میشود پای پلیس به ماجرا باز شود. با تحقیقات اولیه پلیس به یکی از کارگران کارخانه مظنون میشود و او را دستگیر میکند. با دستگیری کارگر کارخانه اتفاقاتی رخ میدهد
«دعوتنامه» روايتگر زندگي شخص درمانده اي است که در مشهد زندگي مي کند و کارش اين است که از زايران حرم امام رضا (ع) دزدي کند و از طريق آن زندگي بگذراند اما در نهايت مالباختگان اين قضيه داستان هاي فيلم را رقم مي زنند.
زن و شوهري که مدتي هست از هم جدا شده اند، دختري دارند که بر اثر حادثه اي دچار شوک شده و ديگر قادر به حرف زدن نيست. دکتر معالج وي براي برطرف شدن اين مشکل تجويز مي کند پدر و مادر و فرزند براي مدتي با هم و در کنار هم، مانند سابق زندگي بدون تشنج و بحث و دعوا داشته باشند تا مشکل فرزند حل شود، اين ماجرا زندگي زن و شوهر را وارد چالش هاي جديدي مي کند.
حبيب پس از سالها به ايران برمي گردد و سراغ دوست قديمي اش عزيز كه در يك آسايشگاه رواني بستري است، مي رود. عزيز حرف نمي زند و حبيب را نمي شناسد. به توصيه پزشك، حبيب به تعريف ماجراي دوستي خود و عزيز در حضور او مي پردازد. حبيب و عزيز از كودكي با هم دوست بوده اند و در يك بانك كار مي كرده اند. شغل آنها در بانك حمل و نقل بسته هاي پول بوده. در آخرين روز خدمت شان چند نفر مقدار زيادي دلار از آنها مي دزدند. هر دو كه در جريان سرقت زخمي و بيمار شده اند، براي پيداكردن پول ها دست به كار مي شوند. در درگيري بين پليس و دزدان همه چيز آتش مي گيرد. حبيب فكر مي كند در جريان آتش سوزي، عزيز از بين رفته در حالي كه او با پولها نجات پيدا مي كند. مديران بانك و پليس فكر مي كنند كه پولها از دست رفته و عزيز هم كشته شده است. حبيب و عزيز و همسران شان دچار اين وسوسه مي شوند كه پولها را به بانك برنگردانند، و عزيز در آخرين لحظه با پولها مي گريزند. حبيب به دنبال عزيز راهي مرز مي شود و پولها را از او پس مي گيرد. عزيز در طول همه اين سالها فكر مي كرده حبيب به او رودست زده و با پولها گريخته است. اما حبيب پولها را در مرز پنهان كرده. عزيز از بيمارستان فرار مي كند و همراه حبيب به محل اختفاي پولها مي روند و هنگام بازگشت، پليس آنها را تا شهر همراهي مي كند. حبيب ماجرا را به پليس مي گويد و پولها را با عزيز به بانك برمي گردانند.