برچسب عباس امیری

عروس 1369

حميد از مهين خواستگاري مي كند، اما پدر مهين با شرط هايي كه براي ازدواج تعيين مي كند حميد را براي اندوختن ثروت به كار قاچاق دارو مي كشاند. حميد در زمان اندكي ثروت كلان مي اندوزد و ازدواج او با مهين سرمي گيرد و براي ماه عسل راهي شمال مي شوند. در جاده حميد بر اثر سرعت زياد اتومبيل با زني روستايي تصادف مي كند و به رغم نظر مهين از محل حادثه مي گريزد. آن دو به خانه ي پسرعموي حميد، سعيد، مي روند و پس از شرح ماجرا عازم ويلاي حميد مي شوند. پس از درگيري لفظي بين زن و شوهر، روز بعد، مهين حميد را ترك مي كند، تا از سرنوشت زن روستايي مطلع شود. حميد كه براي يافتن مهين مستأصل مانده است با سعيد تماس مي گيرد و سعيد او را ترغيب مي كند كه خود را به پليس معرفي كند. حميد به محل حادثه مي رود و درمي يابد كه زن روستايي جان سالم به در برده و در بيمارستان بستري است. سعيد عازم بيمارستان مي شود و مهين، كه پس از ترك شوهر هزينه ي مداواي زن روستايي را از حساب پس انداز حميد برداشت كرده است، از راهروي بيمارستان حميد را مي بيند كه از اتومبيل پياده مي شود.

گرگهای گرسنه 1370

يك كارمند بايگاني دادگستري به نام موسوي، جهت تهيه كسري پولش خريد زمين جهت ايجاد مسكن، به فكر سرقت از صندوق فروش تمبر اداره مي افتد. ولي در شب سرقت از پنجره بايگاني اداره، شاهد يك قتل سياسي مي شود. بحران روحي موسوي آغاز مي شود. به دليلي از سويي نمي تواند واقعيت ها را بگويد، چون خود در حال ارتكاب جرم بوده، و از سوي ديگر وجدانش او را آزار مي دهد چون مي داند كه قاتل واقعي كيست. آنها كه مي خواهند «استاد فرهنگ» را كه كانديداي مجلس شوراي ملي شده و مخالف رژيم شاه است و شهرت خوبي دارد، بدنام و از صحنه خارج كنند، توسط يك وكيل تسخيري به نام ابراهيمي درصدد آرام كردن استاد به طور مسالمت آميز برمي آيند، ولي او زير بار نمي رود و با ابراهيمي درگير مي شود. احساني و نامزدش كه از دانشجويان استاد فرهنگ هستند، تصميم مي گيرند كه در دادگاه از استادشان دفاع كنند. ولي در اثر كارشكني هاي رژيم توسط ابراهيمي، موفق نمي شوند. آنها از هر حربه اي براي منصرف كردن احساني از ادامه وكالتش استفاده مي كنند. حتي درصدد از بين بردن آخرين برگ برنده وكيل جوان، كه همان موسوي تنها شاهد قتل است، برمي آيند...

حمله خرچنگها 1371

سيدمهدي يكي از مبارزان پرسابقه دلوار و از دوستان صميمي رئيسعلي دلواري است. او كه تصميم دارد با دختري مبارز ازدواج كند، در شب عروسي همراه با همولايتي هايش مورد تهاجم قواي انگليس قرار مي گيرد و دستگير مي شود. اما جوانان دلواري به تحريك يكي از مردان بانفوذ مذهبي در روزي كه قرار است سيدمهدي را اعدام كنند،‌ با هجوم به محل اعدام باعث رهايي او مي شوند.

اثیری 1380

خورشيد كه به تازگي با سمندر ازدواج كرده حوادث عجيبي را در خانه مي بيند درها مدام باز و بسته مي شوند و وسايل خانه نابهنگام حركت مي كنند و خورشيد قيافه يك زن سفيد پوش را در دستشويي مي بيند و بيهوش مي شود، پزشك معالج خورشيد شبحي را كه او مي بيند، زائيده تصوراتش مي داند. اما وقتي خورشيد قيافه شبح را به تصوير مي كشد. معلوم مي شود كه شبح، معشوق سابق عموي سمندر است. پدر و مادر سمندر صحبت هاي خورشيد را قبول نمي كنند و او را متهم به بدنامي خانواده خود مي كنند اما عموي سمندر از خورشيد مي خواهد كه به او كمك كند تا عامل مرگ مليحه را پيدا كند و خورشيد در كابوسي ديگر، پدر سمندر را قاتل معرفي مي كند و او هم با شنيدن اين حرف سكته مي كند كه منجر به مرگش مي شود. سمندر خورشيد را مسبب مرگ پدر مي داند و او را ترك مي كند. عموي سمندر خورشيد را به ويلاي خود مي برد و آنجاست كه خورشيد متوجه مي شود قاتل اصلي عمو است و اكنون هم قصد جان او را دارد، سمندر به خانه عموي خود مي رود، اما عمو توسط دوستان خلاف سمندر را مي كشد و خود را هم با گلوله اي خلاص مي كند.

