برچسب عزیزالله حمیدنژاد

عطر داغ 1397

«عطر داغ» روایتی از زندگی جوانانی است که در مواجهه با چالش ها، تلاش می کنند سرنوشتشان را تغییر دهند. این فیلم درباره دختر جوانی به نام «مریم» است که باید ساعت 9 شب خانه باشد، اما اتفاقاتی سر راهش قرار می گیرد که او را وارد چالش و تجربه جدیدی می کند.

چرخ فلک 1395

موضوع اصلی سریال یک مفهوم اخلاقی است که در هر یک از داستان‌ها این موضوع تکرار می‌شود و بیشتر بازیگران در ابتدای هر قصه آدم فرعی هستند که در قصه بعدی به بازیگر اصلی بدل می‌شوند.

بانوی عمارت 1396

بانوی عمارت ملودرام عاشقانه‌ای را در مقطعی از تاریخ دوران قاجار روایت می‌کند که در این بستر به مهم‌ترین حادثه سیاسی آن زمان یعنی ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضا کرمانی هم پرداخته می‌شود.

ستارگان خاک 1373

ده سال پس از شهادت عبدالنبي در جنگ، پدر عبدالنبي و دوست صميمي اش عيسي ـ كه يك پايش را در جنگ از دست داده و پاي مصنوعي دارد ـ به همراه اهالي روستا تصميم مي گيرند مزار او را عوض كنند. عيسي مي خواهد به شهر برود و با پدر عبدالنبي سنگ بخرد، اما ارباب اجازه نمي دهد او به عنوان چوپان روستا، كارش را رها كند؛ به خصوص كه قرار است عده اي براي خريد گوسفندها از شهر بيايند. با وجود اين مخالفت، عيسي به شهر مي رود و ارباب هم او را از چوپاني بر كنار مي كند. نبش قبر آغاز مي شود و اهالي روستا در كمال تعجب، پيكر عبدالنبي را سالم و دست نخورده مي يابند. از طرفي، ارباب كه از جستجوي چوپان خسته شده و نتيجه اي نگرفته، از عيسي مي خواهد به سر كارش برگردد.

هور در آتش 1370

بابا عقيل و پسرش رحمت راهي جبهه شده اند. رحمت به خط مقدم منتقل شده و بابا عقيل به علت كهولت سن پشت جبهه مانده تا در انبار نان خدمت كند. بابا عقيل موقع مراجعت براي رحمت پيغام مي فرستد تا او را ملاقات كند،‌ اما با شروع حمله دشمن رحمت فرصت نمي يابد كه به پشت جبهه حركت كند. بابا عقيل تصميم مي گيرد به خط مقدم برود. يك جوان بسيجي به نام ناخدا مولايي با قايق موتوري با او همراه مي شود، اما هر بار مانعي در راه ديدار پدر و پسر به وجود مي آيد. آن دو وقتي تصميم مي گيرند به پشت جبهه باز گردند قايقشان خراب مي شود و به ناچار با يك بلم معمولي حركت مي كنند. مه غليظ موجب مي شود كه آن دو گم شوند. بلم آنها وارد آبراهي مي شود كه در دو سويش نيروهاي خودي و دشمن قرار گرفته اند. با شروع درگيري مولايي به تير سربازان عراقي زخمي مي شود و پدر و پسر يكديگر را مي يابند.

قله دنیا 1374

در پي شوق و اشتياق نوجوانان بسيجي براي حضور در منطقه، «علي» و «حميد»، دو نوجوان، به هر دري مي زنند تا خودشان را به منطقه برسانند و در اين ميان اتفاقي رخ مي دهد و اين امر ممكن مي شود، اما آنها عملاً با مشكلات متعددي روبرو مي شوند، اما مقاومت مي كنند...

