برچسب علی اصغر طبسی

ردپای گرگ 1370

رضا توسط دوست دوره ي جواني اش صادق خان به تهران دعوت مي شود. بيست سال پيش، رضا سه روز قبل از عروسي با طلعت به زندان افتاده و پس از آزادي در شوشتر مانده است. رضا پس از ورود به تهران به دست چند مرد زخمي مي شود و خود را به محل كار طلعت در يك خياط خانه مي رساند، و طلعت و دخترش نگين را ملاقات مي كند. نگين كه پرستار است زخم او را مي بندد. طلعت مي داند كه دعوت صادق خان از رضا دامي است تا رضا را از پا درآورند. صادق خان در يك گروه شركت هاي تجاري با همكاران خود دچار مشكل شده است. آنها به دنبال سوابق صادق خان هستند. رضا نه فقط از زندگي گذشته ي صادق خان مطلع است بلكه عامل اجراي خلاف هاي او نيز بوده است. رضا كه خود را درگير اين دسيسه مي بيند درمي يابد كه صادق خان مسبب سال ها محكوميتش بوده است. او در شب عروسي پسر صادق خان وارد مجلس جشن مي شود و صادق خان را از پا درمي آورد و پس از آن با طلعت و نگين و نامزد او داريوش، از محل حادثه دور مي شود.

فریاد 1377

در يكي از نواحي جنوب كشور فاروق صاحب يك گاراژ به سهراب اجازه نمي دهد كه براي خود مستقلاً كار كند و سهراب با فاروق درگير مي شود و در درگيري فاروق بر اثر سكته مي ميرد و برادرهاي فاروق براي انتقام گيري از سهراب به دنبال او مي گردند. سهراب با كاميونش به قهوه خانه اي مي رود كه آن جا ننه ماري صاحب قهوه خانه از او مي خواهد كه پسرش ر ا به عنوان شاگرد با خود ببرد و زني به نام فاطمه را نيز كه باردار است به بيمارستان برساند، اما سهراب پس از نيافتن درمانگاه فاطمه را با خود همراه مي كند تا به شهر ديگري برساند. برادرهاي فاروق كه در پي سهراب در جاده ها هستند بوسيله ي عراقي ها دستگير مي شوند. اتفاقاً سهراب هم در همان مسير است و عراقي ها ماشين آن ها را هم متوقف مي كنند اما زماني كه يكي از آن ها قصد تعرض به فاطمه را دارد، فاطمه با يك حركت ناگهاني با اسلحه اي كه مخفي كرده بود آن ها را به گلوله مي بندد. و برادران فاروق هم كه جان خود را مديون فاطمه مي بينند از انتقام چشم مي پوشند. كاميون سهراب در نزديكي يك مسجد خراب مي شود و بچه ي فاطمه با كمك همسر متولي به دنيا مي آيد. سهراب با كاميون فاطمه و نوزاد را به منطقه ي امن مي برد. امير نيز به جبهه جنگ مي رود.

مرسدس 1376

اسفنديار (اسي) كه قرار است فردا صبح به قصد مهاجرت از كشور خارج شود، مرسدس بنز گران قيمتي را كه به عنوان امانت نزد پدرش بوده سوار مي شود و به سراغ دوستانش (داوود كه يك نقاش است، يحيي كه بازيگر تك نفره تئاتر خياباني است و حميد) مي رود. دوستان در كنار يكديگر خوش هستند، اما رستم سوار مرسدس بنز مي شود و آن ها با يك وانت به تعقيب او مي پردازند. رستم كه كرايه دهنده خودروهاي قديمي براي مراسم ازدواج و فيلمبرداري فيلم هاي سينمايي بوده، سال ها قبل اتوبوسش را به نام همسرش كرده و همسر و برادر همسرش اتوبوس را فروخته اند و اكنون همسرش تقاضاي طلاق كرده است. او مي خواهد با مرسدس به سراغ آن ها برود و شأن از دست رفته اش را بازگرداند. اسي با وانت چنان با سرعت به دنبال او خيابان ها را زير پا مي گذارد كه سه دوست ديگرش ـ به خصوص يحيي كه آسم هم دارد ـ زخمي مي شوند و كار به بيمارستان كشيده مي شود، رستم بازهم مي گريزد و اسي حين تعقيب مرسدس با وانت، با خودروي دختري به نام زيبا تصادف مي كند. اسي زيبا را ـ كه يك مددكار اجتماعي است و اتومبيلش را براي مراسم ازدواج يك زوج جوان آماده كرده ـ با خود همراه مي كند و به تعقيب رستم ادامه مي دهد. رستم به خانه سابقش در كنار ماشين هاي قديمي مي رود. برادر همسرش را به شدت مضروب مي كند و سوييچ مرسدس را به اسي پس مي دهد. اسي با زيبا به آرايشگاه مي رود و عروس و داماد را به محل عروسي مي رساند و خود به سراغ دوستانش در بيمارستان مي رود. چهار دوست به محل فيلمبرداري يك فيلم اكشن مي روند و به شرط استفاده از مرسدس در فيلم، يحيي يك نقش كوتاه جلوي دوربين بازي مي كند. دوستان قصد ترك صحنه را دارند كه كارگردان اجازه نمي دهد مرسدس را با خود ببرند و آن را براي صحنه هاي بعدي لازم مي داند. مخالفت اسي و همراهانش نتيجه اي جز كتك خوردن آن ها ندارد. اسي، داوود و يحيي را به خانه حميد مي رساند و آن ها شب را در آن جا مي گذارند. آن گاه به سراغ زيبا مي آيد و پس از خداحافظي از او، سحرگاه روز بعد مرسدس را به آتش مي كشد. سپس سوار اتوبوسي مي شود و با تلفن همراه خود به زيبا مي گويد كه تصميمش عوض شده و ديگر قصد رفتن از كشور ندارد.

