چایی مُفتی که نمیشه خورد
برف روی پشت بامها خیمه میزد و براتعلی با ما بچهها، منزل سن بالاهای محله را در می زد. تا در باز میشد سلامی میکرد و میگفت: «پنج تا چایی برامون میذارید ؟!» با لبخند صاحبخانه راهی بام می شدیم. میگفتیم: تا چایی دم بکشه، کار ما تمومه؛ چایی مفتی که نمیشه خورد!