اشک سرما 1382

در جنگ و درگيري هايي كه در كردستان شروع شده، بخش وسيعي از منطقه مين‌گذاري شده و هر روزه عده اي سرباز كشته مي شوند. كاوه كياني كه در خنثي كردن مين ها تخصص دارد و فقط چهار ماه از خدمت سربازي اش باقي مانده براي مأموريت عازم منطقه مي شود. از همان روز اول فرمانده تأكيد دارد كه بين سربازان و مردم معمولي هيچ گونه مراوده و دوستي نبايد وجود داشته باشد، زيرا ممكن است در ميان آنها ستون پنجمي و جاسوس هم باشند. كياني چند بار در مأموريت‌هايش دختر چوپاني را مي بيند كه اطراف سنگر آنهاست.اين ديدار هر روزه به تدريج به آشنايي تبديل مي شود. رابطه روناك با كياني ابتدا خصمانه است، اما يك روز كه هر دوي آنها در برف و كولاك گير كرده اند. ابتدا كياني و بعد روناك براي در امان ماندن از سرما به غاري در دل كوه پناه مي برند. روناك بر اثر سرماي شديد دست و پاهايش يخ زده و كياني آتش روشن مي كند و دستكش و جورابش را بر تن او مي كند و روناك را از مرگ نجات مي دهد. اين غار مخفي‌گاه روناك و جايي است كه او با بي سيم با سران گروه چريكي تماس مي گيرد. آنها به روناك مي گويند زمان مناسب كشتن كياني رسيده و او بايد مأموريتش را انجام دهد. روناك خيلي سعي مي كند، اما وقتي كه فكر مي كند كياني جان او را نجات داده قادر به اين كار نيست. به خاطر برف و كولاك آنها سه روز در غار گرفتار مي شوند و طي اين مدت در حرف هايي كه به هم مي زنند، روناك متوجه مي شود كه كياني با ديگران فرق دارد و كم كم به او علاقه مند مي شود. چريك ها كه رد آنها را گرفته اند قصد كشتن كياني را دارند اما موفق نمي شوند. روز بعد كياني و روناك هر دو بازجويي و مجازات مي شوند. چريك ها براي اينكه ميزان وفاداري روناك به گروه را بسنجند، به او مي گويند در مسير عبور كياني مين كار بگذارد. پس از رفتن او چون هنوز به روناك شك دارند؛عده اي ديگر چريكها را مأمور مي كنند در مسير كياني مين كار بگذارند. روز بعد عيد نوروز است. كياني در حالي كه در سنگر هفت سين آماده كرده لباس هاي جديدش را مي پوشد تا به مأموريت برود. از طرفي نيز روناك زيباترين لباسش را پوشيده و گوسفندان را براي چرا آورده. كياني متوجه مي شود كه روناك او را از دور نگاه مي كند و متوجه مي شود كه او با بستن باريكه اي از پارچه اي قرمز بر سيم ها محل كار گذاشتن مين ها را مشخص كرده، اما لحظه اي بعد كياني بر اثر انفجار مين هايي كه ديگر چريك ها كار گذاشته اند زخمي مي شود. روناك كه صداي انفجار مين را شنيده، سراسيمه به سوي كياني مي دود اما در مسير او نيز مين كار گذاشته شده و بر اثر انفجار، روناك و كياني كشته مي شوند.

گناه من 1385

«یغما»، جوانی که با نامادری بیمارش زندگی می کند، کارش سرقت آدم ها و اتومبیلشان با مشارکت یک افغانی میان سال به نام «اقبال» است، این حرفه را «یغما» از نوجوانی با «اقبال» آغاز کرده و حالا تصمیم دارد با گرفتن حق و حقوق بیشتر، راهش را با او جدا کند... یک روز «یغما» دختری به نام «باران» را که قصد دارد خود را زیر قطار بی اندازد، نجات می دهد و بعد بین او و باران به علائقی شکل می گیرد، اما هرچه بیشتر می گذرد، یغما در ارتباط با «باران» و خانواده اش، دچار توهماتی پریشان زا می شود و سرانجام به یاد می آورد روزهای نخست کارهای خلاف، در شروع جنگ، در سرقت از خانواده ی «باران»، در شرایطی بحرانی و نامتعادل مرتکب قتل پدر او شده است... این چنین است که سعی می کند از «باران » فاصله بگیرد. از سوی دیگر، نتیجه ی درگیری او با «اقبال» منتهی به برخورد و نهایتاً مرگ او در یک تصادف می شود و «یغما» که آینده ای برای خود متصور نیست، قصد خودکشی روی ریلی های قطار می کند، اما این بار باران است که او را به زندگی باز می گرداند...