هیچ کجا هیچ کس 1391
داستان چند دوست که تصمیم میگیرند از یک صرافی دزدی کنند، اما هر کدام دچار مشکلی میشوند.
داستان چند دوست که تصمیم میگیرند از یک صرافی دزدی کنند، اما هر کدام دچار مشکلی میشوند.
رویا ( مهناز افشار ) و علی ( حسین پاکدل ) زوجی جوانی هستند که در زندگی مشترکشان به بن بست رسیده اند. رویا یک مدرس پیانو است که شاگردان زیادی دارد، اما هنگامی که یکی از شاگردان او غیبت میکند و او پیگیر دلیل غیبت او می شود، متوجه می شود که وی با همسرش رابطه ای مخفیانه دارد. پس از این اتفاق رویا که حال و روز خوشی ندارد، بطور اتفاقی با برادر یکی از همسایه هایش به نام نریمان ( صابر اَبر ) آشنا می شود و رفته رفته این دو به یکدیگر علاقه مند می شوند اما...
اپيزود اول، ماجراي خيانت دكتري 55 ساله به زنش را روايت ميكند. در اپيزود دوم، مردي حدوداً سي و چند ساله به زنش خيانت ميكند و در اپيزود سوم، دختر و پسر جواني را ميبينيم كه پسر در خلال يك اردوي دانشجويي، به دوست دخترش خيانت ميكند!
رفتگری جوان که آرزویش این بوده وارد دانشگاه ادبیات شود و شعر بگوید با آدمهای مختلفی آشنا میشود. آنهم از طریق کیسهزباله خانهشان. آشغالهای یک کیسهزباله، قصه آدمهای شاعر زباله ها و دنیایشان را برای رفتگر تعریف میکند. نامههای پاره شده، پوست تخممرغ، شعرهای روانه سطل آشغال شده، هر تکه از این زبالهها قصهای است ناتمام.
طاها، برای پول و آغاز زندگی با همسرش ریحانه، از پیرمردی علیل نگهداری می کند. دختر پیرمرد که خارج کشور ساکن است، مدت هاست که پولِ طاها را پرداخت کرده و ریحانه از اینکه طاها اینقدر در گرفتن پولش تعلل می کند، از او شاکی ست. تا اینکه اتفاقی باعث می شود معادلات این زوج، بیش از پیش بهم بریزد …
دكتر بهمن پارسا، پس از سي و سه سال از آلمان به ايران برمي گردد. با يكي از دوستان قديمي پدرش (پيرمردي به نام قناتي) و راننده بيمارستان،بهرامي به زادگاهشان (بم) مي روند. دكتر پارسا در پي عشق گمشده اش مينا، در بم مي گردد و رابطه اش تدريجاً با قناتي و بهرامي عميق تر مي شود.
احسان با حالتي پريشان سوار اتوبوس بين شهري است و قصد سفر دارد. او ادعا مي كند كه نمي تواند مرز ميان خيال و واقعيت را تفكيك كند. از اينجا به شكلي كه گويي وارد يك روايت خيالي شده ايم به محل كار او مي رويم كه انبار يك كارخانه است. احسان با مادرش كه در يك كارخانه مواد غذايي كار مي كند و خواهر افليجش، يلدا زندگي محقر و دردمندانه اي دارد. مادر براي اينكه يلدا را از گوشه گيري و انزواي ناشي از مشكل جسماني اش برهاند و به گمان خود براي شوهر دادن آماده كند، او را به كلاس «گل چيني» فرستاده، غافل از اينكه يلدا از حضور در كلاس طفره مي رود و به جايش وقتش را در خيابان مي گذراند. تنها دل بستگي يلدا مجموعه اي از حيوان هاي شيشه اي است كه نگه داري مي كند و همه وقتش را به آنها اختصاص مي دهد. از سوي ديگر، احسان كه ذوق و توانايي نوشتن هم دارد، دل بسته سينماست و در جلسه هاي نمايش فيلم در كانون هاي فيلم و سالن هاي سينما حضور مي يابد. مادر كه مخالف اين گرايش هنري احسان است مجله هاي «فيلم» او را به سطل زباله مي ريزد و اختلاف نگاه و سليقه ريشه دار و قديمي ميان آنها بيش از پيش آشكار مي شود. مادر كه گويي آرزويي جز «به خانه بخت فرستادن» دخترش ندارد متوجه مي شود كه...