پارک وی 1385

بازگویی زندگی یک دختر سالم با یک بیمار روانی ثروتمند است که همدیگر را در حین رانندگی در پل پارک‌وی تهران ملاقات می کنند و خیلی زود با یکدیگر ازدواج می کنند.

تله 1384

فیلم تله در مورد شب اول ازدواج یک زوج جوان است که با تلفن یک ناشناس به هم می‌ریزد، بنفشه بیمار قبلی دکتر از قصد خودکشی خود به وی می‌گوید…

نسکافه داغ داغ 1385

زن جواني بنام نيكا به گويندگي برنامه هاي عروسكي علاقه دارد اما همسرش كه يك كارخانه عروسك سازي را اداره مي كند با او مخالفت مي كند. نيكا با كمك استاد خود آقاي بندري دست به ترفندهايي مي زند و ماجراهاي شيريني مي آفريند.

ستاره ها (جلد 1: ستاره می شود) 1384

رفيع گلكار بازيگر قديمي تئاتر است كه دوران پيري را روي ويلچر و با دختر جوانش پونه سپري مي كند. پونه سياهي‌لشكري است كه رؤياي ستاره شدن در سينما دارد. مسعود مسئول جمع آوري سياهي‌لشكرها به پونه علاقه مند است و قصد دارد با او ازدواج كند. پونه به سختي نقش كوتاهي در فيلم تازه براي پدرش پيدا كرده و پدر در خانه مشغول تمرين كردن است تا جلوي دوربين برود. مسعود، پونه و پدرش را همراه چند جوان ديگر سوار اتوبوس مي كند تا سرصحنه بروند. در بين راه ملوك و چند سياهي‌لشكر زن هم به آنها ملحق مي شوند. ملوك بازيگر قديمي تئاتر بوده كه سالها قبل به عشق رفيع جواب رد داده و به سوداي ستاره شدن به خواسته تهيه كننده اي تن داده است. رفيع با ديدن اوضاع و شرايط پشت صحنه و موقعيت دخترش تحقير و آشفته مي شود و هرچه سعي مي كند، نمي تواند ديالوگ بگويد و نقشش را درست اجرا كند. كارگردان عذر رفيع را مي خواهد و دستيار كارگردان هم به ملوك مي گويد كه به درد نقش نمي خورد. رفيع را به خانه برمي گردانند، اما پونه همراه پدر برنمي گردد. مسعود سراغ رفيع مي آيد و مي گويد مي خواسته مادرش را براي خواستگاري پونه بفرستد اما پونه تقاضايش را رد كرده است. پونه نيمه شب به خانه مي آيد و مي گويد يكي از دوستان تهيه كننده فيلم آنها را به مهماني دعوت كرده بود و بين پدر و دختر مشاجره درمي گيرد. پونه اعتراف مي گويد كه سالها خرج خانه را او و مادرش تأمين مي كرده اند و حالا هم قصد ندارد موقعيت پيش آمده براي ستاره شدن را از دست بدهد. رفيع كه نتوانسته بود صحنه خودكشي فيلم را درست اجرا كند،‌ خودش را با ويلچر از پله ها به پايين پرت مي كند.

سلطان 1375

آقاي باهري در آخرين لحظات زندگي پانصد متر از زمين خانه خود را به آقاي كوهساري سرايدارش مي بخشد. جهان مهر و جهانگير، پسران آقاي باهري برگه واگذاري پانصد متر زمين را به مريم دختر آقاي كوهساري مي دهند، اما يك جيب بر به نام سلطان وقتي مريم از ترمينال به خانه مي آمده مدارك را از او مي زند و براي برگرداندن سندها مقدار زيادي پول مطالبه مي كند كه پسران آقاي باهري حاضر به پرداخت اين نيستند و مي خواهند با ترساندن سلطان مدارك را از او پس بگيرند. اما سلطان مدارك را به مريم مي دهد و از او مي خواهد كه از حق خودش دفاع كند و نگذارد پسر آقاي باهري سهم او را به برج سازان تهران دهد. از طرفي جهانگير بي خبر از اينكه سلطان مدارك را به مريم كوهساري داده است با چند تن از برج سازان و واسطه هاي خريدار زمين با سلطان درگير مي شوند و سلطان هم با نارنجكي كه از دوست شهيدش به جا مانده به استقبال آن ها مي رود.