مجید، مهندس طراحی صنعتی بر خلاف میلش اما بنا بر وصیت پدر که استاد رشته منبت کاری بود عازم اصفهان شده و بعنوان مالک نیمی از کارگاه مشغول به کارمی شود اما حضور عموی وی در مراسم ترحیم و دیدار دوباره با استاد غلامحسین ، دایی مجید ، زخم کهنه گذشته آنها را تازه کرده و فرصت برای قدرت برادر ناتنی و از ارث محروم شده مجید برای انتقام گرفتن مهیا می شود. در دوراهی ماندن و عمل به وصیت پدر در احیای منبت کاری و یا رفتن مجید ، کل تجهیزات و سفارشهای کارگاه به سرقت رفته و انگشت اتهام به سوی مجید که دل در رفتن دارد نشانه می رود. حل معمای سرقت ، مجید و قدرت را کنار هم قرار داده و نقطه آغازی برای آشتی عمو و دایی آنها و اتحاد برای احیای هنر اصیل ایرانی می شود.