برچسب طیب شرافتی

شب شکن 1363

مرتضي مصلحتي جوان معتادي است كه همسر و فرزندش او را طرد كرده اند. كريم كه عامل اعتياد مرتضي است براي تماس با يوسف، قاچاقچي سابقه دار، او را به چاه بهار مي فرستد، اما يوسف كار قاچاق را كنار گذاشته است. هنگام بازگشت مرتضي با رسول، دوست دوران كودكي اش، رو به رو مي شود، رسول كه سروان ارتش و رييس پاسگاه ژاندارمري چاه بهار است، متوجة‌ اعتياد مرتضي مي شود و او را نصيحت مي كند، اما مرتضي اعتياد خود را انكار مي كند. در تهران كريم از مرتضي مي خواهد تا از دوستي خود با رسول و موقعيت او استفاده كند، و محموله هاي مواد مخدر را از چاه بهار به تهران برساند. در تماس نخستين، رسول به نيت مرتضي پي مي برد و او را از خود مي راند. مرتضي كه از وضع خود به تنگ آمده است كريم و همدستانش را به پليس لو مي دهد و خود را در زيرزمين خانه اش حبس مي كند و كليد آن را در اختيار رسول، كه عازم جبهه است، مي گذارد. مدتي بعد رسول كه پايش در جبهه قطع شده از جبهه باز مي گردد و وقتي با مرتضي رو به رو مي شود كه او اعتياد را ترك كرده است.

شب حادثه 1367

امير و همسرش هما، پس از سپري كردن تعطيلات عازم تهران هستند تا امير به موقع در محل كارش، شركت مخابرات، حاضر باشد. او هما را در رشت به خانه ي خواهرش مي رساند و به طرف پايتخت حركت مي كند. در بين راه با پسر بچه اي تصادف مي كند و به تصور آن كه كشته شده محل حادثه را ترك مي كند. در تهران مردي به نام نادر به او اطلاع مي دهد كه كيف پولش را در محل حادثه يافته و از او اخاذي مي كند. نادر خود را پدر كودك معرفي مي كند. او نيز سال ها پيش يك پاي خود را در تصادف از دست داده و مصمم است امير را، به دليل آن كه از محل حادثه گريخته، زجر بدهد. بر اثر تلفن ها و مراجعه هاي مكرر نادر به خانه ي امير، هما نيز از ماجرا باخبر مي شود. به مرور روشن مي شود كه فرزند نادر زنده است و او فقط قصد دارد از امير و همسرش انتقام بگيرد. همسر نادر امير را از قصد شوهرش مطلع مي كند. موقعي كه نادر قصد دارد هما را به قتل برساند امير سر مي رسد و همسرش را نجات مي دهد.

جدال در تاسوکی 1365

علي، معلم جوان به يكي از روستاهاي پرت افتاده ي سيستان مي رود تا با ياري اهالي در آن جا مدرسه بسازد. او از همان ابتدا با مخالفت ببرك خان‌،‌ قاچاقچي شروري كه مخالف با سواد شدن اهالي است، ‌رو به رو مي شود. علي در قهوه خانه ي روستا ‌كه صاحبش از ايادي ببرك خان است، ‌منزل مي كند. شاگرد قهوه چي كه به ظاهر كر و لال است براي شناسايي قاچاقچيان به منطقه آمده است. به زودي فرزند ببرك خان،‌ قهوه چي و شاگردش و جوانان ديگر به علي علاقه مند مي شوند و به او كمك مي كنند. ببرك خان و يارانش موقع حمل مواد مخدر مورد هجوم ژاندارم ها قرار مي گيرند و دستگير مي شوند. قهوه چي در درگيري مي ميرد و ببرك خان در واپسين لحظه فرزندش را به علي مي سپارد.

ماموریت 1365

دختر آقاي سعادت با مهندس مهران قرار ازدواج گذاشته است. آقاي سعادت، كه آدم بدگماني است،‌آقا تقي خيالاتي و دست و پا چلفتي را مأمور مي كند تا مهران را زير نظر بگيرد. آقا تقي ادعا مي كند كه مهران عضو باند قاچاق هروئين است. به زودي معلوم مي شود كه قاچاقچي مورد نظر فرد ديگري است شبيه مهران كه در ساختمان محل سكونت او زندگي مي كند. به اين ترتيب چابكي آقا تقي در كشف باند قاچاق اثبات مي شود و مهران و دختر آقاي سعادت به وصال هم مي رسند.

زرد قناری 1367

كفاش جواني به نام نصرالله مددي كه در شهر كوچكي زندگي مي كند سهم خود را در كفاشي مي فروشد تا قطعه زميني بخرد و روي آن به زراعت مشغول شود. زميني را كه او قول نامه مي كند صاحبش در تهران با سند جعلي به فرد ديگري فروخته است. نصرالله موقعي متوجه مي شود كه عمله هاي خريدار تهراني روي زمين مشغول كارند. نصرالله همراه زن و فرزندانش براي پيگيري پرونده راهي تهران و در خانه پدرزن ساكن مي شود؛ اما راه به جايي نمي برد. باجناق او آقا كمال دام ديگري براي او مي گسترد: فروختن يك دستگاه اتومبيل پيكان به نام زرد قناري كه بارها به ديگران فروخته و دزديده شده است. نصرالله كه سر بازگشت به زادگاهش را ندارد و مي خواهد با زرد قناري مسافركشي كند با مخالفت آقا كمال روبرو مي شود كه وحشت دارد صاحبان قبلي اتومبيل را ببينند و شاكي شوند. سرانجام اتومبيل را از او مي ربايند و نصرالله در تقلاي يافتن آن در موقع معامله جديدي بر سر زرد قناري سر مي رسد و همه چيز را نقش بر آب مي كند.

گردباد 1364

داستان درباره انفجار ناشی از آزمایشات بیولوژیکی آمریکا در استان خراسان است که منجر به بیماری چوپان شده و دولت آمریکا سعی در ربودن وی و بررسی آثار آن دارد...

دستمزد 1368

دو جوان ايلياتي پس از ترور ناموفق اسفنديار ايلخاني به اعدام محكوم مي شوند. دو جوان يكي فرزند اسفنديار است و ديگري فرزند مراد ميرشكار، كه در پايتخت با معركه گيري روزگار مي گذراند. مادران دو جوان، كه اسفنديار ايلخاني به آن ها مي گويد كه فرزندانشان در لحظه ي‌ فرار از زندان كشته شده اند، با كمك جواني به نام يعقوب اجساد را از گور خارج مي كنند و به زادگاه خود مي برند. در موقع تشييع جنازه اسفنديار ايلخاني سر مي رسد و به قصد كشتن همسر خود يعقوب را با تير مي زند. مراد ميرشكار به تلافي مرگ فرزندش اسفنديار را به قتل مي رساند و همان لحظه ژاندارم ها سر مي رسند.

آواز تهران 1370

رحمان مهاجر شهرستاني، در تهران با فريدون كه كارش قاچاق فيلم هاي ويديوئي است آشنا مي شود فريدون كه ناراحتي قلبي دارد، از اشتياق رحمان براي جستجوي شغلي مناسب و همچنين از سادگي اش سوء استفاده مي كند. رحمان كه همه صداقت و آبرويش را از دست داده، بازيابي خود را در گرو يك حركت مي بيند و به همراه فريدون با مركزيت قاچاق نوارها درگير و سبب شناسايي آن ها به مأمورين و گرفتاري شان مي شود. فريدون در جريان اين درگيري براثر حمله قلبي درمي گذرد و رحمان سرخورده به زادگاهش باز مي گردد.