مرد هزارچهره 1386
داستان درباره مردی است (مسعود شصتچی) که بر اثر یک اشتباه در موقعیت اشتباهی قرار میگیرد....
داستان درباره مردی است (مسعود شصتچی) که بر اثر یک اشتباه در موقعیت اشتباهی قرار میگیرد....
داستان سریال دربارهٔ چگونگی رسیدن هفت عاشق و معشوق به یکدیگر است.
داستان این سریال دربارهٔ زوجی به نام اکبر عالیمقام (با بازی پرویز پرستویی) و مینو خیرخواه (با بازی فاطمه معتمدآریا) است که دارای چهار فرزند و صاحب رستوران بزرگی در تهران هستند. مصاحبه مینو در تلویزیون موجب اختلاف این دو نفر میشود و تصمیم به جدایی از هم میگیرند؛ که این موضوع سرآغاز اتفاقات گوناگون میشود ...
داستان این سریال مربوط به رقابت انتخاباتی سه جوان است که یکی از آنها عشق به یک دختر را در دل دارد و پیروزی خود را در انتخابات به منزله اثبات خود به خانواده دختر میداند
علي کودک کاري است که در يک اوراقي لاستيک کار ميکند و مادرش هم به خاطر مشکلات رواني در بيمارستان بستري شده است. او که وضع مالي چندان خوبي ندارد توسط يکي از هممحليهاي خود از وجود يک گنج در زيرزمين مدرسه آگاه ميشود و تصميم ميگيرد با دوستان خود در يک ماجراجويي تازه به سراغ اين گنج برود.
دنيا زني ثروتمند است كه پس از مرگ سه همسرش دچار افسردگي شده و براي مداوا نزد روان پزشك مي رود. دكتر از او مي خواهد زندگي اش را شرح دهد و دنيا از ازدواج اولش با فرزام مي گويد: آن دو كه در يك دانشگاه تحصيل مي كنند، بر اثر يك سوء تفاهم اخراج مي شوند. فرزام كه به نيت دنيا برگه قرعه كشي بهزيستي خريده جايزه بزرگ را مي برد و اين را به حساب خوش قدمي دنيا مي گذارد و با او ازدواج مي كند. فرزام وارد تجارت لباس مي شود، فروشگاه زنجيره اي تأسيس مي كند و جزو سرمايه داران بزرگ مي شود، اما بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دلال ها كه پي به ثروت دنيا برده اند، باعث آشنايي او با جمال مي شوند كه رئيس كارخانه توليد شير است. اين آشنايي باعث ازدواج آنها مي شود. كار جمال به شدت رونق مي گيرد و به ثروتي فراوان مي رسد، اما او نيز مي ميرد. دنيا كه دچار ناراحتي روحي شده تصميم به خودكشي مي گيرد، اما بر اثر يك اتفاق با بهنام نامجو آشنا مي شود كه نقاش تبليغاتي است و با پي بردن به ثروت و موقعيت دنيا با او ازدواج مي كند، اما بهنام نيز در حال نقاشي بر اثر يك اتفاق مي ميرد. دنيا از دكتر مي پرسد حالا بايد چه كنم و دكتر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. دنيا نمي پذيرد و بين آنها درگيري پيش مي آيد. او در مطب به طور اتفاقي با فرهاد همدوره دانشگاهي اش روبرو مي شود كه به عنوان سرايدار كار مي كند. فرهاد كه در گذشته به دنيا علاقه مند بوده و حالا كه همه ثروتش را از دست داده دوباره به او پيشنهاد ازدواج مي دهد. آنها براي زندگي به روستايي دوردست مي روند و فرهاد مشغول كشاورزي مي شود و دنيا نيز در حالي كه حامله است خود را با خانه داري سرگرم مي كند.
ملك، زن ميانسالي كه بچه دار نمي شود، سرانجام نگاه هاي منتظر و سرزنش بار همسرش نصرت را تاب نمي آورد و خانه را ترك مي كند. نصرت كه از رفتن ملك و تقاضاي طلاق ـ كه از طريق برادرزنش تيمور مطرح مي شود ـ آزرده شده، به اصرار همتي، پيرمرد همسايه، دختر شهرستاني تنهايي را كه ماندگار نام دارد و با خاله خود در تهران زندگي مي كند، صيغه مي كند تا ملك را بترساند و وادار به بازگشت به خانه كند. به اين ترتيب ماندگار ـ كه با خاله اش مستأجر تيمور هستند و تيمور بارها براي تصاحب ماندگار آن ها را تحت فشار گذاشته ـ به زيرزمين خانه همتي نقل مكان و با نصرت زندگي تازه اي را آغاز مي كند. درحالي كه نصرت در وضعيت تازه اش با دو همسر در انتظار پايان مراحل طلاق دادن ملك است، ناگهان درمي يابد ملك باردار شده و ديگر تمايلي به جدا شدن از او ندارد. نصرت ازدواجش با ماندگار را ـ كه او نيز حالا باردار شده ـ از ملك پنهان مي كند و راه حلي براي زندگي با دو همسرش نمي يابد. نوزاد ملك پس از به دنيا آمدن مي ميرد و ماندگار پس از به دنيا آمدن نوزاد دخترش، آن را به ملك مي دهد و خود براي هميشه از آن ها جدا مي شود و از نصرت مي خواهد كه هرگز به دنبالش نگردد.
همسر مهندس جواني به نام سعيد وي را مجبور مي كند مبلغ هنگفتي قرض كرده و او را براي اسكي و تفريح به فرانسه و كوه هاي آلپ بفرستد. در آلپ هنگام اسكي، زن در يك يخچال طبيعي سقوط كرده و مي ميرد. سعيد پس از بيرون آمدن از بهت و حيرت ناشي از مرگ همسرش با دختر ديگري ازدواج مي كند، اما بلافاصله بعد از ازدواج جسد يخ زده همسر قبلي در كوه آلپ پيدا مي شود و در اثر اتفاقي زنده شده و به ايران برمي گردد...