برچسب علیرضا مقتدر

خفاش 1376

محمود به همراه رامين و اسي، سوار بر اسكيت كيف هاي مردم را در يك پارك مي ربايند و با كمك ساسان، ديگر دوستشان كه خودروي پدر متمولش را در اختيار دارد، فرار مي كنند. الهه خواهر محمود كه يك پزشك است، پس از سال ها براي پيدا كردن او به تهران مي آيد و نزد مهري خواهر دوستش ساكن مي شود. محمود براي پس دادن كيف مهري ـ كه اتفاقاً يكي از كساني است كه كيف هايشان را محمود و دوستانش ربوده اند ـ به مطبي مي آيد كه مهري به عنوان دستيار روانكاو در آنجا مشغول به كار است. مهري كه از يافتن كيف حاوي پايان نامه تحصيلي اش خوشحال شده، متوجه مي شود كه محمود خود رباينده كيف بوده و كيف را پيدا نكرده است. محمود مي گريزد؛ اما مهري و الهه او را تعقيب مي كنند. الهه بين راه برادرش را به جا مي آورد و از هويت او به عنوان يك سارق دچار هيجان عصبي مي شود. مهري محمود را به عنوان يك نمونه شخصيت بزهكار، براي پروژه اش انتخاب مي كند. محمود با دوستانش به دنبال خودرويي مي روند كه فكر مي كنند در آن محموله اي حاوي دو ميليون دلار جاسازي شده و قرار است پدر ساسان آن را از مردي به نام كارلو، ملقب به خفاش، دريافت كند. محمود كيف را داخل خودرو پيدا مي كند، اما خفاش سرمي رسد و دوستان محمود او را تنها مي گذارند. الهه و مهري به كمكش مي آيند و خفاش را مجروح مي كنند و با محمود مي گريزند. محمود كيف را باز مي كند؛ اما داخل آن تنها تعدادي آمپول مي يابد. الهه به كمك يكي از دوستانش آمپول ها را آزمايش مي كند و درمي يابد حاوي ويروس ايدز هستند و به سرعت قابل تكثيرند. خفاش پدر ساسان و پس از او اسي را مي كشد و ساسان و رامين را درخانه اي پنهان مي كند. مأموران نيروي انتظامي كه از طريق محمود ـ كه در واقع يك افسرنيروي انتظامي بوده است ـ ماجرا را تعقيب مي كنند، خانه پدر ساسان را بازرسي مي كنند؛ اما ساسان و رامين را نمي يابند. آن دو سعي دارند از طريق خوراندن سيانور خفاش را از پاي درآورند. خفاش خود را به بيهوشي مي زند و آنها را كه به سوي مخفيگاه رامين (انباري واقع در جاده خاوران) مي روند، تعقيب مي كند. ساسان و رامين كيف را از محمود مي گيرند و به توصيه هاي الهه در مورد خطر آمپول ها توجه نمي كنند، تا آن كه خفاش سرمي رسد و رامين و ساسان را با شليك گلوله مي كشد و الهه را نيز زخمي مي كند. داخل انبار محمود با خفاش درگير مي شود و او را به داخل حوضچه اسيد مي اندازد. محمود و مهري الهه را به بيمارستان مي رسانند؛ عمل جراحي الهه با موفقيت انجام مي پذيرد و او با نوشتن نامه اي از محمود و مهري مي خواهد با يكديگر ازدواج كنند.

پاتک 1374

يك سرگرد ارتش به همراه افرادش كه پسرش نيز در ميان آنهاست، به مأموريت انفجار پل الخليل در خاك عراق مي روند. اما حين عمليات، پسر سرگرد به شهادت مي رسد و او به همراه افرادش به اسارت نيروهاي عراقي درمي آيند. در بازداشتگاه، سرگرد تظاهر به همكاري با عراقي ها مي كند و از اين طريق موفق مي شود به همراه سه تن ديگر از اسيران، نظر فرمانده بازداشتگاه را نسبت به ضبط يك مصاحبه تلويزيوني جلب كند. اما هنگامي كه آنها توسط نيروهاي عراقي به محل مصاحبه برده مي شوند، به فرمان سرگرد، عراقي ها را خلع سلاح و به قتل مي رسانند. سرگرد اسامي شهداي بازداشتگاه را به دكتر ـ يكي از سه همراهش ـ مي دهد تا به ايران ببرد و خود به همراه دو تن ديگر براي به پايان رساندن مأموريت قبلي ـ انفجار پل الخليل ـ راهي مي شود. هنگام كار گذاشتن مواد منفجره اي كه آنها از يك گروه گشتي عراقي به دست آورده اند، فرمانده بازداشتگاه با افرادش سرمي رسند و با آنها درگير مي شوند. دكتر نيز كه صداي گلوله را شنيده، از نيمه راه بازمي گردد و به كمك بقيه مي آيد. سرانجام مأموريت با انفجار پل به پايان مي رسد و دكتر به همراه سرگرد به وطن بازمي گردند.

زیباتر از زندگی 1390

با شروع جنگ تحميلي ، حسين علم الهدي فرمانده سپاه هويزه ، به همراه نيروهاي مردمي به کمک مردم روستاها مي شتابند . اما با دست خالي . . . ولي نيروهاي مخلص ارتش ، علي رغم مخالفت بني صدر ، به کمک آنها شتافته و ضمن ارائه کمکهاي تسليحاتي ، در يک عمليات مشترک ، دوش به دوش هم بر دشمن متجاوز يورش مي برند . تا اينکه . . .