زندگى یک کلاس درس بیش نیست و انسان باید دیر یا زود امتحان پس بدهد و اگر من داوطلب رفتن به جبهه هستم بدانید که براى حق و اسلام مىروم شاید موقع امتحانم فرا رسیده باشد.
به کربلا که رسیدیم، ما با هم به زیارت رفتیم. اما هادی می گفت: اینجا جای زیارت دسته جمعی نیست. هر کی باید تنها بره و تو حال خودش باشه، ما هم به او محل نمیگذاشتیم و کار خودمان را میکردیم!
چون بدون زیارت و با آرزوی زیارت کربلا از این دنیا میروم خواهش میکنم که انشاالله بعد از آزادی کربلا عکس مرا به عنوان زائر امام حسین(ع) بزرگ آموزگار شهادت، به کربلا برده و در زیر پای امام (ع) نصب نمایید و در زیرش جمله «با آرزوی زیارت تو شهید شدم یا حسین» را بنویسید.
هادی کم کم به حضور در نجف و زندگی در کنار امیرالمومنین(ع) بسیار وابسته شد. وقتی به ایران برمیگشت، نمیتوانست تهران را تحمل کند. انگار گم گشتهای داشت که میخواست سریع به او برسد.