فرزندانم به شوق دیدن پدرشان قد کشیدند
وقتی آزادگان گیلانی برمیگشتند، نزد آنها میرفتم و سراغ علی را میگرفتم. وقتی پاسخی نمیشنیدم تا مدتها افسرده میشدم و مدت طولانی سکوت اختیار میکردم. تلویزیون نگاه نمیکردم.
وقتی آزادگان گیلانی برمیگشتند، نزد آنها میرفتم و سراغ علی را میگرفتم. وقتی پاسخی نمیشنیدم تا مدتها افسرده میشدم و مدت طولانی سکوت اختیار میکردم. تلویزیون نگاه نمیکردم.
کتاب علی آقا زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم علی یزدانی توسط انتشارات روایت فتح منتشر شد.
شهید فرزین شعبانی از شهر کومله شهرستان لنگرود است. خانواده شعبانی دو شهید تقدیم انقلاب و نظام اسلامی ایران کرده است.
آنطور که همرزمان پسرم گفتند در جریان یک عملیات در محاصره دشمن قرار میگیرند. آن محاصره چند روزی طول میکشد. اسلحه داشتند ولی غذا و آب نداشتند و ناچار بودند از خانههای خالی از سکنه اطراف خود، چیزهایی پیدا کنند و بخورند تا زنده بمانند
ما دیگر چشمانتظار برگشتن او نبودیم. من هم کاری نمیتوانستم انجام دهم، یک دختر روستایی ۱۵ ساله با یک بچه کوچک که نه پدر داشتم و نه مادر. جایی را هم بلد نبودم، کجا میتوانستم بروم و از او خبر بگیرم. من او را به خداوند هدیه دادم و خداوند او را پذیرفت. من از داشتن علیاصغر محروم شدم، اما به خدا توکل کردم
شهید وصیتنامه نداشت، اما یک دستنوشته از شهید مانده که من فکر میکنم این یادداشت زبان حال تمام شهدای ماست! این یادداشت را شهید در دوران تحصیل در دانشگاه نوشته بود، گویا حس میکرد خیلی درگیر دنیا شده است. من نمیدانم مگر یک آدم 20 ساله چقدر دنیا روی دوشش سنگینی میکرد
دوستش میگفت: شرایط سختی بود و رزمندگان همه گرسنه و تشنه بودند، شرایط طوری بود که نمیتوانستند غذایی بخورند. جنگ شهری خیلی دشوارتر از جنگ در مرز و خارج شهر است. در آن سالها داعشیها جولان میدادند و بخش بزرگی از خاک عراق و سوریه دست آنها بود و جنگیدن با آنها خیلی سخت بود، اما به یاری خداوند رزمندگان ما پیروز و آنها نابود شدند