برچسب علی بهری

هنگامه 1395

فیلم هنگامه، داستان زنی به نام هنگامه است که اوضاع روحی خوبی ندارد. این در حالی است که حامد همسرش برای او خبر مهمی دارد که ... دانلود فیلم هنگامه با کیفیت 1080 از فیلم نت امکان پذیر است.

بغض شیشه ای 1392

این فیلم داستان دختری است که به خواستگارش آرمان جواب منفی می دهد و به خارج از کشور می رود. بعد از مدتی با بازگشت به ایران، به دنبال آرمان می‌گردد و ...

شب دهم 1380

داستان در اواخر حکومت رضاشاه در تهران رخ می‌دهد. فردی به نام حیدر خوش‌مرام که از لات‌های تهران قدیم است، خواهان ازدواج با دختری از تبار قاجار می‌شود و آن دختر شرط ازدواج با حیدر را اجرای تعزیه در ده شب ماه محرم قید می‌کند، اتفاق‌هایی که در جریان تعزیه برای حیدر رخ می‌دهد شخصیت او را دگرگون می‌کند و انسانی پاک و با ایمان می‌شود. چون در زمان حکومت رضا شاه تعزیه قدغن بوده حیدر مجبور به اجرای تعزیه دور از چشم آژان‌ها می‌شود در این بین دوست حیدر به نام یاور به کمک او می‌آید و با کمک هم موفق به اجرای تعزیه در نه شب اول می‌شوند؛ از طرفی عمه شاهزاده قجری در پرونده ای جنایی دخیل می شود و در نتیجه پای یک سرگرد سنگدل تأمینات (اداره آگاهی قدیم) به ماجرا باز می‌شود. او قصد دارد حیدر را به قتل رسانده و به مراد دلش که ازدواج با آن شاهزاده قجری است برسد.

او برای این کار حاضر است هر مانعی را از سر راه خود بردارد او یاور را تهدید می‌کند که اگر به همکاری با حیدر ادامه دهی به زندان می‌روی و باید ازدواج با دختر مورد علاقه ات را فراموش کنی اما اگر در حین اجرای تعزیه حیدر را طوری به قتل برسانی کاری می‌کنم تا تو به زندان نروی و او را وادار به کشتن حیدر می‌کند یاور در این امر دو دل است و سرانجام شب دهم فرا می‌رسد و سرگرد که در میان تماشاچی‌های تعزیه است وقتی می‌بیند یاور تمایلی به کشتن حیدر ندارد به طرف او شلیک کرده و او را به قتل می‌رساند در همین حین مأموران نظمیه که از موضوع اطلاع پیدا کرده‌اند به محل تعزیه هجوم آورده و با مردم عزادار درگیر می‌شوند سرگرد برای این که کارش را تمام کند با حیدر درگیر شده و قصد شلیک به او را دارد که حیدر با شمشیر ضربه مهلکی به او وارد کرده و او را از پا درمی‌آورد اما در همین حین یکی از مأمورین نظمیه به طرف حیدر شلیک می‌کند او که در حال مرگ است برای آخرین بار شاهزاده قجر را می‌بیند و با او وداع می کند و حرف‌هایی می‌زند که از آن حیدر لات بعید است و فقط از دهان مؤمنی تمام عیار بیرون می‌آید و این گونه می‌شود که عاشق به معشوقش نمی‌رسد. در پایان حیدر دست در دست رفیقش یاور، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

شهریار 1384

این مجموعه تلویزیونی پیرامون زندگی محمدحسین شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست. داستان این مجموعه تلویزیونی از سال‌ها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت می‌شود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم می‌گیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف می‌شود تا پایان دوره کودکی در این محل می‌ماند و در این سال‌ها با ابراهیم ادیب آشنا می‌شود مردی که بعدها در زندگی او تأثیر زیادی دارد.

روز رفتن 1385

روحانی جوانی به نام رحیم از باب استحباب ماهی یک بار در گورستان شهر، اموات را غسل می‌دهد در یکی از این روزها او متوجه می‌شود که یک مرده شباهتی بی‌بدیل به خودش دارد با ورود پلیس به ماجرا و اندکی تحقیق معلوم می‌شود که...

ملودی 1386

دختران حاج عزت گاراژدار، برخلاف میل و نظر پدرشان و دور از چشم او به دنبال مهمانی و پارتی هستند، در یکی از مهمانی ها، جوانی به نام اشکان، خواستگار دختر دوم حاج عزت می شود، اما با مخالفت وی مواجه می شود. اشکان حاضر نیست از نظرش بگذرد پس در یک کشاکش طولانی و طی ماجراهایی، سرانجام نظر مساعد حاج عزت را به دست می آورد...

چشمان سیاه 1381

غزل دلاويز و سورنا در يك دانشكده تحصيل مي كنند و هر دو شاعرند. غزل ناراحتي چشمي دارد و با شدت يافتن بيماري، از تحصيل در دانشگاه انصراف مي دهد و بعد از مدتي بينايي اش را از دست مي دهد سورنا كه نگران سرنوشت غزل شده به سراغ او مي رود تا در درس هاي دانشگاهي كمكش كند و به تدريج بين آن ها علاقه اي ناگفته به وجود مي آيد. شعرهاي غزل به طور اتفاقي به دست يك آهنگساز مي رسد و او با غزل قراردادي مي بندد تا شعرهايش به صورت ترانه و دكلمه با صداي خودش اجرا شود. كم كم اشعار و صداي غزل محبوبيت زيادي پيدا مي كند. غزل كه مدتي در شبانه روزي نابينايان اقامت داشته، به آپارتماني شيك نقل مكان مي كند. او با يك مجري راديو به نام حورا برازنده آشنا و شعرهايش از راديو نيز پخش مي شود. سورنا كه جرأت پيشنهاد ازدواج به او را ندارد، در نامه اي عشقش را به غزل اعتراف مي كند، اما نامه به دست او نمي رسد. سورنا كه در روزنامه ها مقاله هاي حقوقي مي نويسد، توسط دو موتورسوار كتك مي خورد، اعصاب حنجره اش آسيب مي بيند و توانايي حرف زدن را از دست مي دهد. او با اين توهم كه غزل ازدواج كرده، به حالت قهر و انزوا به شمال، نزد مادرش در روستايي دوردست مي رود. غزل نيز كه پي به وضعيت سورنا برده در خيابان تصادف مي كند و در بيمارستان بستري مي شود. سورنا كه توسط دوستش به واقعيت پي برده، شمال را به قصد تهران ترك مي كند.