خط مقدم 1400
سریال «خط مقدم» که روایت بخشی از دوران حساس و پر التهاب سالهای ۶۳ تا ۶۵ دفاع مقدس است و شهید طهرانی مقدم را محور داستان قرار داده است.
سریال «خط مقدم» که روایت بخشی از دوران حساس و پر التهاب سالهای ۶۳ تا ۶۵ دفاع مقدس است و شهید طهرانی مقدم را محور داستان قرار داده است.
داستان این سریال دربارهٔ محمد، متولی امامزادهای است که در زلزله خانواده خود را از دست دادهاست. دختری به نام لیلا که عاشق محمد میشود، او را در شرایط ویژهای قرار میدهد و ایمان او را محک میزند. لیلا دختری است از خانوادهٔ ثروتمند و البته غیرمذهبی و نازپرورده بود که نامزد هم داشت ولی عشق به محمد کاملاً او را دگرگون میسازد و ایمان او را تحکیم میکند او با محمد ازدواج میکند و صاحب یک فرزند میشود[۲] ولی محمد بر اثر سکته قبلی می میرد و این شروع داستان مشکلات لیلا است.
داستان این مجموعه علاوه بر نمایش زندگی دکتر محمد قریب، بررسی تحولات دانش پزشکی و رویدادهای سال ۱۲۹۵ تا ۱۳۵۴ خورشیدی را روایت میکند.
داستان این مجموعه تلویزیونی از زخمی شدن حسن بن علی و رفتن وی به مدائن که حاکم آن عموی مختار است شروع میشود. مختار از طرف عمویش فرا خوانده میشود تا از حسن بن علی محافظت کند. بعد از مسموم و کشته شدن حسن مجتبی توسط همسرش جعده در ادامه، داستان به وقایع سال ۶۰ هجری و مرگ معاویه و حکومت یزید و جریان بیعت گرفتن از حسین بن علی رفته و در نهایت پنج سال بعد از حادثه عاشورا، مختار به عنوان رهبر سومین قیام پس از عاشورا با متحد کردن شیعیان با شعار «یا لثارات الحسین» به خونخواهی حسین بن علی و شهدای کربلا قیام میکند.
این مجموعه تلویزیونی پیرامون زندگی محمدحسین شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست. داستان این مجموعه تلویزیونی از سالها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت میشود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم میگیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف میشود تا پایان دوره کودکی در این محل میماند و در این سالها با ابراهیم ادیب آشنا میشود مردی که بعدها در زندگی او تأثیر زیادی دارد.
عادل کیایی وصیت میکند پس از مرگش فرزندش محسن زنی به نام طوبی طاهریان را پیدا کند. محسن موظف است پولی را به او برساند و پس از گرفتن رسید پول و اخذ رضایت از طوبی میتواند به باقی ارث پدرش دست یابد. محسن که نشانههای روشنی از طوبی در اختیار ندارد جستجو را شروع میکند اما در این مسیر با واقعیتهایی مواجه میشود که…
يوسف 45 ساله استاد دانشگاه در رشته ادبيات درس مي دهد. او در سن 8 سالگي بر اثر جرقه آتش بينايي خود را از دست داده است. حالا سالهاست كه او در دنيايي ديگر زندگي مي كند. شكايتي ندارد، زندگي آرام و دوست داشتني اي دارد تا اينكه مبتلا به يك بيماري نسبتاً خطرناك مي شود كه احتمال دارد سلامتي خود را براي هميشه از دست بدهد. داييِ يوسف كه مرد نسبتاً مرفهي مي باشد زمينه سفر او را براي معالجه به خارج از كشور مهيا مي كند. يوسف به فرانسه مي رود در طول مداواي يوسف مشخص مي شود بيماري يوسف خطرناك نيست و غده سرطاني در چشم هاي او خوش خيم مي باشد. با نمونه برداري كه از چشمان يوسف مي شود، مشخص مي شود كه چشمان يوسف در مقابل نور حساسيت نشان مي دهد و در عين ناباوري براي يوسف حالا او بعد از 37 سال مي تواند بينايي خود را بدست بياورد. بعد از گذشت نزديك به سه ماه بعد از آزمايش هاي مكرر بالاخره پيوند قرنيه به چشمان يوسف زده مي شود و او بينايي خود را بدست مي آورد. يوسف وارد جهان ديگري مي شود. جهاني كه حالا هيچ شناختي از آن ندارد حتي زن و فرزند و اطرافيان خود را نمي شناسد. حالا او براي مواجه شدن با اطرافيان خود به خصوص همسر خود نگران است. يوسف در تقابل دنياي جديد كه انگار تولد دوباره اي يافته دچار مشكلات زيادي مي شود و حالا بدنبال دنيايي است كه مي خواهد براي خود بسازد.
مريم كه دختري مستقل و متكي به نفس است، پس از بازنشستگي پدرش اداره كارگاه مجسمه سازي او را به عهده مي گيرد. او با وجود خواستگاران زيادش حاضر به ازدواج نيست، اما دختردايي اش نغمه، چون خواستگار ندارد دچار افسردگي شده و دست به خودكشي مي زند كه نجاتش مي دهند. وقتي مريم پي به وضعيت بحراني نغمه مي برد به دايي اش مي گويد بايد براي دخترش به خواستگاري برود. حرف هاي مريم جنجالي بزرگ در خانواده به وجود مي آورد و او تصميم مي گيرد براي راضي كردن دايي اش به يك خواستگاري صوري براي خودش برود. در اين ميان بهترين گزينه براي خواستگاري پسري ست به نام علي ملقب به «علي فرشته» و «علي شوتي» كه در كارگاه مريم كار مي كند. در ميانه خواستگاري ساختگي بودن ماجرا لو مي رود و دايي با عصبانيت همراه با دخترش مجلس را ترك مي كند. در همان جريان خواستگاري، مريم پي مي برد كه علي در واقع به او علاقه مند است. پدر مريم علي را اخراج مي كند و مريم كه به طور اتفاقي به خانه علي رفته به حرف هاي او كه گفته پسري فقير است شك مي كند. به حساب بانكي او سر مي زند و از اين طريق با پدر و مادر ثروتمند علي و سرگذشت او آشنا مي شود و مي فهمد عشق علي به او باعث شده از همه چيز ببرد. مريم كه حالا به علي علاقه مند شده، او و خانواده اش را به خانه دعوت مي كند و حسابي تحويلش مي گيرند. علي كه از اين تغيير موضع يكباره ديگران آزرده شده با خانواده اش آنجا را ترك مي كند و به مريم جواب رد مي دهد. دايي مريم كه در تدارك ازدواج دخترش نغمه است وقتي حال افسرده مريم را مي بيند، اصرار مي كند كه آنها به خواستگاري علي بروند. در مراسم، ابتدا علي به تحقير مريم مي پردازد و بعد مريم حرف هاي دلش را مي زند و با حالت قهر آنجا را ترك مي كند. علي در پايان شب، مجسمه مريم را كه خودش ساخته به همراه يك دسته گل و نامه اي عاشقانه به در منزل او مي برد.