برچسب علیرضا امینی

سقوط آزاد 1390

داستان این مجموعه تلویزیونی درباره یک گروه خرابکار حرفه‌ای است که به واسطه آشنایی با سیستم‌های کامپیوتری قصد دارند دست به اقداماتی علیه امنیت مردم بزنند. با انجام اولین عملیات، پلیس وارد ماجرا می‌شود در این میان سرگرد صابری از افسران زبده پلیس مأمور می‌شود مجرمان پرونده را شناسایی و دستگیر کند.رفته رفته همه نشانه‌های موجود به زنی به نام «مانا» می‌رسد که طراح اصلی گروه خرابکار محسوب می‌شود اما پیدا کردن این زن آنقدر که در ابتدا تصور می‌شد ساده نیست. در مسیر پیدا کردن این مجرم ماجراهای بسیار دیگری به وقوع می‌پیوندد.

دانه های ریز برف 1382

جواني كه «كله» خطابش مي كنند، به همراه دوست ميان سالش در حاشيه يك معدن زندگي و كار مي كنند. فردي كه با وسيله نقليه، مواد مورد نياز زندگي شان را به آنها مي رساند تنها رابط آنها با دنياي خارج است. «كله» كه يا توانايي صحبت كردن ندارد يا از روي عمد حرف نمي زند، شخصيت درون گرايي است كه مدام از دوستش آزار مي بيند. اتفاق مهمي كه زندگي يكنواخت اين دو را دگرگون مي كند، عبور زني از دوردست است. «كله» كه از پشت بشكه اي شاهد رفت و آمد اين زن است، رفته رفته به او دل مي بندد و اين كار برايش تبديل به برنامه روزانه و ضروري مي شود. در اين شرايط به مرور ميان «كله» و دوستش فاصله مي افتد و دوست «كله» كه متوجه وضعيت تازه همكارش شده، درباره او احساس نگراني مي كند. زن كه ظاهراً معلم روستايي نامعلوم است، هر روز از جاده دوردست مي گذرد. مهمانان ناخوانده «كله» و دوستش، كاركنان تازه‌وارد معدن هستند كه آرامش حاكم بر زندگي اين دو را به هم مي زنند. در نهايت «كله» مي فهمد كه ديگر آن معلم روستا از آن جاده عبور نمي كند.او در انزواي محض دچار حالتي شبيه جنون مي شود و دوستش كه در اين مدت كمتر با «كله» ارتباط داشته، با مشاهده شرايط ناگوار او به ياري اش مي شتابد و رفتارش كاملاً غمخوارانه و دلسوزانه مي شود. غيبت معلم روستا و بيماري «كله»، پيوند تازه اي بين دو دوست رقم مي زند.

استشهادی برای خدا 1386

فتحی، راهبان قدیمی قطار در روزهای پایانی زندگی اش، برای جبران اتفاقات گذشته به روستای زادگاه خود بازمی‌گردد تا حلالیت از مردمی که با گفتن حرف ها و سوءظن هایی نسبت به همسرش بوده باعث فرار او از روستا شده را بگیرد او درصدد استشهادی برای خدا از امضاء مردم است تا آسوده بمیرد.

تو و من 1390

دو جوان (محمدرضا گلزار و الناز شاکردوست) بنا به دلايلي مجبور مي‌شوند مدتي نقش نامزدهاي يکديگر را بازي کنند. اما در اين ميان درگير ماجراهاي مختلفي مي‌شوند و پس از مدتي واقعا به يکديگر علاقه مند مي‌شوند…

هفت دقیقه تا پاییز 1388

زندگي مريم و فرهاد در آستانه فروپاشي است. ميترا خواهر بزرگ تر مريم، براي کمک به اين زندگي تلاش مي کند. ميترا، مريم و نيما (شوهر ميترا) عازم سفر مي شوند و اتفاق هايي در طول سفر رخ مي دهد که همه چيز را برخلاف پيش بيني ها مي سازد ...

انتهای خیابان هشتم 1390

سعيد به جرم قتل عمد تا دو سه روز ديگر قصاص خواهد شد. اطرافيان او براي جلوگيري از اجراي اين حكم و جلب رضايت اولياي دم، مجبورند در همين مدت كوتاه صد ميليون تومان تهيه كنند. نيلوفر خواهر سعيد، نامزدش بهرام و موسي دوست سعيد، براي تهيه اين پول به هر دري مي زنند. نيلوفر و بهرام چند بار به خانه خانواده مقتول سر مي زنند،‌ اما كسي در آن خانه نيست يا شايد جواب نمي دهند. اين دو راه هاي مختلفي را براي تهيه اين پول امتحان مي كنند؛ نيلوفر به همراه دوستش پريسا براي فروش كليه اش اقدام مي كند اما بدون داشتن رضايت والدين، اين كار عملي نيست. مادر او مدتي پيش از دنيا رفته و پدرش كه زماني فعاليت سياسي داشته، در شرايط ناگوار جسمي و روحي، تحت نظر هم هست. تا دو روز مانده به اجراي حكم، جمع پولي كه از فروش اتومبيل بهرام و تلاش موسي و پريسا به دست آمده، رقمي در حدود 35 ميليون تومان است. بهرام مطلع مي شود شركتي به مديريت فردي به نام كشميري كه به امور خيريه هم مي پردازد، ممكن است كمك‌شان كند. كشميري وعده پنجاه ميليون كمك را مي دهد اما در موعد دريافت پول، يكي از كاركنان شركت مي گويد براساس استعلامي كه شده، به دليل سابقه پدر سعيد، امكان اين كمك مالي وجود ندارد. نيلوفر با خبر مي شود كه صاحب كار دوست بهرام، امير، حاضر است كل پول را بدهد اما قبل از آن بايد ديداري حضوري با او داشته باشد. پيشنهادي كه مرد مي دهد، نيلوفر را خوش نمي آيد و او خشمگين از اين وقاحت، آنجا را ترك مي كند. موسي به دلايلي كه نمي دانيم، دخترش را از همسرش دور نگه مي دارد و زن ديگري كه با او آشناست، علاقه مند به نگه داري اين بچه است. او در مسابقه هاي مخفيانه، در درگيري هاي تن به تن شركت مي كند و...