افسانه مه پلنگ 1370

پلنگي به روستا مي زند و اهالي آبادي در پي ميرشكار مي روند. ميرشكار به اتفاق دنيا درصدد پيگيري برمي آيند. هر يك از اهالي آبادي به نوعي از پلنگ زخم خورده اند. تله كار مي گذارند و راه هاي مختلف شكار را طي مي كنند. در يك شب پلنگ را مي بينند و مي خواهند شكارش كنند كه دختري به نام روجا را مقابل او مي بينند. دختر براي پلنگ آواز مي خواند و مانع كار ميرشكار و دنيا مي شود. دنيا عاشق روجا مي شود. ميرشكار درصدد نجات، و دنيا درصدد انتقام برمي آيند. سرانجام پلنگ به ضرب گلوله اي زخمي مي شود. روجا دنيا را زخمي مي كند و به جنگل مي زند و...

اعتراف 1375

رفيع دانشجوي انصرافي رشته ي نقاشي، افسرده و ناراضي از وضيعت خود به نقاشي كردن صرف پناه برده است او كه با پدر روابط سردي دارد توسط تلفن يك زن ناشناس درمي يابد كه مادرش زنده است و پدر تا به حال به او و خواهرش دروغ گفته است. رفيع از وجود مادر مطمئن مي شود و بدون اطلاع خواهرش، از پدر در اين مورد توضيح مي خواهد و پدر، مادر را مقصر مي داند كه بين كار و زندگي، كارش را كه مورد اختلاف آن ها بوده انتخاب مي كند و به شهر ديگري مي رود. رفيع كه سعي دارد به پدر نزديك شود و جبران ضرر مالي او را، با تلاش در زمينه ي خريد و فروش و احتكار مواد غذايي بكند از طرف پدر مورد سرزنش قرار مي گيرد رفيع هم اسباب و وسايل خود را به خانه ي مادر مي برد و در ملاقات هاي بعدي مي فهمد كه مادرش زمان درازي زنده نخواهد بود پس براي جبران رفتار پدر، رفيع روز عروسي خواهرش او را به ديدن مادر مي برد و دنيا از اين ديدار دچار شوك مي شود و چند روزي به خانه برنمي گردد اما بالاخره رفيع او را بر مي گرداند و مادر كه در بيمارستان است از پدر دعوت مي كند كه به آن جا بيايد و با پا در مياني، پدر و پسر را به هم نزديك مي كند و بعد از مرگ مادر، آن ها با هم ارتباط بهتري پيدا مي كنند.

آتش در زمستان 1364

پس از سركوب جمهوري گيلان شوكا،‌ يكي از ياران ميرزا كوچك خان موفق به فرار مي شود و قصد دارد براي آن كه انبار مهمات جنگلي ها به دست قزاق ها نيفتد آن را منهدم كند. قزاق ها براي دستگيري او جايزه تعيين مي كنند. عده اي از روستائيان براي دستگيري او و عده اي ديگر براي نجاتش بسيج مي شوند. شوكا سه بار به دام مي افتد اما هر بار موفق به فرار مي شود. او زخمي و مأيوس به كلبه اي پرت افتاده پناه مي برد. اهالي كلبه زن و شوهري سالخورده و نوه هاي خردسالشان هستند. شوكا پس از بهبودي انبار مهمات نهضت را منهدم مي كند. سپس تصميم مي گيرد خود را تسليم قزاق ها كند تا پول جايزه ي دستگيري اش به خانواده ي روستائي برسد. او به همراه پسر خردسال خانواده به رشت مي رود و خود را معرفي مي كند. فرمانده ي قزاق ها از دادن جايزه تن مي زند شوكا مي گريزد و در حال گريز او را از پا در مي آورند.

دمرل 1372

«دمرل» جوان زورمندي است كه پس از هماوردي با پهلوانان بسيار به عنوان پهلوان پهلوانان برگزيده مي‌شود. او كه دلتنگ مبارزه است، از اينكه حريفي در برابر خود ندارد رنج مي‌برد و براي اينكه مبارز تازه اي بيايد، شروع مي‌كند به آزار و اذيت مردم تا اينكه همزاد او به عنوان آخرين هماورد از راه مي‌رسد، اما او در اثر نيش زنبوري مي‌ميرد. «دمرل» آشفته مي شود و كفر مي‌گويد. در اين هنگام سمبل مرگ با عزرائيل در برابر او ظاهر مي‌شود و تا صبح به او مهلت مي‌دهد كه كسي را به جاي خود معرفي كند و گرنه جان خود او گرفته خواهد شد. دمرل كه از مردم نااميد است به پدر و مادرش پناه مي‌برد اما آن‌ها نيز حاضر به فداكاري نمي‌شوند. تا اينكه همسرش حاضر مي‌شود به جاي «دمرل» خود را تسليم مرگ كند. خداوند به اين عشق بي آلايش آنان رحمت مي‌آورد و آن دو را مي‌بخشد...