برچسب عطا صفرپور

رسم عاشقی 1383

داستان این سریال مهرماه ۱۳۲۰ است. چند روزی که رضاشاه توسط حکومت انگلیس برای همیشه به بیرون از ایران تبعید شد و هرج و مرج بر همه جا حاکم شده و شهر در قبضه نیروهای نظامی خارجی قرار گرفته‌است. استاد ابراهیم خان مرد متمول و صاحب منصبی است که قصد دارد طوبی را به عقد خود درآورد. یوسف که جوان جاهل و لاابالی است.

فضای هرج و مرج شهر را مناسب اعمال خلاف خود می‌یابد. روزی او با پیرمردی آشنا می‌شود که همراه دختری به نام طوبی به تهران آمده تا نزد ابراهیم خان برود. در طول راه به خاطر شیوع بیماری تیفوس و قحطی، پیرمرد در بستر مرگ می‌افتد اما قبل از مرگ بخاطر رشادت جوانی به نام یوسف (سروش صحت) در رفع مزاحمت گروهی از اراذل و اوباش، طوبی را به او می‌سپارد تا به تهران بیاورد و اتفاقات بعدی داستان را به سمت و سویی دیگر می‌برد.

گلشیفته 1396

داستان دربارهٔ چهار زن با مشکلات متعدد است. گلی دلگشا (نازنین بیاتی) رتبهٔ اول کنکور شده‌است و با پدرش حبیب دلگشا (مهدی هاشمی) از یزد به تهران آمده‌اند تا گلی به دانشکدهٔ معماری تهران برود. اما گلی و پدرش بر سر مستقل شدن گلی مشکل دارند. راحله گلشیفته (مهناز افشار) رئیس دانشکدهٔ معماری تهران است که با شوهرش فؤاد افشار (سیامک انصاری) که معاونت وزارت ورزش را بر عهده دارد بر سر استقلال و موفقیت زنان در جامعه اختلاف نظر دارد. مژگان میرزایی (شیلا خداداد) ورزشکار رشتهٔ ووشو است و برای مسابقات المپیک بلغارستان انتخاب شده اما شوهرش، ضیاء شریفی (محمد بحرانی) با تنها رفتن او به خارج از کشور مشکل دارد و معتقد است مژگان باید به وظایف مادری‌اش پایبند باشد. سعیده راست‌کردار (بهاره کیان‌افشار) نیز دختری است که به تازگی تغییر جنسیت داده و برادرش وحید راست‌کردار (امیر مهدی ژوله) پس از مرگ پدرشان تمام ارث و میراث او را بالا کشیده و سهمی به سعیده نداده‌است. تمام مشکلات این زنان دست به دست هم داده تا آن‌ها با هم متحد شوند و …

پایتخت 4 1394

هما سعادت در انتخابات شورای شهر رأی می‌آورد و طرفداران او در منزلشان جمع می‌شوند. همسر چینی ارسطو در سانحه هواپیمایی مالزی جان خودش را از دست داده و این مسئله موجب شده تا کام ارسطو هر روز تلخ و تلخ‌تر بشود. نقی از همسرش درخواست می‌کند تا برای ساخت خانه فهیمه (خواهر نقی) مجوز بگیرد اما او این کار را خلاف می‌داند و هیچ رقمه زیر بار نمی‌رود. نقی به همراه اقوام و خویشانش و کمک اوس موسی دست به کار می‌شوند و خانه فهیمه را به‌طور پنهانی با آوردن مصالح از راه و بیراه می‌سازند، اما در آخر توسط شهرداری تخریب می‌شود. در این بین ماجراهایی از جمله ازدواج بابا پنجعلی، دعوای نقی و هما، حضور بهبود در آفریقا اتفاق می‌افتد.

