جان جانان 1401
رحمان مؤذن نوجوان روستا با دیدن تابلوی تازه حضرت مریم که برای کلیسای روستا آورده شده، به یاد مادر خود میافتد. کشیش پیر برای آماده شدن کلیسا برای مراسم مذهبی، تصمیم میگیرد راه قنات قدیمی نزدیک کلیسا را باز کند. رحمان به او کمک کرده، اما پدرش او را سرزنش میکند. وقتی پدر رحمان برای تهیه وسایل لازم جهت مراسم ماه محرم از روستا بیرون میرود، رحمان هنگام اذان گفتن متوجه کشیش میشود که قصد نصب صلیب روی بام کلیسا را دارد ولی از نردبان میافتد و آسیب میبیند. رحمان کشیش را به بستر میبرد و کشیش شمارهٔ تلفن برادرش ژرژ را به او میدهد. رحمان، برادر کشیش را تلفنی نمییابد و به ارومیه میرود تا او را پیدا کند و در این مدت داوود دوست نابینایش را مأمور مراقبت از کشیش میکند. رحمان و ژرژ به روستا میآیند و ژرژ برادرش را به بیمارستان میبرد و در غیاب کشیش، رحمان و داوود از کلیسا مراقبت میکنند. آنها همه چیز را برای مراسم مذهبی کلیسا آماده میکنند، اما ژرژ خبر مرگ کشیش را میآورد. او کارت پستالی از حضرت مریم برای رحمان میآورد که کشیش آنرا قبل از مرگ، برای رحمان تهیه کرده بود.
سرگرد صبا مأمور رسیدگی به یک پرونده قاچاق عتیقه و قرصهای روانگردان میشود. او طی تحقیقاتش متوجه میشود فردی به نام فرزاد از هویت جعلی امیر احدی استفاده میکند و امیر احدی همرزم سرگرد صبا در جبهه بوده که در کالیفرنیا زندگی میکند. فرزاد با حیله و فریب امیر را به ایران میکشاند و قصد کشتن وی را دارد تا بتواند یک کتیبه با ارزش را که متعلق به خانواده امیر است از ایران خارج کند. نهایتاً فرزاد در جنوب کشور تعقیب و کشته میشود و کل باند دستگیر میگردند.
این سریال به موضوع دهه شصت میپردازد که همزمان با جنگ ایران و عراق و حضور جوانان و نوجوانان به جبهه میباشد که در یک محله اتفاقاتی رخ میدهد که داستان جذاب و کمدی پیش میرود.
داستان این سریال از دهه ۷۰ آغاز میشود و در قالب دو فصل به دوران جوانی هادی میرسد. هادی در بزرگسالی مشغول فعالیت های فرهنگی جهادی می شود و گروهی از نوجوانان را با خود همراه می کند. چالش های آنها در این مسیر به نمایش در می آید.
داستان این سریال دربارهٔ دو برادر است که در شرکت نفتی جنوب مشغول کارند.
این سریال حکایت گلنار و اسماعیل که در میان هیاهو و مهلکه قجری تارو پود دلشون با مهر و محبت هم بافته میشود قصه و غصه عاشق و معشوقیه که اگه صد دلیل برای رفتن داشته باشند یه بهونه برای موندن پیدا می کنن و…