برچسب شکنجه
۵۹ روز شکنجه ۳ پسربچه در کوه های بی آب و علف
«وقتی ما را دزدیدند، قرصهایی دادند که با خوردن آنها بیهوش شدیم. به هوش که آمدیم، توی کوهها بودیم. آنها ما را کتک میزدند، با ذغال داغ میسوزاندند و شبها با طناب میبستند که فرار نکنیم.»
هیچ چیزی برای من لذتبخشتر از درماندگی شکنجهگرها نبود
برای آزار مدتی مرا در بند قاچاقچیان و معتادان زندان شیراز انداختند. یک روز که به آنها هروئین نرسید و شروع به فحش دادن کردند، گفتم: رئیس زندان بیچاره که تقصیری ندارد، تقصیر شاه و فرح است! آنها هم شروع کردند به فحش دادن به شاه و فرح و صدایشان به بندها و سلولهای دیگر هم رسید و آنها هم با اینها همصدا شدند.
آنقدر فحش و کتک خوردم که قدرت فکر کردن نداشتم!
بارانی از سیلی و کتک و مشت و لگد و فحش بود که بر سر و رویم باریدن گرفت! بیشتر هم سرشکنجهگر میزد و وقتی خسته میشد، دو نفر دیگر شروع میکردند و هر سه به نوبت، با فریادهایشان میخواستند به من حالی کنند که همه چیز را میدانند و اگر من راستش را بگویم، نجات پیدا میکنم و اگر دروغ بگویم، آنقدر مرا میزنند تا بمیرم! آن روز از ساعت 2 بعد از ظهر تا ساعت 5، مرا زیر کتک و مشت و لگد گرفتند