ابر و آفتاب 1375

در نماي آخر فيلمي كه در يكي از روستاهاي شمال كشور فيلمبرداري مي شود، قرار است مرگ پيرمردي كه شخصيت اول فيلم است، همراه با پايين آمدن يك فرشته از بالاي درخت فيلمبرداري شود. برخلاف ديگر فصل هاي فيلم كه در هوايي ابري فيلمبرداري شده اند، اين صحنه بايد در هوايي آفتابي گرفته شود. گروه آماده فيلمبرداري است، اما آسمان تا چند روز صاف نمي شود. در حالي كه همه افراد گروه منتظر كنار رفتن ابرها هستند تا آخرين صحنه هم تمام شود، از تهران براي پيرمرد پيغام مي رسد كه همسرش بيمار شده و حالش وخيم است. پيرمرد كه نمي تواند منتظر آفتاب و فيلمبرداري نماي آخر بماند، به تنهايي راهي تهران مي شود. به پيشنهاد دستيار كارگردان، گروه توليد نيز پس از بريدن درخت و بستن آن روي سينه موبيل، به دنبال پيرمرد كه سوار يك اتومبيل كرايه شده به راه مي افتد. سرانجام پيرمرد با اصرار دستيار كارگردان و پسر جواني كه بازيگر نقش فرشته است و علاقه خاصي به پيرمرد دارد، متقاعد مي شود تا در ميان راه صحنه آخر را بازي كند. چون از درخت قبلي طي راه چيزي جز چند شاخه باقي نمانده، نماي پاياني زير درخت ديگري فيلمبرداري مي شود. با تلاش گروه سرانجام صحنه آماده فيلمبرداري مي شود؛ ولي در موقع فيلمبرداري، پيرمرد به جاي گفتن ديالوگش با سوز و گداز از همسرش مي گويد و تلخ مي گريد. در همين بين توفان غريبي درمي گيرد كه ادامه كار را با برداشت هاي ديگر ناممكن مي سازد. پيرمرد مجدداً گروه را رها مي كند و خود به سوي تهران به راه مي افتد. اعضاي گروه فكر مي كنند همين نما مي تواند پايان خوبي براي فيلم باشد. در نهايت پيرمرد خود را به بيمارستان مي رساند و به ملاقات همسرش مي رود.

دختری بنام تندر 1379

آذر به بهانه نوشتن پایان نامه مقطع لیسانسش وارد زندگی زن نویسنده ای می شود تا برای کتاب او تصویرسازی نماید. پس از این کل ماجرا در دل این داستان کهن شکل می گیرد و همین افسانه خوش آب و رنگ بهانه ای می شود تا آذر متحول شود.
داستان این نویسنده در باره طایفه ای بی نام و نشان است که وقتی مردان آن دختردار می شوند یک دوک نخ ریسی به سر در چادر می آویزند و وقتی صاحب پسر می شوند تیر و کمانی بر سر در چادر خودنمایی می کند. یکی از مردان ایل که سالها در حسرت داشتن فرزند پسر بوده، با اینکه فرزندش دختر است ولی باز تیر و کمانی بر سر در چادر می آویزد و به همه می گوید که زنش هنگام مرگ پسری به نام «تندر» به دنیا آورده است. او موهای دخترک را می تراشد و به وی تعلیمات مردانه می دهد. تندر را به شکار می برد و کاری می کند تا صدایش چون صدای پسران کلفت شود.
پدر برای حفظ غرور مردانه خویش و فخرفروشی و ارتباط قوی تر با آداب و سنن قبیله، جنسیت دخترش را از همگان مخفی می کند، اما تندر به لحاظ فطرت دخترانه خود به عروسک بازی روی می آورد ولی پدر فورا عروسک را از دست او می گیرد تا مبادا مردان ایل به مکر او پی ببرند.تندر که به اجبار پدر و خواست جامعه مردسالارانه ای که در آن به دنیا آمده است، شخصیتی دوگانه پیدا کرده، همچنان در خلوت خود لباس دخترانه می پوشد و اندیشه و عملش چون زنان می باشد.

قابله ای که او را به دنیا آورده است به اندوه درونی تندر پی می برد و به پدر گوشزد می کند کلاهی را که 20 سال پیش بر سر تندر گذاشته است بردارد، ولی مرد توجهی نمی کند. زن قابله که برای خود یک تنه مرد است و حتی خویشتن را بالاتر از مردان می داند معتقد است آنان اگر می دانستند مادرانشان از جنس خودشان نیستند هرگز به دنیا نمی آمدند.