روایت هزاره (کوتاه) 1404
غلامرضا پس از وقوع زلزلهای ویرانگر در شهرش سبز تپه، خانوادهاش را از دست می دهد و با همسر جدیدش به جادهای متروکه کوچ می کند و قهوه خانه قدیمی و مخروبهای را به مکانیکی تبدیل می کند و برای امرار معاش چشم به جاده میدوزد و با دلخوشی بازگشت تنها پسرش از ژاپن روزها را شب می کند.
مرد؛ گاهی چیزهایی که تو واقعیت می بینم وحشتناک تر از اون کابوس هایی هستن که تو خواب می بینم.
این فیلم روایتگر داستان زن و شوهری است که سالها پیش دانشجوی تئاتر بودند و با هم ازدواج میکنند و در یک کافی شاپ مشغول به کار میشوند، اما بر حسب اتفاق یکی از همکاران آنها گم میشود. قهرمان قصه به بهانه یافتن او به دنبال خود نیز در گذشته میگردد و سعی میکند از یک بحران خارج شود.
صحنه زنی داستان گروهی خلافکار را روایت می کند که سردسته آنها «اسد» است. اسد همراه با گروهش صحنه های جعلی تصادف می سازد تا از بیمه خسارت بگیرد.