آن زن از باران آمد 1400
داستان زیباشهر در فضای زیر یك بازارچه اتفاق می افتد و زندگی دختری را روایت می كند كه بعد از مرگ مادرش تصمیم می گیرد برای پدرش حاج صادق باقری آستین بالا بزند و برای او زن بگیرد اما در این مسیر با موانع و مخالفت هایی رو به رو می شود.
نيروهاي عراقي اهالي يكي از روستاهاي مرزي ايران را قتل عام مي كنند. جواني كه زخمي و بيهوش شده است پس از به هوش آمدن خود را درمحاصره سربازان عراقي مي بيند. جوان چهار درجه دار عراقي را اسير و به طرف نيروهاي خودي حركت مي كند. اسرا در حوادث مختلفي كشته مي شوند و جوان باگلوله يك ديده بان دشمن از پا در مي آيد.
در آخرين روز حكومت محمدرضا شاه، وقتي كاخ هاي سلطنتي مورد هجوم مردم قرار مي گيرد، چند تن از افراد وابسته به رژيم در كاخي مخفي مي شوند. آن ها كيفي را كه حاوي اسناد محرمانه و جواهرات و اسكناس بوده در محوطه كاخ مخفي مي كنند و اقدام به خودكشي دسته جمعي مي كنند. اما يكي از آن ها اتفاقي زنده مي ماند و از كشور فرار مي كند و به آمريكا مي رود و در آن جا با ساير عوامل رژيم نقشه اي را طرح مي كنند كه بتوانند اسناد و جواهرات كيف داخل محوطه كاخ را تصاحب كنند اما وقتي به كشور باز مي گردند در حين اجراي نقشه خود دستگير و كشته مي شوند.
بهمن ماه سال 1343 محمد اندرزگو به همراه چند تن ديگر روبروي ساختمان مجلس منتظر مي شوند تا حسنعلي منصور را ترور كنند. ترور با موفقيت انجام مي شود، اما مأموران با تجسس بسيار همه ي عاملين ترور به جز سيدعلي اندرزگو را دستگير و اعدام مي كنند. مأمورين ساواك به دنبال اندرزگو هستند چرا كه او را از طراحان اصلي ترور مي دانند، اما سيدعلي اندرزگو در لباس مبدل به مبارزه ادامه مي دهد و چند بار تا مرز دستگيري مي رسد، وليكن باز نجات مي يابد و هر بار مجبور مي شود به همراه خانواده به شهري يا روستايي ديگر برود. آخرين بار مأمورين ساواك محل زندگي او را محاصره مي كنند و سيدعلي اندرزگو بعد از يك درگيري مسلحانه ي سخت، به شهادت مي رسد.
محمود به همراه رامين و اسي، سوار بر اسكيت كيف هاي مردم را در يك پارك مي ربايند و با كمك ساسان، ديگر دوستشان كه خودروي پدر متمولش را در اختيار دارد، فرار مي كنند. الهه خواهر محمود كه يك پزشك است، پس از سال ها براي پيدا كردن او به تهران مي آيد و نزد مهري خواهر دوستش ساكن مي شود. محمود براي پس دادن كيف مهري ـ كه اتفاقاً يكي از كساني است كه كيف هايشان را محمود و دوستانش ربوده اند ـ به مطبي مي آيد كه مهري به عنوان دستيار روانكاو در آنجا مشغول به كار است. مهري كه از يافتن كيف حاوي پايان نامه تحصيلي اش خوشحال شده، متوجه مي شود كه محمود خود رباينده كيف بوده و كيف را پيدا نكرده است. محمود مي گريزد؛ اما مهري و الهه او را تعقيب مي كنند. الهه بين راه برادرش را به جا مي آورد و از هويت او به عنوان يك سارق دچار هيجان عصبي مي شود. مهري محمود را به عنوان يك نمونه شخصيت بزهكار، براي پروژه اش انتخاب مي كند. محمود با دوستانش به دنبال خودرويي مي روند كه فكر مي كنند در آن محموله اي حاوي دو ميليون دلار جاسازي شده و قرار است پدر ساسان آن را از مردي به نام كارلو، ملقب به خفاش، دريافت كند. محمود كيف را داخل خودرو پيدا مي كند، اما خفاش سرمي رسد و دوستان محمود او را تنها مي گذارند. الهه و مهري به كمكش مي آيند و خفاش را مجروح مي كنند و با محمود مي گريزند. محمود كيف را باز مي كند؛ اما داخل آن تنها تعدادي آمپول مي يابد. الهه به كمك يكي از دوستانش آمپول ها را آزمايش مي كند و درمي يابد حاوي ويروس ايدز هستند و به سرعت قابل تكثيرند. خفاش پدر ساسان و پس از او اسي را مي كشد و ساسان و رامين را درخانه اي پنهان مي كند. مأموران نيروي انتظامي كه از طريق محمود ـ كه در واقع يك افسرنيروي انتظامي بوده است ـ ماجرا را تعقيب مي كنند، خانه پدر ساسان را بازرسي مي كنند؛ اما ساسان و رامين را نمي يابند. آن دو سعي دارند از طريق خوراندن سيانور خفاش را از پاي درآورند. خفاش خود را به بيهوشي مي زند و آنها را كه به سوي مخفيگاه رامين (انباري واقع در جاده خاوران) مي روند، تعقيب مي كند. ساسان و رامين كيف را از محمود مي گيرند و به توصيه هاي الهه در مورد خطر آمپول ها توجه نمي كنند، تا آن كه خفاش سرمي رسد و رامين و ساسان را با شليك گلوله مي كشد و الهه را نيز زخمي مي كند. داخل انبار محمود با خفاش درگير مي شود و او را به داخل حوضچه اسيد مي اندازد. محمود و مهري الهه را به بيمارستان مي رسانند؛ عمل جراحي الهه با موفقيت انجام مي پذيرد و او با نوشتن نامه اي از محمود و مهري مي خواهد با يكديگر ازدواج كنند.
يك سرگرد ارتش به همراه افرادش كه پسرش نيز در ميان آنهاست، به مأموريت انفجار پل الخليل در خاك عراق مي روند. اما حين عمليات، پسر سرگرد به شهادت مي رسد و او به همراه افرادش به اسارت نيروهاي عراقي درمي آيند. در بازداشتگاه، سرگرد تظاهر به همكاري با عراقي ها مي كند و از اين طريق موفق مي شود به همراه سه تن ديگر از اسيران، نظر فرمانده بازداشتگاه را نسبت به ضبط يك مصاحبه تلويزيوني جلب كند. اما هنگامي كه آنها توسط نيروهاي عراقي به محل مصاحبه برده مي شوند، به فرمان سرگرد، عراقي ها را خلع سلاح و به قتل مي رسانند. سرگرد اسامي شهداي بازداشتگاه را به دكتر ـ يكي از سه همراهش ـ مي دهد تا به ايران ببرد و خود به همراه دو تن ديگر براي به پايان رساندن مأموريت قبلي ـ انفجار پل الخليل ـ راهي مي شود. هنگام كار گذاشتن مواد منفجره اي كه آنها از يك گروه گشتي عراقي به دست آورده اند، فرمانده بازداشتگاه با افرادش سرمي رسند و با آنها درگير مي شوند. دكتر نيز كه صداي گلوله را شنيده، از نيمه راه بازمي گردد و به كمك بقيه مي آيد. سرانجام مأموريت با انفجار پل به پايان مي رسد و دكتر به همراه سرگرد به وطن بازمي گردند.