پیشنهاد بی شرمانه به نقاش مرده 1384
داستان این فیلم درباره نقاشی است که خودکشی کرده ولی نجات پیدا می کند. او در بیمارستان با شیادی آشنا می شود که زندگی او را عوض می کند...
داستان این فیلم درباره نقاشی است که خودکشی کرده ولی نجات پیدا می کند. او در بیمارستان با شیادی آشنا می شود که زندگی او را عوض می کند...
داستان چند جوان است که در دوران دانشگاه با هم همکلاسی بوده اند. مهدی از شخصیت های اصلی سریال که چند سال قبل، برادرش را به علت بیماری از دست داده است، همه زندگی اش را وقف بچه های مناطق مختلف کشور می کند. راه و بیراه سریالی اجتماعی و قصه ای درام داشته که بیشتر به موضوع کارآفرینی اشاره دارد.
در این فیلم سه داستان به هم پیوسته با شخصیتهای مختلف را در طی یک روز در تهران روایت میکند.
داستان اول، زوج جوانی را دنبال میکند که با هم اختلاف دارند و کارشان بعد از دعوا و کتک کاری به کلانتری میکشد. مرد که مجری برنامههای اخلاقی تلویزیونی است، از واکنش زن جا میخورد و سعی میکند او را از شکایت منصرف سازد، در حالی که همزمان تلاش دارد وضعیت جفنگی را که در آن گرفتار آمده، از دیگران پنهان کرده یا عادی جلوه دهد.
داستان دوم، ماجرای آخوند سبزواری (هدایت هاشمی) است که دفتر عقد و ازدواج در تهران دارد و کیف پول او به همراه مدارک مشتریهایش در مترو به سرقت میرود. به دنبال آن مرد روحانی مجبور است برای برگرداندن مدارک، با سارق کیف، مذاکره کند و خواسته غیر متعارف او را برآورده سازد.سارق از او میخواهد که پشت تلفن موبایل برای مادر پیرش، روضه ابوالفضل بخواند.
اپیزود سوم، نیز داستان پیرزن و پیرمرد تنهایی است که در همسایگی دفتر مرد روحانی زندگی میکنند و تلویزیون آنها از کار افتادهاست اما بعد از آنکه مرد تعمیرکار برای تعمیر تلویزیون آنها به سراغشان میآید، زوج پیر که نسبت به غریبهها بی اعتمادند، از بازکردن در خودداری کرده و از مرد میخواهند که تلویزیون را پشت حفاظ آهنی در آپارتمان تعمیر کند.
مادر در این فیلم در پی این است که هدیه تهرانی در فیلم دخترش بازی کند و او را به منزل دعوت می کند.
امیر ادیب تاجر جوان ایرانی در حالی که قرار است در مزایده بزرگ بورس شرکت کند، با شخصی روبرو میشود که به او می گوید تا دو هفته دیگر خواهد مرد...
ژانت در پي درخواست دوست ديرينه اش نگار از اصفهان به تهران مي آيد تا رضا، شوهر مجروح نگار را از بيمارستان بربايند ژانت پزشكي است كه نگار در اين سفر به وي محتاج است.
يك جانباز شيميايي سالها پس از جنگ، جواب سؤال خود را كه چرا در يك عمليات همه دوستانش بجز او شهيد شده اند، از دختر جوانش مي شنود.
جواني به نام بهروز نيك بخت با مادرش زندگي مي كند. او دلبسته دختر خاله اش ستاره است اما پدر ستاره در نظر دارد دخترش را به عقد پسر برادر خودش احسان دربياورد. بهروز سر مزار پدرش مي رود تا با او درد دل كند. در اين ميان نيروهاي پليس يك قاتل حرفه اي را در بهشت زهرا دستگير مي كنند اما تلفن همراه قاتل تصادفاً به دست بهروز مي افتد. تلفن همراه زنگ مي خورد و مردي از بهروز مي خواهد تا فردي را بكشد و پولش را بگيرد. صداي پشت تلفن نشاني شخص را به بهروز مي دهد و بهروز متوجه مي شود زني به نام رؤيا جواهريان قرار است كشته شود. فرداي آن روز بهروز براي آنكه از ماجراي قتل اين زن مطلع شود خود را به شكل يك وكيل مدافع درمي آورد و...